چهقدر آسان است که زندگی یک نفر را با چند شایعه و حدس و گمان قضاوت کنیم. کسی اینطرف و آنطرف رفته، با چند نفر حرف زده و همین کافی است تا پشت سرش پروندهای بسازیم و آبرویش را زیر سؤال ببریم. اینجا دو چیز کنار هم مینشیند: زهرِ پنهانِ غیبت و قضاوت از روی شنیدهها، و آن میلِ کهنه به «کنترلِ» دیگری؛ بهخصوص وقتی پای یک زن در میان است و سلطهجویی، لباس نگرانی و دلسوزی میپوشد. اما آیا کسی حق دارد بهجای دیگری تصمیم بگیرد و زندگیاش را زیر نظر بگیرد؟ شاید احترام به آدمها از همینجا شروع شود که بپذیریم هر کس صاحب زندگیِ خودش است.
از دل گفتوگو