داستانهایی برای نوجوانان
عقل و احساس: ۲. ویلوبی
ورود دراماتیک ویلوبی به زندگی دشوودها دقیقا همان چیزی است که ذهن شاعرانه ماریان، دختر دوم خانواده، منتظر آن بوده است. اما حضور او چالشهایی برایشان به همراه دارد.
***
به محض بهتر شدن هوا، سرجان به کلبه آمد و ماجرا را شنید. از ویلوبی تعریف کرد؛ گفت که شکارچی خوبی است؛ ملک کوچکی به اسم کامب مگنا دارد؛ قرار است النم را از خانم پیری که با او فامیل است به ارث ببرد و اکنون برای دیدن او به روستا آمده است.
- «خیلی کیس خوبیه! بهتره مخش رو میس دشوود بزنه.»
مرین کلافه شد: «همین؟ رفتارش چطوره؟ توی چی هوش و استعداد داره؟»
- «آهان! ماریان خانم میخواد ویلوبی رو تور کنه.»
- «سرجان! حتی اگر ساختار اصطلاحات عامهپسندی مثل مخ زدن یا تور کردن یه روزی مبتکرانه بوده، مرور زمان بالاکل هوشمندی رو ازش گرفته.»
سرجان که این سرزنش را نفهمیده بود از ته دل خندید: «برندن بیچاره! اونم ارزش مخ زدن داره اما ماریان خانم دیگه تورش رو واسه ویلوبی پهن کرده.»
در ملاقات روز بعد، جذابیتهای ماریان از نگاه تیزبین ویلوبی مخفی نماند. آن دو به سرعت کشف کردند که سلیقهشان در موسیقی و ادبیات به طرز عجیبی شبیه به هم است. با چنان حرارتی در مورد علایقشان با یکدیگر صحبت کردند که صمیمیتشان در انتهای دومین ملاقات به مرحله یک آشنایی طولانیمدت رسید. ویلوبی 25 ساله روحیهای سرزنده، تخیلی فعال، شخصیتی گیرا و رفتاری مهربان داشت. او برابر بود با تصویر قهرمان داستانها در تخیل ماریان. النور یک اخلاق ویلوبی را نمیپسندید: او مانند ماریان بیاحتیاط بود. در تمامی گردهماییها، تمام توجه ماریان و ویلوبی منحصر به یکدیگر بود. آن دو از هر گونه پنهانکاری بیزار بودند.
دلبستگی کلنل که بهسرعت توجه دیگران را جلب کرده بود اکنون معطوف به رقیب او بود. در یکی از مهمانیها همانطور که کلنل به ماریان چشم دوخته بود از النور پرسید:
- «تا جایی که من فهمیدم خواهرتون به عشق دوم اعتقاد نداره. تمایزی برای شرایط مختلف قائله؟»
- «تا جایی که میدونم دلبستگی دوم رو بهکلی رد میکنه. نظراتش رومانتیکن. امیدوارم در آینده پختهتر بشه؛ عقایدش تغییر کنه.»
- «نه، نه، یه همچین تغییر بزرگی رو اصلاً نخواید. زن جوونی رو میشناختم که اخلاق و طرز تفکرش خیلی شبیه خواهر شما بود، اما یه تغییر اجباری – اتفاقات ناخوشایند –»
در این نقطه سکوت کرد. نگاهش النور را قانع کرد که او در مورد احساساتی از گذشته حرف میزند. این مکالمه به احساس دلسوزی النور نسبت به کلنل افزود.
روزی ماریان با ذوق به خواهر بزرگترش خبر داد که ویلوبی اسبی را که خودش تربیت کرده بود به او هدیه داده است. النور از بیفکری این عمل تعجب کرد. اصلاً مایل نبود خواهرش را از رؤیای تاختن با اسب در تپهها بیدار کند و حساسیتش را نسبت به ویلوبی برانگیزد. پس برای او توضیح داد که ساخت اصطبل و استخدام خدمتکاری برای مراقبت از اسب، چقدر مادرشان را به دردسر مالی میاندازد. به خاطر مادرش ماریان دلایل نپذیرفتن هدیه را برای ویلوبی برشمرد. ویلوبی پاسخ داد: «ماریان، اسب هنوز مال توئه. من برات نگهش میدارم؛ هر وقت خواستی از بارتن بری خونه خودت، کوئین مَب منتظرته». این میزان صمیمیت النور را قانع کرد که آن دو در خفا نامزد کردهاند. این فکر طی دو اتفاق دیگر تشدید شد. روزی مارگارت گفت:
- «النور، یه رازی رو باید بهت بگم. مطمئنم ماریان قراره با آقای ویلوبی ازدواج کنه.»
- «از روز اول که همدیگه رو دیدن داری همین رو میگی.»
- «من مطمئنم! دیشب بعد از اینکه تو و مامان رفتید بیرون، داشتن با هم پچ پچ میکردن. انگار ویلوبی یه خواهشی داشت. بعدش یه قیچی برداشت، یه ذره از موهای ماریان رو چید، بوسید، پیچید لای دستمال و بعدش گذاشت توی کیف پولش.»
زیرکی مارگارت همیشه برای النور خوشایند نبود. در یکی از مهمانیهای بارتن پارک، خانم جنینگز به سمت مارگارت یورش برد که اسم مرد محبوب النور را بگوید. مارگارت به خواهرش نگاه کرد و گفت:
- «نباید بگم النور، درسته؟»
همه خندیدند. النور نیز سعی کرد بخندد اما نمیتوانست تحمل کند نام ادوارد اسباب مضحکه خانم جنینگز شود. عکس العمل دلسوزانه ماریان آسیب را بیشتر کرد:
- «حواست باشه که حق نداری هر چی رو حدس میزنی به زبون بیاری.»
- «من حدس نزدم. خودت بهم گفتی.»
- «مارگارت، اینا همهش ساخته ذهن خودته. همچین کسی وجود نداره.»
- «پس حتماً تازگیا مرده، چون مطمئنم همچین کسی وجود داشته و اسمشم با F شروع میشه.»
...