سگ خیلی کوچولوی قهوه‌ای

Program Picture

مداد نارنجی

سگ خیلی کوچولوی قهوه‌ای
۰۲ آذر ۱۴۰۲

یک موجود خیلی بامزه پایش را گذاشته در خانه متین. حالا باید ببینیم متین با او چگونه اوقات‌اش را می‌گذراند. آیا به هر دوی آنها خوش می‌گذرد؟ مداد نارنجی ماجرا را تعریف می‌کند.

بچه‌ها امروز متین در دفتر نقاشیش یک سگ کشیده بود، یه سگ خیلی کوچولو و بامزه با صورت و بدن قهوه‌ای رنگ. اما این سگ از کجا اومده بود؟ می‌خوام داستانش رو براتون بگم. چند روز پیش متین و مامان و باباش رفته بودند مهمونی خونه یکی از دوستاشون. وقتی رسیدند اونجا متوجه شدند که دوست متین یک سگ خیلی کوچولو داره و تو خونشون از اون سگ مراقبت می‌کنند. متین خیلی خوشحال شد و کلی با سگ بازی کرد. مامان بابای دوست متین قرار بود به مسافرت بروند و نمی‌تونستند سگشون رو با خودشون ببرند. به خاطر همین دنبال کسی بودند که بتونه مسئولیت سگشون رو قبول کنه. متین که خیلی خوشحال بود یه فکری به ذهنش رسید. متین از مامان بابای خودش خواهش کرد که سگ دوستش را به خونه خودشون بیارند و ازش مراقبت کنند تا دوستش از سفر برگرده. بعد از این که  مامان و بابای متین مشورت کردند قبول کردند که سگ یعنی پنی را به خانه بیاورند. اما بچه‌ها قرار شد مسئولیت نگهداری سگ با متین باشه. متین خیلی خیلی خوشحال شد آخه خیلی دوست داشت تا از یک سگ مراقبت کنه اما هیچ وقت فرصتش پیش نیومده بود. وقتی می‌خواستند پنی رو به خونه ببرند مامان دوست متین گفت باید غذاش رو سر موقع بخوره، باید هر روز ببرینش بیرون تا بتونه بیرون دستشویی کنه، آخه بچه‌ها پنی دستشوییش رو بیرون خونه انجام می‌داد. بچه‌ها متین قبول کرد که حواسش به همه چیز پنی هست، بعد که پنی رو بردند خونه متین برای پنی غذا گذاشت تا بخوره و بخوابه. فرداش متین به مدرسه رفت و با دوستاش و معلمش کلی بازی کرد، وقتی برگشت به خونه یکم استراحت کرد و یادش اومد که پنی رو باید ببره بیرون تا بتونه دستشویی کنه، اما با خودش گفت مممم اول یکم بازی کنم، بعد پنی رو می‌برم بیرون. یکم دیگه بازی کرد. بچه‌ها شب شد و یه اتفاقی افتاد. وقتی متین با مامان داشتند شام شب رو آماده می‌کردند یه دفعه میتن دید که پنی روی فرش خونشون دستشویی کرده. بچه‌ها متین یادش رفته بود که پنی رو ببره بیرون برای دست‌شوییش. مامان به متین گفت حالا که مسئولیت پنی با تو بوده فکر می‌کنی چطوری می‌تونی فرش رو تمیز کنی؟ یا من چه کمکی می‌تونم بهت بکنم؟ متین یکم فکر کرد چجوری فرش رو تمیز کنه؟ آخه متین از اول مسئولیت قبول کرده بود. با خودش گفت می‌تونیم فرشو با کمک هم ببریم تو حیاط و بشوریمش. البته فرششون سنگین نبود، مامان و متین کمک کردند و فرش رو با هم به حیاط بردن و شستن و بعد متین پنی رو به پیاده‌روی برد تا بتونه راحت دستشویی کنه و تا زمانی که دوستش از سفر برگشت متین کاملا به مسئولیت‌هاش حواسش بود. بعد که دوست متین برگشت پنی سالم و سرحال تحویلش داد متین از قبول مسئولیت خیلی خوشحال بود و حس رضایت داشت.

بچه‌ها حالا که این داستان رو شنیدین می‌خوام ازتون بپرسم که شما چه مسئولیت‌هایی دارین؟ چه کارهایی هست که مسئولیتش تو خونه با شماست؟ وقتی حواستون به مسئولیتتون هست و انجامش میدین چه احساسی دارین؟

خب بچه‌ها اینم از نقاشی امروز متین. تا یک نقاشی دیگه و داستان دیگه خداحافظ.

news letter image

ثبت نام در خبرنامه