داستان‌هایی برای نوجوانان
داستان‌هایی برای نوجوانان

کیمیاگر: ۲. اوریم و تمیم

دانلود

حجم مناسب دانلود را انتخاب کنید

اشتراک‌گذاری

از این که به خاطر یه خواب، کل زندگی و دارایی چندساله‌اش رو به باد داده از دست خودش عصبانیه؛ با خدا هم درگیره که چرا گذاشته این اتفاق برای یه جوون شُسته رُفته مثل خودش بیفته. اما زندگی حتی در تاریک‌ترین لحظات، نامهربون نیست چون دعای خیر همراه سانتیاگوئه؛ در واقع این واقعیت رو «اوریم» و «تمیم» بهش نشون می‌دن. برای همین با یه دل روشن به راه می‌افته. *** بازار خالی بود و او دور از سرزمین مادری‌اش. گریست، چون خدا عادل نبود. با خودش گفت که دیگر به هیچ‌کس اعتماد نمی‌کند. خورجینش را گشود؛ تنها با کتاب حجیم، خرقه و دو سنگی روبه‌رو شد که پیرمرد به او داده بود. اکنون صاحب قهوه‌خانه را می‌فهمید: می‌خواست به او بگوید به آن مرد اعتماد نکند: «منم مثل همه‌ آدما، دنیا رو همون جوری می‌بینم که دوس دارم، نه اون طوری که واقعاً هست». لمس کردن سنگ‌ها پیرمرد را به یادش می‌آوردند. پرسید آیا دعای خیر پیرمرد هنوز همراهش است؟ یکی از سنگ‌ها را بیرون کشید. پاسخ "بلی" بود. پرسید: «گنجم رو پیدا می‌کنم؟» اما سنگ‌ها از خورجینش بیرون غلطیدند. فهمید باید خودش تصمیم بگیرد. بار دیگر به بازار خالی نگریست و نومیدی پیش را احساس نکرد. حتی اگر به اهرام نمی‌رسید، همین حالا هم از تمامی چوپان‌هایی که می‌شناخت فراتر رفته بود. پیش از آنکه به خواب فرو برود اندیشید: «من ماجراجویی به دنبال گنجم». کسی تکانش داد. بیدار شد. به مرد شیرینی‌فروشی در پهن کردن بساطش کمک کرد. مرد، شیرینی تازه‌ای به او داد. شیرینی‌فروش لبخندی متفاوت بر چهره داشت. جوان با لذت آن را خورد، سپاس‌گزاری کرد و به راه رفت. وقتی کمی دور شد، به یاد آورد که این بساط با همکاری یک عرب‌زبان و یک اسپانیایی‌زبان برپا شد. با این وجود به خوبی یکدیگر را درک کرده بودند. بالای یک تپه، به یک مغازه‎ بلورفروشی رسید. تابلویی بالای در آویخته شده بود: اینجا به چندین زبان صحبت می‌شود. جوانک گفت: «اگه بخواید، می‌تونم این جام‌ها رو تمیز کنم. شما هم یه بشقاب غذا به من بدید.» مرد نگریست بی‎آنکه چیزی بگوید؛ جوانک احساس کرد باید تصمیم بگیرد. در مدت نیم ساعت، با خرقه‌اش تمام جام‌های پشت شیشه را تمیز کرد؛ دو مشتری وارد شدند و بلور خریدند. بلورفروش گفت :«می‌خوام تو مغازه‌ من کار کنی.» «می‌تونم بقیه‌ی روز رو کار کنم. شما هم به من پول کافی بدید تا فردا خودم رو به اهرام برسونم.» پیرمرد خندید:«حتی اگه یک سال تمام بلور پاک کنی، برای مصر باید پول زیادی قرض کنی. چند هزار کیلومتر فاصله‌ست.» برای لحظه‌ای، سکوتی ژرف بر همه چیز حاکم شد. دیگر نه امیدی بود، نه گنجی: فقط میلی عظیم برای پایان گرفتن همه چیز برای همیشه، در همان دقیقه. پس از سکوت درازی نتیجه گرفت:« پیش شما کار می‌کنم. برای خرید چند تا گوسفند به پول احتیاج دارم». به کار نزد پیرمرد ادامه داد؛ بداخلاق بود اما بی‌انصاف نبود. جوان توانست کمی پول جمع کند. به بلورفروش گفت:«می‌خوام یه ویترین بسازم. می‌تونیم توجه هر کسی که از پایین سراشیبی می‌گذره رو جلب کنیم.» پیرمرد گفت: «فروشمون به اندازه‌ کافی زیاد شده. چرا از زندگی بیشتر بخوایم؟» جوان گفت: «چون باید از نشونه‌ها پیروی کنیم.» تاجر می‌فهمید. حضور آن جوان در این مکان خود یک نشانه بود. پرسید:«واسه چی می‌خوای اهرام رو ببینی؟ فقط کوه سنگن.» گنج به خاطره‌ای دردآور تبدیل شده بود و جوانک از اندیشیدن به آن پرهیز می‌کرد: «شما رؤیای سفر ندارین؟» «پیامبر پیروی از پنج قانون رو برای ما تکلیف کرده. پنجمین تکلیف سفر به شهر مقدس مکه‌ست. وقتی جوون بودم، ترجیح دادم پولم رو برای افتتاح این مغازه خرج کنم.» وقتی از پیامبر صحبت می‌کرد چشمانش سرشار از اشک می‌شدند. جوان پرسید:«چرا حالا نمی‌رین؟» «چون مکه من رو زنده نگه می‌داره. می‌ترسم رؤیام رو عملی کنم و دیگه انگیزه‌ای نداشته باشم. تا حالا هزار بار کل حج رو تصور کرد‌م. من فقط رؤیای مکه رو می‌خوام». همان روز، بلورفروش اجازه‌ ساخت ویترین را داد. ویترین مشتری‌های زیادی را به مغازه‌ بلورفروشی کشاند. یک روز عصر مردی را بالای تپه دید. مرد شکایت می‌کرد که هیچ جایی نیست که آدم چیزی بنوشد. جوان دیگر زبان نشانه‌ها را می‌شناخت. نزد پیرمرد رفت: «می‌تونیم توی لیوان‌ بلور چای بفروشیم. اینطوری مردم از چای لذت می‌برن و بلور می‌خرن.» پیرمرد گفت:«این جوری مغازه گسترش پیدا می‌کنه. نمی‌خوام تغییر کنم، چون بلد نیستم. دیگه عادت کردم. اما تو برای من برکتی. هر برکتی که پذیرفته نشه، می‌شه نکبت. الان که امکانات خودم رو می‌شناسم، احساس بدتری دارم. چون می‌دونم می‌تونم همه‌چیز داشته باشم، اما نمی‌خوام.» جوانک از اینکه می‌توانست به عربی با پیرمرد گفتگو کند خشنود بود. سرانجام مغازه‌دار گفت:«مکتوب!» جوان پرسید:«یعنی چی؟» «برای فهمیدنش باید عرب به دنیا اومده باشی.» ...