چرخ پنچر و سیب‌زمینی خام

Program Picture

مداد نارنجی

چرخ پنچر و سیب‌زمینی خام
۰۷ دی ۱۴۰۲

متین بعضی وقت‌ها ایده‌های خاصی دارد. او وقتی به مشکلی می‌خورد از این ایده‌ها کمک می‌گیرد. او بعضی وقت‌ها می‌تواند کارها را آن طور که معمول است انجام ندهد و به نحو جدیدی که مناسب شرایط است انجام دهد. یک روز اتفاقی برای متین می‌افتد و اون کارهای مبتکرانه‌ای انجام می‌دهد.

***

بچه‌ها امروز ‌متین تو دفترش ماشینشون که باهاش رفته بودند سفر رو کشیده بود و یک سیب‌زمینی هم کشیده بود. فکر ‌می‌کنین سیب‌زمینی به سفر چه ربطی داره؟ تو سفر اتفاقات جالبی افتاده بود که می‌خوام براتون تعریف کنم.

متین تو تابستون با مامان و باباش رفتن سفر. شهری‌ که رفتند سفر نزدیک دریا بود و متین عاشق دریاست. بچه‌ها شما هم دریا دوست دارید ؟

در راه وقتی داشتند می‌رفتند ماشینشون وسط راه پنچر شد. بابای متین پیاده شد تا پنچرگیری کنه، جایی که واستاده بودند رودخونه داشت با یه عالمه درخت‌های بلند و سبز. هوا خیلی خوب‌ بود. متین خیلی گرسنه شده بود و می‌خواست غذا بخوره، اما غذا آماده نبود. آخه قرار بود برسن به خونه‌ای که اجاره کرده بودند و غذا درست کنند و هنوز‌ خیلی راه مونده بود تا برسند. مامان متین یه راه‌حلی به ذهنش رسید. از خونه سیب‌زمینی آورده بودند و مامان متین پیشنهاد داد تا سیب‌زمینی‌ها رو روی آتیش بگیرند و بپزند و بخورند تا وقتی می‌رسند به خونه‌ای که اجاره کردند سیر باشند. مامان متین سیب‌زمینی‌ها رو بیرون آورد. بابای متین هم کمی ‌چوب جمع کردند تا در یک جای مطمئن آتیش درست کنند. وقتی خواستند آتیش درست کنن دیدن کبریت هم ندارن. حالا چجوری آتیش درست کنند؟ دنبال فندک گشتند اما فندک ‌نبود. حالا چی کار کنند؟ متین گفت یکم جلوتر یه خانواده دیگه نشستن، شاید اونا کبریت داشته باشند. متین رفت پرسید که کبریت دارید؟ اون خانواده گفتند ما آتیش روشن کردیم اما کبیریت‌مون تموم شده. متین به آتیششون نگاهی انداخت و دید آتیش خیلی بزرگی بود.

بعد یه راه مبتکرانه‌ای به ذهنش رسید که یه برگه کاغذ بیاره و آتیش بده و با اون برگه کاغذ آتیش خودشون رو روشن کنند. بچه‌ها متین وقتی راه مبتکرانش رو به مامان و باباش گفت اونا خیلی خوششون اومد و همین کار رو کردند. آتیش درست کردند و خواستند سیب‌زمینی‌ها رو بگیرند روی آتیش. فهمیدند که سیخ کباب ندارند. حالا چجوری سیب‌زمینی‌ها رو روی آتیش بگیرند؟ متین داشت فکر می‌کرد، بابا داشت تو ماشین دنبال سیخ می‌گشت، مامان یک ابتکاری زد و گفت میشه سیب‌زمینی‌ها رو ‌بزنیم ‌به چنگال و یک‌ چوب به دم‌ چنگال ببندیم و بگیریم ‌روی‌ آتیش. متین و باباش به نظرشون پیشنهاد جالبی بود، با خودشون گفتند امتحان می‌کنیم ببینیم میشه یا نه. بچه‌ها سیب‌زمینی‌ها پخته شد و خیلی هم خوشمزه شده بود. ماشینشون هم درست شده بود. بعد از خوردن سیب‌زمینی و یکم استراحت کردن و بعد به سمت دریا حرکت کردند.

متین توی این سفر خیلی بهش خوش گذشت، به خصوص وقتی یک فکری به ذهنش می‌رسید که می‌تونست با ابتکارش یک مشکلی رو حل کنه چشماش برق میزد و خوشحال میشد.

دوستای خوبم اینم یک داستان از متین و ابتکارهاش. راستی بچه‌ها هر وقت دوست داشتین می‌تونین شما هم برای من یک نقاشی بفرستین و داستانش رو هم برام بگین. من از دیدن نقاشی‌هاتون خیلی خوشحال میشما. تا داستان بعدی خداحافظ.

news letter image

ثبت نام در خبرنامه