قسمت ۳ – آهویی دارم خوشگله

Program Picture

آب در کوزه و ما

قسمت ۳ – آهویی دارم خوشگله
۱۲ خرداد ۱۴۰۱

همیشه از بی‌عدالتی و به حساب نیامدن رنج برده و هیچ وقت فرصتی برای درخشیدن و شکوفا شدن پیدا نکرده بودم. این سرنوشتی بود که نمی‌خواستم برای شانیا، دختر پنج ساله‌ام، تکرار شود. آن شب بعد از برگشتن از پارک، بچه‌ها از شدت خستگی زود خوابشان برد. فرصت خوبی بود تا با بهمن یک صحبت جدی داشته باشیم.

***

راوی: گاهی وقت‌ها یک اتفاق ساده که خیلی شبیه بقیه‌ی اتفاقاتیه که تو زندگی می‌افته و فراموش میشه،  کل زندگی آدم را تغییر میده. آشنا شدن من با الهام و خانواده‌ش هم از یکی این اتفاقات بود.

یک سلام بود و یک احوالپرسی، اما از همون اولین روزی که با هم به پارک رفتیم، انگار همه چیز عوض شد. من از یک خانواده‌ی پرجمعیت بودم و دوران کودکی  شادی را پشت سر نگذاشته بودم.

همیشه از بی‌عدالتی و به حساب نیامدن رنج برده و هیچ وقت فرصتی برای درخشیدن و شکوفا شدن پیدا نکرده بودم. این سرنوشتی بود که نمی‌خواستم برای شانیا، دختر پنج ساله‌ام، تکرار شود.

آن شب بعد از برگشتن از پارک، بچه‌ها از شدت خستگی زود خوابشان برد. فرصت خوبی بود تا با بهمن یک صحبت جدی داشته باشیم:

بهشته: امروز توی پارک خیلی با الهام، همون مامان سارا، حرف زدیم، حرفای جالبی می‌زد. منو خیلی به فکر فرو برد.

بهمن: مگه چی می‌گفت؟

بهشته: این که بچه‌ها همه‌شون خیلی خوب و بااستعدادن و ما پدر و مادرا باید استعدادهاشون رو کشف کنیم و پرورش بدیم.

راوی: حرفاش خیلی خوب بود، خیلی امیدوارکننده بود. فهمیدم بچه‌های ما هر کدومشون یه معدن جواهرن و ما برای کشف این جواهرات کلی کار می‌تونیم بکنیم.

بهمن: یه معدن جواهر؟! اگه این طوری بود که وضع‌مون خیلی خوب می‌شد!! به نظرم بیشتر شبیه دو تا چاه هستن که هرچقدر پول توش می‌ریزی، پر نمیشه!

راوی: مصمم بودم که حرفم را بزنم و نباید می‌گذاشتم شوخی‌های بهمن مانع من بشود.

بهشته: اون که گفتی وضعمون خوبه، واقعا هم خوبه. دو تا بچه‌ی سالم داریم مثل دسته‌ی گل، دیگه چی می‌خوایم از خدا؟

بهمن: پس کی بود می‌گفت از مدرسه زده میشن و بی‌سواد بار میان و این چیزا؟

بهشته: فهمیدم که اگه بخوام بچه‌ها رو درست تربیت کنم، فکرهای منفی رو باید بزارم کنار.

بهمن: خوب خدا رو شکر. مبارکه. من هم که از اول گفتم این فکرا رو بنداز کنار.

بهشته: ببین، نظرت چیه که شانیا رو بفرستیم کلاس موسیقی؟

بهمن: کلاس موسیقی؟!! شانیا؟!! می‌دونی این کلاسا چقدر گرونن؟!! تازه گذاشتیمش پیش دبستانی. بذار اینو بره ببینیم چی میشه، بعد. تا حالا نگران بودی که شاید همین رو هم نره، حالا می‌خوای یه کلاس تازه هم بفرستیش، اونم موسیقی؟!!

بهشته: نمی‌دونی چقدر بااستعداده، هنوزیه شعر رو نشنیده از حفظ می‌خونه، عین خودش. آهنگ‌ها رو سریع می‌گیره، خیلی هم قشنگ و درست می‌خونه.

بهمن: پس چطور من تا حالا نشنیدم؟

بهشته: برای این که خجالتیه. اما برای من می‌خونه. اگه تشویقش کنیم شاید این خجالتی بودنش هم کمتر بشه.

بهمن: عجیبه که من تا حالا نشنیدم، یعنی واقعا شانیا آواز می‌خونه؟

راوی: آن شب نشستیم و با بهمن نقشه‌ای کشیدیم تا بهمن هم بتواند صدای شانیا را بشنود. قرار شد تظاهر کند که سرکار رفته است و بعد یواشکی به بهانه‌ای برگردد و در این فرصت من هم شانیا را به آواز خواندن تشویق کنم.

در مورد واکنشی که بهتر است نشان بدهد هم با او صحبت کردم. می‌ترسیدم واکنشش دلسردکننده یا بیش از حد اغراق‌آمیز باشد. بعد از سال‌ها زندگی، این هیجان‌انگیزترین صحبتی بود که با هم داشتیم. ناگهان زندگی بی‌روح و یک‌نواخت‌مان شور و هیجانی پیدا کرده بود.

بهشته: بیا دخترم، اینم خوراکیت. یه خرده بیشتر گذاشتم تا با سارا با هم بخورین… حالا یه شعر بخونیم؟!

شانیا: بریم.

بهشته: نه مامان جون، هنوز خیلی زوده. یه شعر بخونیم که سر وقت بشه، اون وقت راه می‌افتیم که به موقع برسیم.

شانیا: نه، بریم.

بهشته: هنوز سارا و بچه ها به مدرسه نرسیدن، اگه بریم می بینیم هیچ کس اونجا نیست… «آهویی دارم خوشگله» رو بخونیم و بعد راه بیفتیم؟

شانیا: اوهوم.

بهشته: آهویی دارم خوشگله، فرار کرده زدستم

شانیا: دوریش برایم مشکله، کاشکی اونو می‌بستم، کاشکی اونو می‌بستم. ای خدا چی کار کنم؟، آهومو پیدا کنم؟ آی چه کنم؟ وای چه کنم؟ کجا اونو پیدا کنم؟ کاشکی اونو می‌بستم! کاشکی اونو می‌بستم!

بهمن: این شانیای ماست که داره به این قشنگی می‌خونه؟

بهشته: آره، خودشه. خودِ خودِ جینگول بلاشه!!

بهمن: بیا بغلم بابا. خیلی خوب خوندی. بازم از این شعرا بلدی برام بخونی؟

news letter image

ثبت نام در خبرنامه