داستانهایی برای نوجوانان
کیمیاگر: ۴. افسانه شخصی
بعد از صحبت با کیمیاگر، بالاخره سانتیاگوی دلخسته قبول میکنه که به افسانه شخصیاش ادامه بده؛ این یعنی باید واحه و در نتیجه فاطمه رو ترک کنه؛ البته با امید این که عشق بینشون پایدار میمونه.
***
جوان بیدار ماند. دو ساعت پیش از فرا رسیدن روز، یکی از جوانانی را که در خیمهاش میخوابید بیدار کرد و از او خواست خوابگاه فاطمه را بیابد؛ سپس به جوان پول خرید دو گوسفند را داد. جوان، مغرور از اینکه به مشاور واحه کمک کرده به چادرش بازگشت.
در سکوت میان نخلها قدم زدند. این کار بر خلاف سنت بود اما در آن لحظه هیچ اهمیتی نداشت. بالاخره جوان گفت: «دارم میرم و میخوام بدونی که برمیگردم، همونطور که پدرت برگشت پیش مادرت.»
چشمان فاطمه سرشار از اشک شدند؛ به خیمهاش رفت. در اندک زمانی خورشید آشکار میشد اما جوان دیگر در واحه نبود. از آن روز به بعد، واحه برای فاطمه مکانی خالی بود و صحرا فقط یک معنا داشت: انتظار بازگشت او.
صبح همان روز، کیمیاگر و جوان دلتنگ، حرکت را در میان شنهای صحرا آغاز کردند. هر گاه میایستادند، شاهین از شانه کیمیاگر برمیخواست و در جستجوی غذا پرواز میکرد. شبها پتو پهن میکردند و آتش نمیافروختند. چند بار از کنار جنگجویان قبایل مختلف گذشتند، اما هیچ کدام خطری ایجاد نکردند. غیر از صحبت دربارهی احتیاطهای لازم، اغلب در سکوت پیش میرفتند تا آنکه جوان گفت: «فکر میکردم قراره چیزایی که بلدید رو بهم یاد بدید.»
کیمیاگر پاسخ داد: «برای یاد گرفتن فقط یه روش وجود داره: عمل کردن.»
جوان درخواست کرد: «تبدیل سرب به طلا رو بهم یاد بدید.»
کیمیاگر گفت: «این افسانه شخصی منه، نه تو! کسی که توی افسانه شخصی دیگران دخالت کنه، افسانه خودش رو کشف نمیکنه.»
جوان پرسید: «چرا به شما میگن کیمیاگر؟»
کیمیاگر گفت: «چون هستم.»
جوان سؤال کرد: «کیمیاگرای دیگه چه اشتباهی کردن؟»
«اونا فقط دنبال طلا بودن؛ دنبال گنج، نه خود افسانه شخصی. توی جهان تکامل یافتهترین فلز طلاست. نمیدونم چرا. آدما این موضوع رو درست تعبیر نمیکنن؛ واسه همین طلا به جای اینکه نماد تکامل باشه، باعث جنگ شده. بعضی از کیمیاگرا یادشون رفته که سرب و مس و آهنم افسانه شخصی خودشون رو دارن» سپس در حالی که غذا را آماده میکرد گفت: «به ندای قلبت گوش بده».
از آن پس، جوان در تلاش بود تا ندای قلبش را بشنود. کار آسانی نبود؛ قلب گاهی تندتر میتپید؛ گاهی آرام میگرفت؛ یک بار ترسید و داستان انسانهایی را گفت که به جستجوی گنجشان میرفتند و هرگز آن را نمییافتند. جوان به کیمیاگر گفت: «قلبم نمیخواد ادامه بدم.»
کیمیاگر پاسخ داد: «طبیعیه. این ثابت میکنه که قلبت زندهست. هیچ کس نمیتونه از قلبش فرار کنه. واسه همین بهتره حرفاش رو بشنوی. این طوری قلبت بهت صدمه نمیزنه.»
جوان به کیمیاگر گفت: «قلب من از رنج میترسه.»
کیمیاگر پاسخ داد: «بهش بگو ترس از رنج، از خود رنج بدتره.»
به مرور زمان، جوان توانست قلبش را بشناسد و آن را همانگونه که بود بپذیرد. از آن روز به بعد، جوان ندای قلبش را میفهمید. مکاشفاتش را برای کیمیاگر گفت؛ کیمیاگر به نتیجه رسید: «قلبت دیگه میتونه جای گنج رو نشونت بده. فقط یه چیز رو باید بدونی؛ قبل از رسیدن به رؤیات، همهی چیزایی که توی مسیر یاد گرفتی، مورد امتحان قرار میگیرن چون باید بتونی به یادگیریهات تسلط پیدا کنی.»
عبور از کوهی را آغاز کردند. ناگهان، قلب جوان علامت خطر داد. کمی بعد، صد جنگجوی آبیپوش دیده شدند. آن دو را به درون خیمهای در یک اردوگاه نظامی بردند. یکی گفت: «اینجا چیکار میکنید؟»
کیمیاگر پاسخ داد:«پول آوردیم تا به قبیله شما تقدیم کنیم» و تمام سکههای جوان را به آنها داد.
سربازی گفت: «جاسوسن؛ سه روز پیش توی اردوگاه دشمن رصد شدن.»
کیمیاگر پاسخ داد: «ما مسافریم. من فقط دوستم رو تا اینجا راهنمایی کردم. کیمیاگره. طبیعت و جهان رو میشناسه. اگه بخواد، این اردوگاه رو با نیروی باد نابود میکنه.»
فرمانده گفت: «میخوام ببینم.»
کیمیاگر پاسخ داد:«سه روز زمان لازم داریم. اگه نتونست، زندگیمون رو تقدیمتون میکنیم.»
جوان از وحشت فلج شده بود. کیمیاگر کمکش کرد تا از خیمه خارج شود.
لختی طول کشید تا جوان توانست صحبت کند: «تمام پولی که کلّ زندگیم کار کرده بودم رو دادید بهشون!»
کیمیاگر پاسخ داد: «عوضش تا سه روز زندگیت رو نجات داد. خودت رو تسلیم ناامیدی نکن.»
«اما من نمیدونم چطور به باد تبدیل بشم.»
...