Program Picture

طاهره قرة العین

۱- تولد یک ستاره
۲۳ خرداد ۱۴۰۲

آمنه خانم در سال ۱۲۰۲ هجری قمری در قزوین متولد شد. مادرش فاطمه خانم، فاضل و شاعر، پدرش ملامحمد علی قزوینی نیز فاضل و عالم مشهوری بود. آمنه خانم با آن روی زیبا و خوی دل‌نشین در ۱۷ سالگی با ملاصالح برغانی قزوینی ازدواج کرد.

***

عبدالوهاب: خواهرم آمنه جان، خدا را شکر 2 فرزند صالح و سالم داری که هر کدام از پسرانت زبانزد اطرافیان‌اند و مانند خودت و پدرشان ملا محمدصالح، مراتب کسب دانش و زُهد را طی می‌کنند، خواهرم تو بارداری، به خاطر فرزندت از این اندوه بیرون بیا.

آمنه: چگونه عبدالوهاب… چگونه آرام بگیرم؟ در دلم عشق و ایمانی دیگر غلیان دارد و باید تظاهر به اعتقادی دیگر نمایم… می‌شود برادر جان!! سال‌ها به پیشنهاد ملاصالح در محضر درس جناب شیخ احمد احسائی تحصیل کردم و قلباً به جماعت شیخیه پیوستم… اما اکنون که در مدرسه صالحیه، تدریس علوم فقه می‌کنم، نمی‌توانم کلامی از آنچه حق و حقیقت است به زبان بیاورم.

عبدالوهاب: می‌دانم چه باری بر دوش داری خواهرم، ولی به خاطر خودت و حفظ زندگی‌ات باید حکمت را رعایت کنی، تو که می‌دانی، همسرت ملاصالح و خصوصا برادرشوهرت ملا محمد تقی، دشمن شیخ احمد احسائی هستند، اگر از رازت خبردار شوند از تو نمی‌گذرند.

آمنه: افسوس می‌خورم برادرم، افسوس می‌خورم به خاطر مراتب زُهد و عبادت و فضل و کمال ملاصالح، مردم او را سلمان عصر می‌خوانند، از لطف بیان و قوت استدلالش در دل شاهان نیز محبوبیت و احترام دارد، نمی‌دانم از غرور است یا ترس که همچنان بر عقیده‌ی خود پافشاری می‌کند.

عبدالوهاب: تو به اینها فکر نکن خواهر جان، مراقب خودت باش… سرگرم فرزندان و تدریس در صالحیه باش، هم‌چنان با طبع لطیفت، دلت را به سرودن شعر بسپار، توکل بر خدا کن… دیگر باید بروم آمنه جان…

آمنه: برای تو هم می‌ترسم عبدالوهاب، بلایی سرت نیاورند برادر؟

عبدالوهاب: نگران نباش، جرات چنین کاری را ندارند… با اینکه می‌دانند من از علمای شیخیه هستم تاکنون با من مجادله‌ای نداشتند… بهتر است من بروم… خدا نگهدارت خواهر جان، خدانگهدار.

آمنه: به سلامت عزیز خواهر.

راوی: آمنه خانم در سال 1202 هجری قمری در قزوین متولد شد… مادرش فاطمه خانم، فاضل و شاعر، پدرش ملامحمد علی قزوینی نیز، فاضل و عالم مشهوری بود… آمنه خانم با آن روی زیبا و خوی دلنشین در 17 سالگی با ملاصالح قزوینی ازدواج کرد… در نزد ملاصالح  و برادر خودش ملا عبدالوهاب قزوینی تحصیل فقه و اصول کرد، فلسفه را در مدرسه‌ی صالحیه گذراند که در آن زمان بخش مخصوص تعلیم زنان تاسیس شده بود و استادانش از منسوبین آمنه بودند … مدتی نیز نزد شیخ احمد احسائی تعلیم دید و قلبا به شیخیه پیوست.

هاجر: کجایی شمسی؟ این آب گرم چه شد؟ … ای وای میرزا صالح ببخشید اینجا هستید؟

ملا صالح قزوینی: طوری نیست … مشکلی پیش آمده هاجر؟

هاجر: نه میرزا، خداروشکر، چیزی نمانده فارغ شوند …

کبری: بفرمایید، این ملحفه‌ها را آوردم.

شمسی: هاجر خانم، ظرف آبجوش آماده است.

هاجر: چرا دست دست می‌کنید ببرید داخل … میرزا با اجازه.

ملا صالح برغانی: باشد برو.

هاجر: ای جانم … شنیدید؟ فارغ شدند … چشمتان روشن مبارک است.

ملا صالح قزوینی: آه … خدایا شکرت … سبحان‌الله … الحمدالله … قدمش مبارک باشد.

خدمه‌ی مرد: مبارک است میرزا … چشمتان روشن.

ملا صالح قزوینی: سرتان سلامت.

هاجر: دختر است میرزا دختر چه دختری … ماه شب چهارده …. چشممان روشن … نعمت است … بعد از سه فرزند پسر، خداوند نعمتش را هم ارزانی کرد … تبارک الله.

ملا صالح قزوینی: خداراشکر … دلت روشن هاجر خانم … آمنه … آمنه جانم چطور است؟

هاجر: ماشالله هر دو سلامت هستند، نور به این خانه تابید …

شمسی: میرزا مژدگانی یادتان نرود.

ملا صالح قزوینی: به روی چشم.

خدمه مرد: خوش قدم باشد.

هاجر: شما دو نفر چرا بیکار نشسته‌اید … بروید شیرینی‌ها را پخش کنید … غریبه و آشنا را خبر بدهید … نعمت به این سرا افزون شده.

خدمه مرد 1: چشم برویم … من این جعبه را می‌آورم، سینی را هم تو بیاور.

ملا صالح قزوینی: صبر کنید مژدگانی تان را بدهم.

ملا صالح قزوینی: یا الله … یا الله …

هاجر: بفرمایید میرزا صالح، خوش آمدید… دوغ نعنا آماده کردم، نوش جان کنید.

ملا صالح قزوینی: دستت درد نکند … هاجر خانم، بگویید بیایند این اجناس را به مطبخ ببرند.

هاجر: به روی چشم … خدا برکتتان دهد … ماشالله چقدر خرید کردید میرزا؟ … بفرمایید.

news letter image

ثبت نام در خبرنامه