عقل و احساس: ۵. زندگی کلنل برندن

Program Picture

داستان‌هایی برای نوجوانان

عقل و احساس: ۵. زندگی کلنل برندن
۱۱ دی ۱۴۰۲

النور تلاش می‌کند تا به ماریان در گذر از اندوه کمک کند. کلنل برندن که نگران حال ماریان است داستان تلخی را برای النور تعریف می‌کند و النور وحشت‌زده به او گوش می‌دهد.

***

روز بعد، پیش از آنکه خدمتکار داخل اتاقشان آتش روشن کند، پیش از آنکه خورشید بر صبحی غم‌انگیز در ژانویه چیره شود، ماریان، از اندک نوری که از پنجره وارد می‌شد برای نوشتن استفاده کرد. النور با صدای هق‌هق او بیدار شد و باملایمت گفت:

– «ماریان، می‌تونم بپرسم؟»

– «نه النور، هیچی نپرس! همه‌چی رو خیلی زود می‌فهمی.»

سر میز صبحانه پیش‌خدمت نامه‌ای را به ماریان داد؛ رنگش مثل گچ سفید شد و از اتاق بیرون دوید. النور پشت سر او وارد اتاق شد، روی تخت کنارش نشست، دستش را گرفت و چند بار بوسید. پس از گریه‌ به‌ ظاهر پایان‌ناپذیر دو خواهر، ماریان چند نامه را در دست النور گذاشت. در نامه‌ اول، ماریان خبر ورودشان به شهر را برای ویلوبی نوشته بود. محتوای نامه‌ بعدی بدین قرار بود:

چه فکری باید در مورد رفتار دیشب تو داشته باشم ویلوبی؟ رفتارت دست کمی از توهین نداشت! با این وجود حاضرم توضیحاتت را بشنوم. شاید چیزی شنیده‌ای که نظرت در مورد من منفی شده. بگذار توضیح بدهم. نمی‌خواهم درموردت فکر بدی کنم اما اگر محبت تو پیش از این دروغین بوده، مایلم هر چه زودتر بدانم. اگر احساساتت تغییر کرده‌اند، نامه‌ها و طره مویم را پس بفرست.

م. د.

پاسخ نامه‌های ماریان این بود:

خانم عزیز،

از اینکه رفتار من در شب گذشته مورد قبول شما واقع نشده، بسیار متأسفم. با آنکه نمی‌توانم دلیل رنجاندن شما را بیابم، از شما پوزش می‌طلبم. من برای خانواده‌ شما احترام بسیاری قائلم اما اگر رفتاری داشته‌ام که باعث سوءبرداشت از جانب شما شده باشد خودم را سرزنش خواهم کرد. لازم است بدانید به فرد دیگری علاقه دارم. با حسرتی زائدالوصف یادداشت‌ها و طره مویی که خودتان اعطا کرده بودید را پس می‌فرستم.

خدمتگزار شما

جان ویلوبی

النور چند بار نامه‌ ویلوبی را خواند؛ باور نمی‌کرد انسانی قادر باشد با این حد از فرومایگی چنین نامه‌ای بنگارد. ماریان در حالی که از ضعف جسمانی نمی‌توانست روی پایش بایستد گفت:

– «النور بیچاره! چقد اذیتت می‌کنم.»

– «ماریان جان، تو رو خدا تلاش کن. به خاطر خونواده‌ت، به خاطر مامان»

– «برای آدمایی که هیچ غمی ندارن چقدر حرف زدن در مورد تلاش راحته! النور خوش‌شانس، نمی‌فهمی چه حالی دارم.»

– «وقتی تو رو اینطوری می‌بینم می‌تونم خوشحال باشم؟»

– «ببخشید، عزیزم. معذرت می‌خوام! می‌دونم نگرانمی.»

– «اگه ماه‌ها طول می‌کشید تا نامزدیتون رو به هم بزنه چی؟ حداقل الان شخصیتش رو شناختی.»

– «نامزد نبودیم!»

– «اما بهت گفت که دوست داره؟»

– «آره، نه، بعضی وقتا فک می‌کردم گفته اما هیچ‌وقت به زبون نیاورد. اونقدرهام که فک می‌کنی آدم بی‌ارزشی نیست. من بهش متعهد بودم. اونم همین حس رو داشت! مطمئنم! قلبش رو می‌شناختم! اما اگه چیزی در موردم شنیده بود نباید بهم فرصت می‌داد تا توضیح بدم؟»

النور او را متقاعد کرد دراز بکشد. ماریان هر لحظه هیستریک‌تر می‌شد تا آنکه با چند قطره اسطوقدوس آرام گرفت.

خانم جنینگز به خانه برگشت: خبر نامزدی مردک به‌دردنخور با سوفیا گری، صاحب 50000 پوند، همان روز صبح در کل لندن پخش شده بود. خانم جنینگز به النور قول داد اگر ویلوبی را جایی ببیند چنان کلفت و زمختی بارش کند که در زندگی‌اش نشنیده باشد و از ته دل امیدوار بود در زندگی مشترکشان، سوفیا پوست ویلوبی را قلفتی بکند!

در کمال تعجب النور، ماریان تصمیم گرفت برای شام به آنها بپیوندد. خانم جنینگز مانند والدی که فرزند موردعلاقه‌اش را بابت پایان تعطیلات دلداری می‌دهد سندرسون‌ها را دعوت کرد تا ماریان را سرگرم کنند و سعی داشت با زیتون و شیرینی قلب زخم‌خورده‌ او را مرحم نهد تا جایی که صبر ماریان تمام شد و از اتاق بیرون رفت. آن شب النور از محبت‌های خالصانه اما نابالغانه‌ خانم جنینگز تشکر کرد: با جدیت از او خواست به خاطر منفعت ماریان و ویلوبی، در مورد رابطه‌شان کمتر صحبت کند و این موضوع را نیز مطرح کرد که ویلوبی قول ازدواج به خواهرش نداده بود.

صبح روز بعد، النور ماریان را تشویق کرد تا در مورد احساساتش حرف بزند. گاهی ماریان فکر می‌کرد ویلوبی مانند خودش بی‌گناه است و لحظه‌ای بعد مطمئن بود هیچ توجیهی برای رفتارش وجود ندارد. آنی تصمیم می‌گرفت از جامعه کناره بگیرد اما ثانیه‌ بعد مطمئن بود برایش مهم نیست عالم و آدم در مورد بدبختی‌اش چه فکری کنند.

news letter image

ثبت نام در خبرنامه