قسمت ۳۱ – چی میشد اگه؟!

Program Picture

سپیدار و ویززز

قسمت ۳۱ – چی میشد اگه؟!
۲۴ شهریور ۱۴۰۱

تو این قسمت در مورد این سوال مهم حرف زدیم، چی می شد اگه؟! عمو نقاش برامون توضیح داده که این سوال به اندازه‌ای مهمه که در طول تاریخ به انسان‌ها کمک کرده پیشرفت کنند و موقعیت‌هایی رو تخیل کنند که حالا وجود نداره ولی برای به دست آوردنش میتوان تلاش کرد.

***

ویززز: دروود بر شما خوبان.

مامان: سلام بچه‌ها.

سپیدار: وااااای این اولین باره که ویززز با صدای خودش برنامه رو شروع میکنه. چه هیجانی. سلام بچه‌ها.

مامان: چند هفته گذشته و هنوز حرف زدن ویززز حتی یک ذره هم برای ما عادی نشده.

ویززز: پس اگر اجازه دهید تاریخ آغاز برنامه را اینجانب اعلام می‌کنم. امروز 24 شهریور ماه 1401 خورشیدی و 15 سپتامبر 2022 میلادی است.

سپیدار: این چه صدایی بود؟

ویززز: خندیدم.

مامان: راستش توی روزهای اخیر خونه‌ی ما از مهمون خالی نمیشه. همه‌ی خانواده و دوستان و اطرافیان‌مون دوست دارند بیشتر با ویززز آشنا بشن.

سپیدار: وقتی من مترجم ویززز بودم گاهی آدم‌ها از ویززز سوال می‌کردند و او هم جواب می‌داد ولی خب سخت بود دیگه. صحبت طولانی نمی‌شد.

ویززز: آری. هم اکنون همه‌ی عزیزان مایل هستند، خودشان با من هم‌کلام شده و سوالاتشان را بپرسند.

مامان: من فکر می‌کردم سپیدار زیاد ازت سوال می‌پرسه تا وقتی که خانم اکبری، همسایه‌ی عزیزمون برای دیدن ویززز اومد.

سپیدار: البته با یک عالمه شکلات.

ویززز: به به. بسیار خوشمزه بودند. نکته‌ی جالب توجه این بود که ایشان عملا خیلی توجهی به پاسخ‌های من نداشتند و فقط منتظر بودند سوال بعدی‌شان را بپرسند.

مامان: فکر کنم بچه‌ها هم سوال زیاد داشته باشند. نظرتون چیه ازشون بخوایم هر کس سوالاتش از ویززز رو بفرسته و بعد ویززز پاسخ بده؟

سپیدار: ویززز موافقی؟ جالب میشه‌ها. ممکنه سوالاتی باشه که هنوز به ذهن من نرسیده.

ویززز: در خدمت هستم.

مامان: عالیه. من اون سوال خانم اکبری رو در مورد غذای مورد علاقه‌ات در سرزمین خودت دوست داشتم. توصیفاتت از ماهی و سبزی‌های معطری که با هم پخته میشن منو یاد غذاهای جنوب ایران انداخت.

سپیدار: ولی می‌دونید سوال مورد علاقه‌ی من بین این همه پرسش‌های ریز و درشت دوست و فامیل و همسایه‌ها چی بود؟! سوال بابام! خیلی مظلومانه به ویززز نگاه کرد و گفت ویززز جان اسم واقعیت چیه؟

ویززز: حق با ایشان بود، حتی خود من به قدری به نام ویززز عادت کرده بودم که در ابتدا از سوال پدر بزرگوار متعجب شدم.

مامان: ولی جوابش رو ندادی.

ویززز: خیر. زیرا به نظرم تا زمانی که روی زمین هستم همین نام برایم مناسب خواهد بود. مضاف بر این، تلفظ نام بنده به زبان مردمان سرزمین خودم برای گوش زمینی‌ها چندان خوشایند نخواهد بود.

سپیدار: قبول. منم برام سخته به اسم دیگه‌ای جز ویززز برای تو فکر کنم. سوال دوم بابا هم خیلی جالب بود. این دفعه با لبخند تشویق‌آمیزی به ویززز نگاه کرد و گفت خب ویززز جان ممکنه به منم کنار سپیدار زبان درخت‌ها رو یاد بدی؟

مامان: بعله همون وقت بود که من گفتم پس من چی!؟ حالا دیگه خونه‌ی ما سه تا زبان آموز داره. ویززز جون معلم بسیار صبوریه. فعلا خیلی آروم پیش میریم. این هفته یک کلمه یاد گرفتیم. درخت.

ویززز: همان طور که ناصر خسرو، شاعر، فیلسوف، حکیم و جهانگرد ایرانی فرموده اند، درخت تو گر بار دانش بگیرد، به زیر آوری چرخ نیلوفری را.

سپیدار: یعنی؟!

ویززز: به زبان امروزه یعنی به دست آوردن دانش مهم و ارزشمند است.

مامان: کاملا درسته. توی این شعر انسان به درخت تشبیه شده. حالا بذار من کلمه‌ی درخت رو اجرا کنم ببین تلفظش درسته.

ویززز: احسنت بر شما.

سپیدار: آفرین مامان. خب چند تا چیز دیگه هم می‌خواستیم برای بچه‌ها تعریف کنیم. چیا بود؟! آهان. یکیش این که نهال‌های جدید در پارک محله‌ی ما کاشته شدند. یک درخت بیدمجنون، یک افرا، یک اقاقیا و یک زبان گنجشک و یک اقاقیا.

مامان: پدر سپیدار کمی توی اینترنت جست و جو کرد و به نظر می‌رسه برای موقعیت محله‌ی ما این درختان گونه‌های مناسبی باشند. با کمک باغبان، عمو نقاش و بچه‌ها سه شنبه این چهار تا درخت رو کاشتند.

ویززز: تجربه‌ی دلنشینی بود. درختان پارک نیز از این روند بسیار راضی بودند.

سپیدار: قرار شده که هر روز چند تا از بچه‌ها مسئولیت مراقبت از نهال‌ها رو داشته باشند. ولی خب ویززز جون خودمونیم دیگه، من که می‌فهمم حضور تو هم موثره. دیروز آقای باغبون هم می‌گفت. طفلکی تعجب کرده بود چطور ممکنه ما سه‌شنبه درخت‌ها رو کاشته باشیم و بعد از یک روز تر و تازه و شاداب یک سانتی‌متر هم قد کشیده باشند.

news letter image

ثبت نام در خبرنامه