Program Picture

طاهره قرة العین

۶- سفرهای طاهره
۲۷ تیر ۱۴۰۲

پس از ۱۵ روز چهار تن از بستگان قره‌العین که همگی آن‌ها از علمای بانفوذ بودند به کرمانشاه آمدند و بدون اطلاع امیر کرمانشاه، با سرتیپ صفرعلی خان، برای اخراج قره‌العین از کرمانشاه و اعزام ایشان به قزوین به مشورت نشستند. پیش از طلوع آفتاب روز دوم ورود بستگان قره‌العین به کرمانشاه، سه خانه‌ای که قره‌العین و همراهانش در آن ساکن بودند، به وسیله صفرعلی خان و سربازان‌اش محاصره شد.

***

راوی: پس از 15 روز چهار تن از بستگان قره العین که همه از علمای با نفوذ بودند به کرمانشاه آمدند و بدون اطلاع امیر، با سرتیپ صفرعلی خان، برای اخراج قره العین از کرمانشاه و اعزام ایشان به قزوین به مشورت نشستند … پیش از طلوع آفتاب روز دوم ورود بستگان قره العین به کرمانشاه، سه خانه‌ای که قره العین و همراهانش در آن ساکن بودند، به وسیله صفرعلی خان و سربازانش محاصره شد …

مهاجم 1: همه‌ی وسایلشان را بردارید … رحم نکنید.

2: آنجا … آن بقچه و صندوق‌ها را هم بردارید عجله کنید.

1: این فتنه‌گران را باید بیرون کنیم.

قره العین: چه می‌کنید، حضرت موعود و مظهر رب ودود ظاهر گشته و شما غافلان چون مردگان، کور و کر شده‌اید.

شیخ صالح کریمی: جناب قره العین مراقب باشید کنار بایستید … آی …

سرتیپ صفرعلی: ساکت شو ابله … بزنیدشان … لعنت بر شما کافران، جزایتان همین است بزنید، به قصد کشت بزنید.

راوی: کدخدای محل با جمعی به خانه‌ها هجوم بردند و اموال قره العین و اصحاب حضرت باب را تاراج کردند و ایشان را در کجاوه بدون روپوش نشاندند و همگی را از شهر اخراج و آنان را در بیابان بی زاد و توشه و بی سر و سامان رها نمودند.

اهالی 1: چه شده؟

2: قیامت شده برادر … سرتیپ صفرعلی خان و ماموران او همراه کدخدا به هر 3 خانه مومنین میهمان حمله ور شدند … حتی بستگان قره العین همگی به ایشان اهانت کردند اصحاب را مضروب نمودند.

1: چه می‌گویی؟ به خانه‌ی قره العین یورش بردند؟

2: کاش فقط یورش بود … همراهانشان شیخ صالح کریمی و سلطان کربلایی و ملا ابراهیم محلاتی را هم مورد ضرب و آزار قرار دادند … تمام اموالشان را غارت نمودند … اصحاب عرب را در همان خانه زندانی کردند و مامورانی برای محافظت گذاشتند تا کسی وارد و خارج نشود.

1: وای بر این جماعت غافل و بی‌شرم … وای از این همه ظلم … حال آنها را کجا بردند؟

2: یکی از مکاری‌ها که بیست راس قاطر داشت را حاضر کردند و آنها را از شهر خارج نمودند.

1: وای بر این قوم ظالم، وای بر این همه جهل بیداد … یا رب مدد.

راوی: قره العین بی‌آنکه از هجوم آن گروه مهاجم وحشتی به دل راه دهد نامه‌ای همراه با شرح وقایع به امیر محب علی خان نوشت.

شیخ صالح: سلطان کربلایی بیا این دستمال را بگیر از دستت خون می‌آید … صبر کن.

کربلایی: چه خوب که این جان را داریم تا نثار مولایمان کنیم … مگر نه ابراهیم خان محلاتی؟

ابراهیم: گل گفتی کربلایی … اینها می‌گذرد و ننگ بر ظالمین باقی می‌ماند.

شیخ صالح: خدا را شکر آسیبی به جناب قره العین نرساندند … حتی به زنان هم رحم نکردند … درد خودم را نمی‌فهمیدم … چشمم به جناب قره العین و بقیه زنان بود … کاش قدرت داشتم ابراهیم کاش قدرت داشتم.

کربلایی: قدرت و جلال از آن خداوند است شیخ صالح، هنوز آغاز راهست … چه چیزها که خواهیم دید.

قره العین: شیخ کربلایی؟ بیا برادر … می‌دانم روز سختی داشتی.

کربلایی: نه بفرمایید خانم … در خدمتم.

قره العین: بیا این نامه را برای امیر نوشتم … کربلایی به هر ترتیبی توانستی به دست امیر برسان باید از وقایع مطلع گردد.

کربلایی: به روی چشم … با اجازه.

قره العین: به سلامت خیر پیش.

شیخ صالح: خدا به همراهت برادر … مراقب خودت باش.

کربلایی: توکل بر خدا … یا الله المثتغاث.

شیخ صالح: برایش چه نوشتید خانم؟

قره العین: برایش نوشتم ای امیر ما میهمان شما بودیم آیا میهمان سزاوار چنین رفتاری ست؟

راوی: نامه به وسیله شیخ سلطان کربلایی پس از تحمل زحمت زیاد به دست امیر رسید و از وقایع اطلاع یافت، امیر پس از خواندن نامه بسیار متاسف شد و به قره العین اطلاع داد که اصلا از آنچه اتفاق افتاده اگاه نبوده، امیر محب علی خان فورا دستور داد که اصحاب زندانی حضرت باب را آزاد نمایند و اموال و جواهرات غارت شده را به آنها برگردانند …

news letter image

ثبت نام در خبرنامه