زندانی قفقاز: ۳. ژیلین و روستای تاتار

Program Picture

داستان‌هایی برای نوجوانان

زندانی قفقاز: ۳. ژیلین و روستای تاتار
۲۷ شهریور ۱۴۰۲

کاستیلین خیلی غرغر می‌کنه و فقط منتظره که یه پیکی از طرف خونواده‌اش با اسب سفید بیاد و نجاتش بده. اما ژیلین که می‌دونه نمی‌تونه باری بذاره روی شونه‌های خسته‌ مادرش، تصمیم می‌گیره خودش دست به کار بشه؛ حالا چه کاری؟ خدا داند.

***

اغلب می‌گن که قصه‌ها روایت دنیای خیال آدم‌ها هستن، من اما فکر می‌کنم که نویسنده با به جا گذاشتن فکر و احساس در ذهن و قلب خواننده‌ها به حیات خودش ادامه میده. تعمّق روی احساس و افکار خودمون موقع شنیدن یا خوندن یک اثر و تحلیل شخصیت‌ها و اتفاقای داستان دو تا فایده برای ما دارن: یکی اینکه کمک می‌کنن درک بهتری از واقعیت دنیای اطراف داشته باشیم و یکی دیگه اینکه زبان قوی‌تری برای تعریفش بهمون میدن – مخصوصاً به ما نوجوون‌ها که قوای تخیّل و درکمون در پویاترین نقطه‌ی زندگی قرار داره. پس گوش می‌کنیم و می‌اندیشیم به داستان‌هایی برای نوجوانان.

ژیلین و کاستیلین را به آغل بردند و به آن‌ها شنل و چکمه‌ی کهنه‌ای که واضحاً به سربازان روسی تعلّق داشتند برای پوشیدن دادند و مقداری نان و یک پارچ آب برای خوردن. شب، کند و زنجیر را از پاهای‌شان درآوردند و دوباره در آغل زندانی‌شان کردند.

ژیلین و کاستیلین به مدت یک ماه به این شیوه زندگی کردند. اربابشان مدام می‌خندید و می‌گفت: “تو، ایوان، خوب! من، عبدل، خوب!” ولی غذایی که به آنها می‌داد غالباً بد بود؛ حتی چند بار مجبور بودند خمیر نپخته بخورند.

کاستیلین مجدّد نامه نوشت؛ هیچ کاری نمی‌کرد به جز انتظار رسیدن نامه را کشیدن و غصّه خوردن و بدخلقی کردن. زمانش را با چرت زدن در آغل و روزشماری کردن سپری می‌کرد.

ژیلین به خوبی آگاه بود که قرار نیست نامه‌اش به دست کسی برسد؛ نامۀ دیگری هم ننوشت. با خودش گفت: “مادرم از کجا می‌خواد پول خون‌بهای من رو جور کنه؟ تا حالاشم، بیشتر، زندگیش با پولی که من براش می‌فرستادم تأمین شده. اگه قرار باشه پونصد روبل جور کنه خیلی اذیت می‌شه. با توکّل به خدا سعی می‌کنم از اینجا فرار کنم.”

سوت زنان اطراف روستا قدم می‌زد و بدون آنکه شکّ کسی را برانگیزد دور و اطراف را زیر نظر داشت تا بتواند نقشۀ فرارش را بریزد.

دستان ژیلین خلّاق و توانا بودند و او مهارتش را با ساختن عروسک گِلی و بافتن سبد چوبی نشان داد.

یک آدمک گلی ساخت و به آن لباس تاتاری پوشاند و روی پشت بام قرارش داد. هنگامی که زنان تاتار بیرون آمدند تا آب بردارند، دختر ارباب، دینا، عروسک را دید و آن را به زنان دیگر نشان داد. خانم‌ها کوزه‌های‌شان را زمین گذاشتند و به تماشا ایستادند. ژیلین عروسک را پایین آورد و به طرف آنان گرفت. خندیدند اما جرئت نداشتند که عروسک را بگیرند. ژیلین عروسک را روی زمین گذاشت و به داخل آغل رفت و صبر کرد تا ببیند چه اتفاقی می‌افتد.

دینا به طرف عروسک دوید، اطراف را نگاه کرد، آن را برداشت و فرار کرد.

هنگام طلوع آفتاب ژیلین بیرون را نگاه کرد. دینا از خانه بیرون آمد و در آستانۀ در نشست، عروسک را هم که با تکه پارچه‌های قرمز پوشانده بود مانند کودکی بغل کرده بود و تکان می‌داد و برایش لالایی می‌خواند. پیرزنی بیرون آمد و دینا را دعوا کرد، عروسک را گرفت، شکست و دینا را دنبال کار دیگری فرستاد.

ژیلین عروسک قشنگ‌تری ساخت و به دینا داد. دینا هم کوزۀ کوچکی آورد و روی زمین گذاشت، به ژیلین نگاه کرد و در حالی که می‌خندید به آن اشاره کرد.

ژیلین فکر کرد: “از چی انقدر کیف کرده؟” فکر می‌کرد که برایش آب آورده باشد اما وقتی کوزه را برداشت دید که پر از شیر است. نوشید و گفت: “خیلی خوشمزه‌ست!”

چقدر دینا خوشحال شد! گفت: “خوب، ایوان، خوب!” از شادی پرید و دست زد، کوزه را برداشت و فرار کرد. پس از آن، هر روز برای ژیلین مقداری شیر می‌آورد.

تاتارها با شیر بز یک مدل پنیر درست می‌کنند. دینا هم با زیرکی تمام گاهی اوقات برای ژیلین مقداری پنیر می‌آورد. یک بار، هنگامی که عبدل گوسفندی را قربانی کرده بود، دینا مقداری گوشت را در آستینش پنهان کرد و برای ژیلین آورد.

یک روز طوفان شد و باران به مدت یک ساعت آنقدر شدید بارید که سیل راه افتاد. آب تمام رودها گل آلود شد. قسمت کم عمق رود تا دو متر بالا آمد و جریان آب آنقدر قوی بود که سنگ‌ها را می‌غلتاند. از هر طرف جوی و نهر آب جاری شد و صدای رعد در کوهستان پایان نمی‌یافت.

news letter image

ثبت نام در خبرنامه