داستانهایی برای نوجوانان
عقل و احساس: ۶. پذیرش یا انکار؟
جان در لندن به دیدن خواهرانش میرود. سپس به همسرش فنی پیشنهاد میکند دشوودها را به خانهشان دعوت کنند. فنی تصمیمی میگیرد که بعدا از آن پشیمان میشود.
***
ماریان درک میکرد که فاش راز خانوادگی چقدر برای کلنل برندن دردناک بوده است؛ دیگر از او اجتناب نمیکرد؛ به او با احترام مینگریست؛ اما آگاهی از گناه ویلوبی آرامش نکرد؛ بالعکس، غصهی الیزای بیچاره و بیبند و باری آن مرد بر افکارش سایه انداخت. سرجان، خانم جنینگز و خانم پالمر از اشاره به ویلوبی در حضور ماریان پرهیز و رابطهی خود را با ویلوبی قطع کردند اما لیدی میدلتون برخلاف میل شوهرش برای میس گرِیِ متشخص کارت تبریک فرستاد.
دو هفته گذشت. روزنامههای لندن منتشر کردند:
آقای جان ویلوبی از النم و میس سوفیا گرِی با جهاز 50000 پوند ازدواج کردند.
همسر توماس پالمر پسر و وارثی سالم به دنیا آورد.
با غلیان نومیدی، خانم دشوود نامهی النور را پاسخ داد: صلاح نبود ماریان به خانهی مملو از خاطرات ویلوبی بازگردد. همچنین میخواست دخترها برادرشان را ببینند زیرا جان به نامادریاش نوشته بود که به زودی به لندن خواهند رفت. جان که مشتاق دیدار خواهرانش و آشنایی با دوستان ثروتمندشان بود، به منزل خانم جنینگز رفت و با کلنل برندن نیز آشنا شد. سپس، از النور خواست با او تا خانهی میدلتونها قدم بزند:
-«ادوارد گفت از خونهتون خوشش اومده؛ خیالم راحت شد! دوستای خوبی هم پیدا کردید. راستی کلنل برندن کیه؟ پولداره؟»
-«صاحب ملک دلافورده»
-«چه خوب! جنتلمن به نظر میرسه. تبریک میگم النور! من دقت کردم؛ از تو خوشش میاد!»
-«میدونم به فکر منی اما کلنل نمیخواد با من ازدواج کنه»
-«تو تلاشت رو بکن، منم از هیچ عزت و احترامی کم نمیذارم. راستی واسه ادوارد دختر لُرد مورتن رو زیر نظر گرفتیم؛ میس مورتن 30000 پوند داره. خانم فررز واقعاً مادر سخاوتمندیه. یه نمونهش، همین دو روز پیش که رسیدیم، 200 پوند گذاشت کف دست فنی. میدونه دستمون تو خرجه»
-«مخارجتون بالاس اما درآمدتون زیاده»
-«نمیخوام غر بزنم ولی ما هم داستان داریم. مثلاً مزرعهای که چسبیده بود به نورلند رو خریدم. وجدانم اجازه نمیداد بذارم بیفته دست یه آدم دیگه. به عنوان یه جنتلمن مسئولیت اجتماعی به گردنمه! فنی تصمیم گرفت گلخونه بسازه، دستمون واسه اونم تو خرجه. مجبور شدیم درختای گردو رو ببُریم که جا واسه گلخونه بازشه. تازه مادرت که سرویس چینی رو از نورلند برد، مجبور شدیم دوباره هزینه کنیم. راستی النور، ماریان لاغر شده، رنگ به رو نداره. طوریشه؟»
پس از این مکالمه، جان با همسرش مطرح کرد که بهتر است خواهرانش را دعوت کنند. فنی استدلال کرد:
«میدونی من چقدر خواهرات رو دوس دارم، اما اگه مهمونای خانم جنینگز رو دعوت کنیم ممکنه بهش بربخوره. بعدشم، استیلها اومدن لندن. داییشون معلم ادوارد بوده. بهتره محبتهاشون رو جبران کنیم. خواهرات رو بعداً دعوت میکنیم»
فنی بابت داشتن ذکاوتی که توانسته بود خفّت پذیرایی از خواهرشوهرانش را خنثی کند به خود تبریک گفت. غرور و توهم لوسی بهحدی باد کرد که دیگر در بدنش جا نمیشد. حتی النور از رفتار فنی تعجب کرد. خبر بعدی که از خانهی برادرش به او رسید بدین قرار بود: استیلها محبوب قلب هری هستند، فنی لوسی را به اسم کوچک صدا میزند و نمیتواند هیچوقت از استیلها جدا شود. خبر سوم بسیار متفاوت بود. یک روز صبح در خانهی شارلت، خانم جنینگز دکتر داناوان را دید. دکتر برای او تعریف کرد که همان روز از دهان میس استیل داستان نامزدی مخفیانهی ادوارد و لوسی دررفته. ادوارد و لوسی! چه کسی حدس میزد؟ خانم جنینگر هیچوقت آن دو را کنار یکدیگر ندیده بود وگرنه از چشم او چنین چیزی پنهان نمیماند! مخلص کلام، شوک عصبی به فنی وارد شده و جان از شدت نگرانی دکتر خبر کرده. فنی استیلها را از خانه بیرون انداخته. آن دو هم با حال غشآلود به خانهی فامیلشان رفتند.
النور لازم دید هرچه سریعتر تنها کورسوی امید ماریان را با زبان خودش از بین ببرد. ماریان با وحشت به واقعه گوش داد. ابتدا، غیرممکن میدانست ادوارد یا هیچ مرد عاقلی به لوسی علاقمند شده باشد. پس از باور داستان، ادوارد را ویلوبی دوم خواند. نهایتاً پرسید:
-«چقدر وقته میدونی؟»
-«لوسی چهار ماه پیش بهم گفت»
-«چهار ماه؟ توی بدبختی من، کنارم بودم، دلداریم دادی! چطور تونستی؟»
...