قسمت ۴۰ – بابا عبدالله

Program Picture

سپیدار و ویززز

قسمت ۴۰ – بابا عبدالله
۱۰ آذر ۱۴۰۱

امروز قصه بابا عبدالله رو براتون تعریف می‌کنیم، موقعیتی که بابا عبدالله قرار بود به کدخدا کمک کنه ولی خوابش برده بود. کدخدا هم خوب فکر کرد و راهی برای حل کردن مشکل‌اش پیدا کرد.

***

ویززز: سلام روز شما بخیر.

سپیدار: سلام بچه‌ها.

مامان: سلام.

ویززز: به برنامه‌ی ما خوش اومدید. امروز 10 آذر  1401 خورشیدی و 1 دسامبر 2022 میلادی است.

سپیدار: داستانی که امروز می‌خواهیم براتون تعریف کنیم اسمش هست بابا عبدالله.

مامان: پس شروع کنیم. اهم اهم، یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود، توی دشت مُغان، در شمال غرب ایران، نزدیک رود ارس، دهی بود. این منطقه از قدیم، هم خاک حاصل‌خیزی داره، هم آب و هوای عالی. برای همین کشاورزان اون جا خیلی خوشحالن.

سپیدار: محصولی که در این ده به دست می‌اومد خیلی زیاد بود. به همین دلیل بود که وقتی موقع خرمن‌کوبی می‌رسید …

ویززز: خرمن‌کوبی یعنی جدا کردن دانه گندم از ساقه. من با معنی‌اش آشنا نبودم و سپیدار جان برایم توضیح داد، خواستم اگر شما هم نمی‌دانستید با معنی‌اش آشنا شوید.

مامان: مرسی ویززز، همون‌طور که سپیدار گفت توی این ده محصولات زیاد بود و متاسفانه وقت کوبیدن خرمن که می‌رسید راهزن‌ها به ده حمله می‌کردند. این راهزن‌ها محصولات کشاورزی رو، یعنی دسترنج کشاورزها رو می‌دزدیدند و با خودشون می‌بردن.

سپیدار: وقت دروی محصول نزدیک شده بود و مردم ده خیلی ناراحت بودند. خب ناراحتی هم داره، شوخی نیست که کلی روی زمین زحمت بکشی، سخت کار کنی ولی یک عده آدم بی‌ادب بیان و نتیجه‌ی زحماتت رو بدزدند و ببرند.

ویززز: از آن‌جایی که همیشه و در هر موقعیتی مشورت بهترین کار است، مردم ده به سراغ ریش سفیدهای ده رفتند تا با هم مشورت کنند. ریش سفید به بزرگترها و آدم‌هایی می‌گویند که به قول معروف سرد و گرم روزگار را چشیده‌اند.

مامان: مردم می‌خواستند ببیند ریش سفیدها نظرشون چیه و چطور میشه جلوی راهزن‌ها وایساد. یکی از ریش سفیدها پیشنهادی داشت، او گفت، وقت دروی محصول که رسید کارها را قسمت کنید. همه‌ی مردم روی بخشی از زمین هر کس کار کنند، گندم‌ها را درو کنند و بعد خرمن‌ها را بکوبند و محصول را به خانه‌ی صاحب زمین برسانند.

سپیدار: این‌طوری همه با هم برای درو کمک می‌کردند و گندمی هم در خَرمَنجا یا همون جای خرمن‌ها نمی‌موند. اگر هم راهزن‌ها حمله می‌کردند چیزی نبود با خودشون ببرن. مردم دیدند فکر بدی نیست. هم همگی با هم کار می‌کنند، هم این طوری امنیت گندم‌های کوبیده شده بیشتره.

ویززز: مردم هر روز سهم یکی را خرمن می‌کردند و به خانه‌اش می‌بردند تا این که یک روز، نوبت به زمین کدخدا رسید. چون زمین بزرگ بود و محصولات زیاد، تا شب فرصت نشد کار را تمام کنند. گندم زیادی در خرمنجا باقی ماند.

مامان: کدخدا خیلی نگران بود، نکند راهزن‌ها بیایند و محصول زمینش از دست برود در فکر بود و دنبال راه چاره می‌گشت. یکی از برزگرها یا همون کشاورزها گفت: خب ما که توی ده‌مون، بابا عبدالله رو داریم. مرد به این تنومندی، مرد به این زورمندی، ازش خواهش کنیم بیاد امشب سر خرمن بخوابه. این طوری اگر راهزن‌ها بیان، بابا عبدالله گردن کلفت رو می‌بینند و می‌ترسند. بعد هم دمشان را می‌گذارند روی کولشان و فرار می‌کنند.

سپیدار: کدخدا یکمی فکر کرد و گفت، راست میگه‌ها، حرف خوبی می‌زنه. فکر بدی نیست. پس یکی رو فرستاد سراغ بابا عبدالله. وقتی بابا عبدالله اومد، بهش گفت دستم به دامنت که نیازمند کمک هستم وگرنه همه‌ی زحمت‌هایی که کشیدم به باد میره.

مامان: بابا عبدالله هم یک تیکه چوب گنده، هم قد و قواره‌ی خودش برداشت و گفت: خوشحال میشم برای شما هم ولایتی کمکی ازم بربیاد. مطمئن باشید هیچ احدی جرات نزدیک شدن به خرمن‌ها رو نخواهد داشت.

ویززز: بعد هم بابا عبدالله رفت و روی خرمن‌ها دراز کشید. مردم ده وسایل‌شونو جمع کردند و به سمت ده راه افتادند. تا با خیال راحت، کنار خانواده استراحت کنند، دست‌پخت خوشمزه‌ی همسران‌شون رو بخورند و خستگی یک روز کار سخت رو در کنند.

سپیدار: ولی کدخدا با مردم به ده برنگشت، گفت من خیلی نگرانم. همین جا می‌خوابم تا خیالم راحت باشه. شب قشنگی بود و ستاره‌ها آسمون رو نورانی کرده بودند. بابا عبدالله و کدخدا به ستاره‌ها نگاه می‌کردند و از قشنگی‌شون لذت می‌بردند. تا این که چشم‌های بابا عبدالله خسته شد و پلک‌هاش روی هم افتادند.

news letter image

ثبت نام در خبرنامه