Program Picture

مداد نارنجی

کیسه جادویی
۱۶ شهریور ۱۴۰۲

اولین روزی که بدون مامان و بابا در محلی بودیم چطوری گذشت؟ یادتون میاد؟ مداد نارنجی از اولین روزی که متین چنین تجربه‌ای رو داشته برامون تعریف می‌کنه. متین اون روز استرس زیادی داشت ولی بعد اتفاق‌های جالبی افتاد.

بچه‌ها متین امروز تو دفتر نقاشیش یک کیسه‌ای کشید که درش باز بود و معلوم بود کیسه هم از یک چیزی پر شده. کنارش هم خودش با مداد نارنجی نوشته بود کیسه جادویی. حالا سوال اینه که این چه کیسه‌ای بود که متین کشیده و چرا جادوییه؟ این کیسه یک داستانی داره که مربوط میشه به دورانی که متین یکم کوچیک‌تر بود و تاره می‌خواست بره مهدکودک.

متین برای رفتن به مهدکودک ‌خیلی ذوق و ‌شوق داشت، آخه تو مهدشون کلی دوستای جدید منتظرش بودن و دوست داشت بره با دوستاش بازی کنه و معلم‌های جدیدش رو ببینه. تو مهدشون وسایل بازی هم داشتند. یه عالمه ماشین داشتند، لگو داشتند و عروسک، با یک استخر توپ بزرگ که متین برای دیدنشون کلی هیجان‌زده بود. اولین روز که متین همراه مامانش به مهد رفت اوضاع اونجوری که فکر ‌می‌کرد نشد. وقتی رسیدن به مهد و مامانش به متین گفت که متین من دیگه باید برم و بعد از چند ساعت میام دنبالت، متین یه حس عجیبی پیدا کرده بود. به نظرش حس خوبی نبود، حسش یه جوری بود. دلش نمی‌خواست مامانش از پیشش بره. شما حدس می‌زنین متین چه حسی رو تجربه می‌کرد؟ متین شروع کرد به گریه و از مامانش خواست که پیشش بمونه. وقتی برگشتن خونه، مامان متین ازش پرسید چی شد که گریه کردی؟ چه حسی داشتی؟ متین گفت نمی‌دونم، دوست داشتم‌ گریه کنم. مامان متین گفت مثلا حس نگرانی داشتی یا استرس؟ متین گفت: بله، نگران شدم. نگران شدم تنها بمونم، اما بعد که دوست پیدا کردم نگرانیم‌ کمتر شد.

بچه‌ها، مامان متین اون روز یه فکر جالبی کرد، برای متین یک کیسه جادویی آورد. وقتی متین دستش رو‌ می‌کرد تو ‌کیسه، احساس آرامش ‌می‌کرد. تو کیسه ماسه بود، وقتی متین دستش رو فرو ‌می‌برد تو ماسه‌ها، احساس آرامش می‌کرد. دستاشو مشت می‌کرد و ماسه‌ها رو لمس‌ می‌کرد. بعضی وقت‌ها چشماش رو می‌بست و ‌‌فکر می‌کرد کنار دریاست و داره با ماسه‌های کنار دریا بازی می‌کنه. آخه متین عاشق آب و دریاست و این تصور بهش حس آرامش می‌داد. مامان متین یه آهنگ هم براش پخش می‌کرد که این آهنگ هم بهش حس آرامش می‌داد، از اون به بعد متین هر وقت احساس نگرانی یا استرس می‌کرد از کیسه و آهنگ‌ جادوییش استفاده می‌کرد. کم کم احساس آرامش پیدا می‌کرد.

متین راجع به نگرانی و ‌استرسش با مامان باباش حرف می‌زنه و از اونا کمک‌ می‌خواد و بعد برای اینکه احساس بهتری داشته باشه از کیسه جادوییش و آهنگش هم استفاده می‌کنه. مثلا امروز تو مدرسه یکی از معلم‌هایش قرار بوده درس بپرسه. معلم کتاب تاریخشون قرار بوده از بچه‌ها درس‌های قبلی رو سوال کنه و متین خیلی نگران بود و استرس داشت. قبل مدرسه با مامان و باباش صحبت کرد و گفت که حس استرس و نگرانی داره. مامان و بابا پیشنهادهایی به متین دادند. مثلا مامان کمک کرد تا متین مطمئن بشه درس رو بلده و می‌تونه وقتی رفت مدرسه به معلمشون بگه. متین هم وقتی رفت سر کلاس این موضوع رو با معلم‌شون هم در میون گذاشت و معلم‌شون راه حل‌هایی به متین پیشنهاد داد تا کمک کنه استرس و نگرانیش رو کم کنه. وقتی از مدرسه برگشت خونه حس بهتری داشت.

خب بچه‌ها، شما به من بگین وقتی احساس نگرانی یا استرس دارین چیکار می‌کنین؟ اگه دوست داشتین برای من بنویسین یا نقاشی بکشین که اینجور وقتا چیکار می‌کنین. بعدم برام بفرستین تا من داستان شما رو هم یک روزی برای بچه‌های دیگه‌ای بتونم تعریف کنم. تا برنامه بعدی فعلا خدانگهدار.

news letter image

ثبت نام در خبرنامه