داستانهایی برای نوجوانان
عقل و احساس: ۳. آرزوی از دست رفته
ویلوبی بارتن را به طور ناگهانی ترک کرد و دشوودها از دوری او غمگیناند تا آن که حضور یک دوست، به تغییر شرایط کمک میکند. سِر جان نیز مهمانی به بارتن دعوت میکند که النور را با حقیقت تلخی غافلگیر میکند.
***
خانم دشوود توضیح قانعکنندهای برای رفتار ویلوبی یافت و آن را با النور در میان گذاشت: صاحب النم از وصلت احتمالی راضی نیست و برای همین ویلوبی را به لندن فرستاده. النور قانع نشد؛ ویلوبی اهل پنهانکاری نبود! چرا دلیل رفتنش را واضح نگفت؟ چند بار النور از مادرش خواهش کرد تا از ماریان جزئیات رابطه را بپرسد اما ظرافت شاعرانه خانم دشوود اجازهی این اقدام منطقی را نمیداد.
اندوه ماریان غیرقابل تسلی بود. شب و روز او در تنهایی سوداگونه سپری میشدند. سرانجام گریههای مداوم جای خود را به دلتنگی بیانتها سپردند. با تلاشهای النور یک روز به جای پرسههای بیوقفه در النم، با خواهرانش در تپهها قدم زد. در مسیر پیش روی خود، سوارکاری را دیدند.
ادوارد تنها انسان روی کره زمین بود که لبخند را روی صورت ماریان نشاند! به گرمی از او استقبال کردند. ادوارد واضحاً خوشحال نبود؛ بیشتر سردرگم به نظر میرسید. در ابتدا تنها به سؤالاتی که از او پرسیده میشد پاسخ میداد. رفتارش با النور بههیچ وجه متمایز نبود. النور آزرده و تقریباً عصبانی بود اما هیچگونه رنجشی بروز نداد. گرمی مراودات دشوودها به مرور روحیه ادوارد را بهتر کرد. مشخص شد پیش از آمدن به بارتن مدت دوهفته را نزد دوستانی در پلیموث گذرانده. پس از صرف شام، به گفتگو نشستند. خانم دشوود که گوشهگیری ادوارد را به حساب کنترلگری خانم فررز میگذاشت پرسید:
- «فک کنم هنوز ازت انتظار دارن مشهور بشی برخلاف میلت.»
- «اصلاً میل به متمایز بودن ندارم. خدا رو شکر، استعدادشم ندارم! به عنوان حرفه، کلیسا رو ترجیح میدم اما از نظر خونوادهم حقوق و ارتش وجهه بهتری توی جامعه دارن. چون احتیاج مالی ندارم، ترجیح میدن بیکار بگردم تا اینکه یه شغلی داشته باشم که ظاهر باکلاسی نداره.»
- «تا جایی که میدونم بلندپرواز نیستی.»
- «انتظار زیادی از زندگی ندارم واقعاً. هر کسی برای خوشبختی راه خودش رو داره. مهم و بزرگ بودن من رو خوشبخت نمیکنه.»
- «بزرگی و ثروت چه ربطی به خوشبختی دارن؟»
- «ثروت به خوشبختی ربط داره.»
- «شرمآوره، النور!»
- «کاش یکی یه عالمه پول بهمون میداد.»
- «همچین روزی بهترین روزه برای انتشارات لندن! ماریان تمام قطعات موسیقی و میس دشوود تمام الگوهای باارزش نقاشی رو سفارش میدن! کتابفروشها همه کتابای ارزشمندشون رو یه روزه میفروشن. نظرت در مورد عشق اول عوض نشده، نه ماریان؟»
- «ماریان اصلاً تغییر نکرده!»
- «پس فقط ساکتتر شده.»
- «تو دیگه نمیتونی من رو به خاطر ساکت بودن سرزنش کنی وقتی خودت انقدر توداری!»
- «تودار؟ چرا اینطور فک میکنی؟»
ناگهان، چشم خانم دشوود به انگشتری در دست ادوارد افتاد؛ در نگین آن، طره مویی قرار گرفته بود. ادوارد باخجالت نگاهی به النور انداخت: «موی فنیه! حتماً انگشتر روی رنگش تأثیر گذاشته.»
النور نیز انگشتر را دید. موی خودش بود! از آن پس، بالذت به آن نشان تعهد مینگریست.
صحبتهای نهایی ادوارد حاکی از آن بود که امیدی به آینده ندارد. هنگام وداع ابراز کرد که هفته اخیر در کلبه بسیار سریع گذشته و بودن با آنان بیشترین خوشبختی را برای او به همراه دارد. بلافاصله پس از خروج ادوارد، النور به نقاشی و امور هر روزش مشغول شد؛ روحیهاش مانند همیشه بود. خانوادهاش را نگران نکرد اما در تنهایی بادلهره به ادوارد میاندیشید.
خانم جنینگز و سرجان در سفری با دو دختر جوان آشنا شدند: میس استیل و لوسی استیل. دستاورد خانم جنینگز، اکتشاف رابطه فامیلی با دوشیزه استیلها بود. همین برای سرجان کافی بود تا بدون هماهنگی با همسرش آنان را به بارتن دعوت کند. دعوت میدلتونها به سرعت اجابت شد. به محض ورود مهمانها، سرجان خیرخواه که نمیتوانست حتی یک فامیل را برای خودش نگه دارد، به کلبه رفت تا به دشوودها بگوید که استیلها شیرینترین دختران دنیا هستند و از عدم کنجکاوی دشوودها برای آشنایی با مهمانان در حیرت بماند!
النور میدانست که «شیرینترین دختران دنیا» را در اقصا نقاط انگلستان میتوان در انواع شکل و شعور و شخصیت یافت. استیلها بسیار شیکپوش و مؤدب بودند. میس استیل تقریباً 30 و لوسی 23 سال داشت. تمام توجه استیلها مفتون لیدی میدلتون بود و ذوق شیطنتهای فرزندان مزاحمش را میکردند پس بهسرعت در دل لیدی میدلتون جا شدند.
...