قسمت ۳۹ – ماه پیشونی – بخش ۲

Program Picture

سپیدار و ویززز

قسمت ۳۹ – ماه پیشونی – بخش ۲
۰۳ آذر ۱۴۰۱

در این قسمت، ادامه‌ داستان ماه پیشونی را خواهیم شنید. ببینیم چه اتفاقاتی برای او خواهد افتاد.

***

سپیدار: سلام بچه‌ها.

مامان: به به سلام.

ویززز: روز شما بخیر.

سپیدار: امروز سوم آذر ماه 1401 خورشیدی و 24 نوامبر 2022 میلادی است و به برنامه‌ی ما خوش اومدید.

ویززز: به کجا رسیده بودیم؟

مامان: قرار شد دختر خونه و شهربانو به صحرا برن. شهربانو حرف خانوم خونه رو قبول کرد و گفت چه عیب داره. فردا صبح، خانوم خونه برعکس هر روز که غذای کم و خشکی به شهربانو می‌داد نون شیرمال و مرغ بریان آماده کرد. آخه حالا دختر خودش هم همراه شهربانو بود. بعله، شهربانو، دختر خونه و حیوونات راه افتادن به سمت صحرا. دختر خونه به شهربانو گفت: یالا بگو ببینم چاهه کجا بود؟

سپیدار: شهربانو نشونش داد، ولی تا اومد دهنشو باااااز کنه و راهنماییش کنه، که بره چی بگه، چی کار کنه، دختر خونه که فکر می‌کرد همه چی رو از همه بهتر می‌دونه، پنبه رو انداخت توی چاه و خودش هم دنبال پنبه رفت پایین. رفت و رسید به ته چاه و دید یک دیو گنده نخراشیده و نتراشیده توی حیاط خوابیده.

ویززز: دیو از صدای پای دخترخونه بیدار شد، ولی دختره به جای این که ادب به خرج بده با بی‌اعتنایی زل زل به دیو نگاه می‌کرد.

مامان: دیو با این که دیو بود ولی آدم‌شناس خوبی بود. نگاهی به دختر خونه کرد و تا آخر ماجرا رو فهمید. گفت: چه عجیب. اینجا آمده‌ای چه کار؟ دختره گفت: پنبه‌ام افتاد اینجا آمدم وردارم ببرم. دیو گفت: اول بیا موی منو شونه کن. دختره کلی غر زد. وقتی دیو پرسید موی من تمیزتر بود یا سر مادرت گفت اه اه معلومه سر مادرم. دیو گفت: خیلی خب. برو حیاط رو جارو کن. دختره هم پا شد سرسری الکی الکی یک جارو به حیاط زد. دیو گفت: خب حیاط من بهتر بود یا حیاط شما؟ دختره گفت وااا ایششش معلومه حیاط ما اینجا دلم گرفت.

سپیدار: دیو گفت اووو خیلی خب پس این ظرف‌ها رو بشور. دختر خونه الکی یک آبی به اینا زد و گذاشت کنار. سرهم بندی کرد. دیو گفت: ظرف‌های من بهتر بود یا ظرف‌های شما؟ دختره گفت معلومه دیگه ظرف‌های ما.

ویززز: دیو گفت: باشه. بس است. برو و پنبه‌ات را بردار. دخترخونه دید که کنار پنبه‌ها شمش طلاست. با این که خیلی سنگین بودند چند تایی را در جیبش پنهان کرد و بی‌ آنکه خداحافظی یا تشکری بکند خواست که راهش را بگیرد و برود.

مامان: دیو گفت: کجا کجا. حالا حالاها با تو کار دارم. بیا اینجا. قبل از رفتن، از این حیاط به حیاط دومی برو و از حیاط دومی به حیاط سومی. آن جا آب روانی هست. کنار جوی آب بشین. آب سفید و سیاه آمد بهش دست نزن. آب زرد آمد دست و صورتت را با آب زرد بشور. بعد برو.

سپیدار: دختر کارها را اجرا کرد و از چاه بیرون آمد. شهربانو با دیدنش داشت از ترس سکته می‌کرد چون خیلی وحشتناک شده بود. انگار بدی‌های تو وجودش دیگه توی صورتش هم پیدا بود. تازه یک عقرب هم روی پیشونیش داشت.

ویززز: خلاصه آن‌ها به خانه برگشتند. خانم خانه که دختر را دید گفت ای وای چه کردی. بقچه‌ها را باز کرد، پنبه‌ها نخ نشده بودند، به جای طلا هم چند تا سنگ در جیب‌های دختر خانه بود.

مامان: خانم خانه خواست دختر را دعوا کند که او گفت به من چه. خودت من را به چاه فرستادی. خانم خانه هم گفت راست میگی. همه‌اش تقصیر شهربانوست و اذیت و آزارها را زیادتر کرد. آن قدر اذیتش کردند که شهربانوی طفلکی همه‌اش گریه می‌کرد.

سپیدار: گذشت و گذشت تا یک روز توی محله عروسی بود. اهالی خانه‌ی آن‌ها هم دعوت بودند. مادر و دختر وقتی می‌خواستند بروند لباس نو پوشیدند، زیورآلات و جواهر انداختند. دخترخونه هم با دستمال ابریشمی سر و روش رو پوشوند که کسی عقرب رو نبینه. شهربانو با حسرت بهشون نگاه می‌کرد. آخه اونم دلش می خواست بره.

ویززز: مادر و دختر که فهمیدند. بدجنسی‌شان گل کرد چند گونی نخود و لوبیا و لپه را قاطی کردند و گفتند تا ما برمی‌گردیم این‌ها را پاک کن. این جام اشک هم بگیر و با اشک‌هایت پرش کن. عروسی تو این باشد.

news letter image

ثبت نام در خبرنامه