Program Picture

داستان‌هایی برای نوجوانان

عقل و احساس: ۸. پایان
۰۲ بهمن ۱۴۰۲

دیدار با ویلوبی دشوودها را به آرامش می‌رساند. النور و ماریان پس از گذر از این دوران، در ایجاد هماهنگی بین عقل و احساس موفق‌تر عمل می‌کنند.

***

نیم ساعت پس از رفتن ویلوبی، کلنل برندن و خانم دشوود رسیدند. حضور مادر بهبودی ماریان را سرعت بخشید و پس از چند روز آماده‌ی سفر به بارتن شدند. ماریان با خداحافظی طولانی از خانم جنینگز و تشکر از کلنل بابت آوردن مادرشان سعی داشت بی‌احترامی‌های گذشته را جبران کند. با کالسکه‌ی کلنل به راه افتادند. هنگامی که به کلبه رسیدند، ماریان مصممانه نگاهی به اطراف خود انداخت تا چشمش را به ‌سرعت به هر آنچه یادآور ویلوبی بود عادت دهد. روز بعد در حالی که در اطراف خانه قدم می‌زدند، ماریان به تپه‌ای نگریست و به النور گفت:

-«اونجا، اولین بار ویلوبی رو دقیقاً همونجا دیدم. خوشحالم که دیگه حسرتش رو نمی‌خورم. مریضی چشمام رو باز کرد. فهمیدم با اراده‌ی خودم به اون روز افتادم. اگه می‌مردم، علناً خودکشی بود! فقط از خدا خواستم فرصت جبران بهم بده. هرچی به گذشته فکر می‌کردم، فقط می‌دیدم در حق همه کوتاهی کردم؛ در حق میدلتون‌ها، خانم جنینگز، حتی جان و فنی، اما بیشتر از همه در حق تو، تویی که خواهرمی، بهترین دوستمی، تویی که همیشه کنارمی! دیگه فقط به خاطر تو و مارگارت و مامان زندگی می‌کنم. قول می‌دم جبران کنم! برنامه‌ریزی کردم هر روز شیش ساعت مطالعه کنم، اینطوری در عرض یک سال فکر و شخصیتم خیلی رشد می‌کنه. از کتابخونه‌های سرجان و کلنل برندن می‌تونم کتاب قرض بگیرم. و اما ویلوبی! می‌دونم باهاش خوشبخت نمی‌شدم ولی اگر بگم فراموشش می‌کنم دروغ گفتم. تغییر شرایط نمی‌تونه خاطراتش رو پاک کنه اما سعی می‎کنم با هدفمندی و منطق و دعا احساساتم رو مدیریت کنم. فقط اگر می‌دونستم اونقدری که فک می‌کنم آدم بی‌ارزشی نیست و همیشه بازیم نمی‌داده…»

النور موقعیت را مناسب دید تا ملاقاتش با ویلوبی را تعریف کند. ابتدا ماریان را آماده‌ی شنیدن داستان کرد؛ سپس نکات اصلی را توضیح داد. ماریان توان صحبت نداشت و فقط بی‌صدا می‌گریست. قلب النور ندای عواطف ماریان را شنید و تا زمانی که به خانه رسیدند، تمامی جزئیات حالات و لحن ویلوبی را برایش ترسیم کرد. ماریان خواهرش را بوسید و پیش از آنکه به اتاق برود گفت: «به مامان بگو». خانم دشوود از آنکه بخشی از گناه ویلوبی توضیح داده شد، احساس آرامش و برای او آرزوی سعادت کرد. در عین حال عذاب وجدان داشت؛ اکنون می‌دانست که بی‌احتیاطی‌اش به عنوان مادر حال ماریان را به آن روز انداخته بود. از طرفی دیگر، احساس می‌کرد که دل‌شکستگی علنی ماریان باعث شده فراموش کند که دختر دیگرش نیز بی‌صدا در حال دست و پنجه نرم کردن با غصه‌ای مشابه است. به‌جا بودن این عذاب وجدان همان روز به او ثابت شد. خدمتکارش که برای کاری به اگزِتِر رفته بود، پس از بازگشت برای دشوودها تعریف کرد که لوسی خانم را با آقای فررز در کالسکه‌ای دیده و لوسی به او گفته که به ‌تازگی اسمش به لوسی فررز تغییر پیدا کرده است. رنگ النور پرید و با نگاه از مادرش خواست جزئیات را بپرسد. در جواب پرسش‌های خانم دشوود، خدمتکار گفت که لوسی قول داد به دیدنشان بیاید اما آقای فررز حتی سرش را بلند نکرد. النور فهمید که هیچ میزان منطقی نتوانسته او را برای این اتفاق آماده کند و بی‌قرار خبری دربارۀ ادوارد بود. خوشبختانه پس از چند روز، کلنل برندن را دید که به سمت خانه‌شان می‌تازد. سوارکار از اسب پیاده شد؛ کلنل برندن نبود! النور بادقت بیشتری نگاه کرد؛ ادوارد بود! ملتمسانه به مادر و خواهرانش نگریست؛ حاضر بود دنیا را بدهد تا از آنان بخواهد با ادوارد سرد برخورد نکنند اما توان تکلم نداشت. ادوارد با حالتی پریشان وارد شد. خانم دشوود با او دست داد و برایش آرزوی خوشبختی کرد. ماریان سعی کرد اضطرابش را مخفی کند و مارگارت که فقط نصف وقایع را می‌فهمید، دورترین صندلی را نسبت به ادوارد انتخاب کرد. لازم بود کسی سکوت را بشکند که خانم دشوود گفت:

-«امیدوارم حال خانم فررز خوب باشه»

-«بله خوبه»

النور بدون آنکه سرش را بلند کند گفت: «خانم فررز هنوز اگزِتِرن؟»

-«نه، مادرم توی شهره»

-«منظورم همسرتون بود»

-«منظورتون همسر برادرمه؟ فک کنم نشنیدید! خانم لوسی استیل اخیراً با رابرت ازدواج کردن»

news letter image

ثبت نام در خبرنامه