عقل و احساس: ۱. ملاقات با دشوودها

Program Picture

داستان‌هایی برای نوجوانان

عقل و احساس: ۱. ملاقات با دشوودها
۱۳ آذر ۱۴۰۲

آقای هنری دشوود، صاحب ملک اشرافی نورلند، از ازدواج اول، یک پسر و از ازدواج دوم، سه دختر دارد. پسرش جان، از مادر ثروت قابل‌ توجهی به ارث برده است. اما سرنوشت دختران آقای دشوود با یک بحران، دست‌خوش تغییر می‌شود.

***

خانواده‌ دشوود طی نسل‌های متمادی در ملک بزرگشان، نورلند پارک، با چنان منشی سکونت داشتند که احترام تمامی آشنایان منطقه را جلب کرده بودند. صاحب آن در سال‌های آخر حیات طولانی خود، از برادرزاده‌اش، آقای هنری دشوود و خانواده‌اش دعوت کرد تا با او زندگی کنند. توجهات خالصانه‌ این زوج و نشاط سه دخترشان سرور قابل ملاحظه‌ای به زندگی پیرمرد اضافه نمود.

هنری دشوود از ازدواج اولش پسری داشت. جان، مردی محترم بود. از مادرش ارث قابل توجهی دریافت کرد؛ ازدواج با فَنی نیز به ثروتش افزود. فنی، جان و پسر چهارساله‌یشان چند بار از نورلند دیدن ‌کردند. در این ملاقات‌ها، هری کوچک چنان محبت عموی پیر را به خود جلب کرد که نتیجۀ آن از وصیت‌نامه‌ قابل حدس است: صاحب املاک  نورلند هنری دشوود خواهد بود اما اجازه‌ فروش هیچ قسمتی از آن را ندارد. پس از او، ملک به صورت یک‌پارچه به جان و سپس به هری می‌رسد. برای دخترها تنها هزار پوند وصیت کرد. هنری دشوود نیت داشت برای آینده‌ همسر و دخترانش پس‌انداز کند اما یک سال بعد از دنیا رفت. پیش از مرگ، ملتمسانه از جان خواست تا به نامادری و خواهرانش کمک کند؛ جان نیز تحت تأثیر شرایط غم‌انگیز پدر خیال او را راحت کرد.

جان در خلوت خودش به این نتیجه رسید که هزار پوند به دارایی هر خواهر اضافه کند. فنی از تصمیم شوهرش راضی نبود:

– «اصلاً حواسش نبوده چی می‌گه‌ و الا هیچ وقت همچین درخواستی نمی‌کرد.»

– «من قول دادم. یه کار باید بالاخره انجام بشه.»

– «خب پس‌ بذار “یه کار” انجام بشه. نه اینکه نصف دارایی بچه‌ت رو از چنگش دربیاری.»

– «خب قطعاً نباید هری رو فقیر کنیم. نفری پونصد پوند چطوره؟»

– «خیلی زیاده! کدوم برادری روی کره‌ زمین همچین کاری برای خواهرای واقعیش می‌کنه؟ تازه خواهر ناتنی! تو خیلی سخاوتمندی. من که فک می‌کنم اصلاً منظور پدرت این نبوده که بهشون پول بدی.»

– «فک کنم حق با تو باشه عزیزم. احتمالاً منظور پدر یه سری کمک کلی بوده. هر موقع نامادری خواست یه خونه نزدیک نورلند بگیره، توی اسباب‌کشی کمک می‌کنم.»

– «دقیقاً! البته که تو هیچ دینی نداری. هر دومون خوب می‌دونیم که اگه می‌تونست، همه چی رو می‌ذاشت واسه اونا.»

جمله‌ آخر به جان کمک کرد تا از قولی که به پدرش داده بود سلب مسئولیت کند. بلافاصله پس از خاکسپاری پدر، جان و فنی به عنوان مالک، وارد نورلند شدند. به خاطر بی‌ملاحظگی این رفتار خانم دشوود می‌خواست همان لحظه از خانه خارج شود اما توصیه‌ دختر بزرگش النور مانع شد. النور تنها 19 سال داشت اما صاحب چنان قدرت فهم و قضاوت بی‌طرفی بود که مورد مشورت مادر قرار می‌گرفت. قلب او متعالی و طبیعتش بامحبت بود؛ احساساتی قوی داشت اما می‌دانست چگونه آنها را اداره کند. این مهارت را مادرش هنوز نیاموخته بود و یکی از خواهرانش به نظر می‌رسید هیچ‌گاه نیاموزد. غصه‌ها و شادی‌های مَریَن 17 ساله حد و مرز نداشتند. او احساساتی، باهوش، جذاب، باذوق، باسخاوت و همه چیز بود غیر از محتاط و منطقی. مارگرت خوش‌طبع و خوش‌اخلاق در 13 سالگی از حال و هوای رمانتیک مرین تأثیر گرفته بود.

امکان نداشت خانم دشوود بتواند چند ماه را زیر یک سقف با فنی زندگی کند اگر یک موقعیت به خصوص پیش نیامده بود: برادر فنی، ادوارد فِرِرز غالب وقت خود را در نورلند با آنان می‌گذراند. او خوش‌قیافه نبود؛ آنقدر خجالتی بود که تنها صمیمیت می‌توانست قلب مهربانش را به دیگران نشان دهد. درک خوبی داشت که تحصیلاتش آن را بهبود بخشیده بود. مادر و خواهرش انتظار داشتند که او در دنیا کاره‌ای شود اما ادوارد آرامش یک زندگی خصوصی خانوادگی را برای خوشبختی خود کافی می‌دانست و اصلاً جاه‌طلبی‌های دیگر اعضای خانواده را نداشت. خوشبختانه، برادر کوچکترش امیدوارکننده‌تر به نظر می‌رسید!

به عنوان بزرگترین پسر خانواده، ارث قابل توجهی در انتظار ادوارد بود اما خانم دشوود اصلاً به این موضوع توجهی نداشت؛ علاقه‌ او به النور برایش کافی و منتظر خبر نامزدیشان بود. النور از احساس ادوارد مطمئن نبود. حتی برای لحظاتی دردناک رفتار ادوارد را چیزی بیش از دوستی تعبیر نمی‌کرد. این کشش بالاخره توجه فنی را جلب کرد. در اولین فرصت با مادرشوهرش از انتظارات خانم فررز از آیندۀ باشکوه پسرانش و ازدواج آبرومندانه آنان صحبت کرد.

news letter image

ثبت نام در خبرنامه