Program Picture

داستان‌هایی برای نوجوانان

عقل و احساس: ۷. افشاء
۲۵ دی ۱۴۰۲

دشوودها در مسیر بازگشت به بارتن به ملک شارلوت و توماس پالمر، دختر و داماد خانم جنینگز می‌روند. ماریان که مدتی است به لحاظ جسمانی، عاطفی و روانی بسیار ضعیف شده است در خطر جدی‌تری قرار می‌گیرد.

***

آقای پالمر که در دوران دلشکستگی ماریان با دشوودها خیلی مهربان شده بود آنان را به خانه‌اش کلیولند که با بارتن یک روز فاصله داشت دعوت کرد. ماریان، دلتنگ آرامش روستا و خسته از تجمل لندن، در پذیرفتن این دعوت که مسیرشان را آسان‌تر می‌کرد با النور همراه شد.

پیش از حرکت، النور یک بار دیگر به منزل برادرش سر زد. جان برای خواهرش تعریف کرد که پس از طرد ادوارد، میس مورتن را برای رابرت در نظر گرفته‌اند. النور داشت تعجبش را بیان می‌کرد که چگونه برای این دوشیزه‌ی محترم فرقی ندارد با ادوارد ازدواج کند یا رابرت که دومی از در وارد شد. بحث به ‌سرعت به ادوارد و سمت کشیش دلافورد کشیده شد. رابرت از تصور ادوارد در حین موعظه و قرائت خطبه‌ی عقد قهقه سر داد اما بالأخره به خودش آمد:

«از شوخی گذشته، دلم واسش می‌سوزه. ادوارد خوش‌قلب‌ترین مرد انگلستانه. بیچاره برای همیشه نابود شد! ماجرا رو که شنیدم به مادرم گفتم: مادام، نمی‌دونم تصمیم شما چیه اما اگه ادوارد با این دختر دهاتی دست و پا چلفتی ازدواج کنه من تا آخر عمرم باهاش کاری ندارم. راستی، شنیدم توی کلبه زندگی می‌کنید. من عاشق کلبه‌م. ظرافت خاصی داره! یه روز واسه‌ی خودم کلبه می‌سازم. به همه هم توصیه می‌کنم کلبه بسازن. یه روز دوستم لرد کورتلند سه تا نقشه جلوم گذاشت تا بهترینش رو انتخاب کنم. هر سه تا رو ریختم تو آتیش و گفتم: کورتلند، دوست من، کلبه بساز! کورتلندم کلبه ساخت»

پس از این وداع پرسوز و گداز، پالمرها، دشوودها، خانم جنینگز و کلنل برندن حرکت کردند. پس از دو روز به کلیولند که ساختمانی مدرن داشت و در میان چمنزاری وسیع بنا شده بود رسیدند. بارش ابرها متوقف شد و ماریان توانست حین غروب در چمنزارهای بلند و خیس کلیولند که به ملک ویلوبی نزدیک بودند قدم بزند. پس از بازگشت، لباس‌های خیسش را عوض نکرد؛ با بدن‌درد و سرفه به رختخواب رفت و صبح روز بعد نتوانست از جایش برخیزد. پس از معاینه، عطار خانوادگی پالمر اعلام کرد که ماریان تب عفونی دارد. واژه‌ی عفونت شارلوت و نوزادش را از خانه فراری داد. او به همسر و مادرش التماس کرد که همراهش بروند اما خانم جنینگز مهربان قاطعانه گفت به جای خانم دشوود در پرستاری به النور کمک خواهد کرد. آقای پالمر از سر انسانیت نمی‌خواست دشوودها را تنها بگذارد اما به اصرار دیگران، مهمانانش را به کلنل سپرد. نزدیک غروب، حال ماریان بدتر شد، مدام در خواب تکان می‌خورد و هذیان می‌گفت. ناگهان از جایش پرید و فریاد زد:

-«مامان میاد؟»

-«هنوز نرسیده اما میادش. می‌دونی که راه زیاده»

-«از راه لندن نباید بیاد. اگه زود نیاد من هیچ‌وقت نمی‌بینمش»

النور، سراسر هراس، از کلنل خواست کسی را نزد مادرشان بفرستند اما کلنل داوطلب شد خودش خانم دشوود را بیاورد. النور می‌ترسید؛ می‌ترسید که پیش از رسیدن مادر، ماریان جان یا عقلش را از دست داده باشد.

نزدیک ظهر، رنگ صورت ماریان تغییر کرد و عطار خبر داد که خطر کاملاً رفع شده است. نشانه‌های بهبودی هر ساعت افزایش می‌یافتند. ساعت 8 شب، النور صدای کالسکه‌ای را شنید. فکر نمی‌کرد کلنل و مادرش به این سرعت رسیده باشند! با شعف پله‌ها را پایین دوید، درب مهمان‌خانه را گشود و آنجا، فقط و فقط، ویلوبی را دید.

النور به اولین ندای قلبش گوش داد و خواست از اتاق خارج شود که فرمان ویلوبی او را متوقف کرد:

-«لطفاً بمونید، فقط ده دقیقه!»

-«شما کاری با من ندارید. خدمتکارا حتماً یادشون رفته بگن آقای پالمر خونه نیستن»

-«حتی اگه می‌گفتن آقای پالمر و هفت جد آبادش رفتن به دَرک نمی‌تونستن جلوم رو بگیرن. با شما کار دارم»

-«باشه! لطفاً سریع‌تر»

-«خواهش می‌کنم بهم بگید حال خواهرتون چطوره؟»

-«خطر رفع شده. آقای ویلوبی، بعد از همه‌ی اتفاقایی که افتاده، اینجا اومدنتون باید دلیل قابل توجیهی داشته باشه»

-«اومدم شده حتی یک درجه از نفرتتون کم کنم. اومدم از خواهرتون طلب بخشش کنم. به حرفام گوش می‌دید؟»

-«بله»

news letter image

ثبت نام در خبرنامه