گاهی بزرگترین ظلم این نیست که کسی به تو بدی میکند؛ این است که هیچ راهی برای رهایی نداری. وقتی زنی در خانه خودش امن نیست، اما همهچیز طوری چیده شده که اگر برود، فرزندش را از دست میدهد، عملا میانِ دو دیوار گیر افتاده و این فقط داستان یک نفر نیست؛ ما را به فکر همه آدمهایی میاندازد که در دام ساختارهایی گرفتارند که قرار بود نگهدارشان باشد، نه زمینگیرشان. حتی فشاری که از کودکی، به اسم «عقب نماندن»، بر دوشِ بچهها میگذاریم، شکل خفیفتری از همین تله است. پرسش این است: نظم و قانونی که آدم را بهجای رهاندن، بیشتر در بند میکشد، به چه کار میآید؟
از دل گفتوگو