قسمت ۱ – آن اولین روز

Program Picture

آب در کوزه و ما

قسمت ۱ – آن اولین روز
۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۱

آن روز صبح با شانیا شعر می‌خواندم، اما غوغایی در ذهنم به پا شده بود، توفانی از همه خاطراتی که از بچگی داشتم. خاطرات نه چندان خوبی که نمی‌خواستم برای شانیا هم تکرار شود. من در بچگی دختر حساس و کم‌رویی بودم. دختر یکی مانده به آخر در یک خانواده پرجمعیت که همه به او زور می‌گفتند و کسی به او اهمیتی نمی‌داد. پدر و مادرم دائم بر سر چیزهای بزرگ و کوچک با هم دعوا داشتند.

***

بهشته: بیا مامان جون، بیا اینم دو تا دستمال کاغذی… اینارم می‌ذارم اینجا… یکی تو این جیب،… یکی هم تو اون جیب. خوب …

لیوان هم که گذاشتم، … میوه‌تم که تو کیفته. وقتی خاله اجازه داد، بخورش، خوب؟ اول دستات رو بشور، بعدم بخورش. بزار سنجاق سرت رو هم سفت کنم… خیله خوب، … درست شد. آماده‌ای؟

شانیا: اوهوم.

بهشته: پس راه بیفت بریم.

شانیا: کفشم! … کفشم رو نپوشوندی!

بهشته: آخ راست میگی! بیا اینم کفش‌های خوشگل شانیا… پاتو فشار بده … قشنگ، قشنگ فشار بده… حالا اون یکی پات… فشار بده… آها… خیله خوب، بریم.

راوی: بعد از چند هفته تدارک و ثبت نام و خرید کفش و روپوش و لیست بلند لوازم، بالاخره اولین روز رفتن دخترم شانیا به پیش دبستانی فرا رسیده بود. از چند ماه قبل نگران چنین روزی بودم.

بهشته: اگه ازپیش دبستانی و اصلا از درس و مدرسه بدش بیاد چی؟

بهمن: همه‌ی بچه‌ها از درس بدشون میاد!

بهشته: منظورم از مدرسه‌ست، اگه نخواد مدرسه بره چی؟ اگه نتونه با بچه‌ها دوست بشه، اگه معلم‌شون سخت‌گیر و بداخلاق باشه؟!

بهمن: معلم کلاس اول ما که بد اخلاقی مال یه دیقه‌ش بود! صبح به صبح یکی یه چک به همه‌مون می‌زد که حساب کار خودمون رو بکنیم!

بهشته: راست میگی؟!!

بهمن: آره، خوب شیطون بودیم، کتک هم می‌خوردیم.

بهشته: نکنه معلم شانیا هم دستِ بزن داشته باشه؟!

بهمن: بی‌خیال بابا، دخترا رو که کسی نمی‌زنه… تازه اینا مال اون موقع بود، ما هم خیلی شیطونی می‌کردیم. اما هرچی بود بالاخره گذشت. مدرسه‌مون رو رفتیم و تمومش هم کردیم. نگرانش نباش، هیچ طوری نمیشه.

بهشته: خیلی دلم می‌خواد شانیا پیش دبستانی و مدرسه‌ش رو دوست داشته باشه.

بهمن: از قصه‌هایی که براش تعریف می‌کنی، پیداست. قصه‌ی خانم معلم مهربون و هم شاگردی‌هایی که مثل فرشته‌ها می‌مونن! به نظر من که اینا بدتر توقعاتش رو بالا می‌بره.

بهشته: پس میگی چی کار کنم؟

بهمن: هیچی بذار خودش با واقعیات زندگی رو به رو بشه. نمیشه که همه‌ش تو مواظبش باشی. بذار بره مدرسه با سختی‌هاش رو به رو بشه، بذار بزرگ بشه.

بهشته: اما اگه زده شد و دیگه حاضر نشد مدرسه بره چی؟

بهمن: بابا ول کن این حرفا رو. زده نمیشه، مگه ما شدیم؟ تازه زده هم می‌شدیم کی اهمیت می‌داد! باید به زور کتک هم شده می‌رفتیم مدرسه. اما هرجوری بود درس‌مون رو خوندیم… بی‌خیال، اینقدر فکرهای  بی‌خودی نکن! …

این ریموت کجاست؟ … به! کی اینو اینجا گذاشته؟ … نمی‌تونیم که بچه رو پیش دبستانی و مدرسه نفرستیم، بالاخره باید بره و ارتباط با دیگران رو یاد بگیره، نمیشه که همه‌ش مواظبش باشیم و تو بغل خودمون نگهش داریم!

راوی: بهمن واقعا نگرانی‌های من را نمی‌فهمید.

آن روز صبح هیجان عجیبی داشتم، قلبم به شدت می‌زد. باید هر طوری بود خودم را کنترل می‌کردم، در غیر این صورت اضطراب و نگرانی‌ام به شانیا هم سرایت می‌کرد.

بهشته: می‌خوای یه شعر بخونیم؟

شانیا: گل‌های خندان! گل‌های خندان رو بخونیم!

بهشته: باشه.

ما گل‌های خندانیم، فرزندان ایرانیم، ایران پاک خود را مانند جان می‌دانیم (2)

آباد باشی ای ایران، آزاد باشی ای ایران ، از ما فرزندان خود دلشاد باشی ای ایران (2)

ما باید دانا باشیم …

آن روز صبح با شانیا شعر می‌خواندم، اما غوغایی در ذهنم به پا شده بود، توفانی از همه‌ی خاطراتی که از بچگی داشتم.

خاطرات نه چندان خوبی که نمی‌خواستم برای شانیا هم تکرار شود. من در بچگی دختر حساس و کم‌رویی بودم.

دختر یکی مانده به آخر در یک  خانواده‌ی پرجمعیت که همه به او زورمی‌گفتند و کسی به او اهمیتی نمی‌داد. پدر و مادرم دائم بر سر چیزهای بزرگ و کوچک با هم دعوا داشتند، هنوز صداهای مادر و پدرم تو گوش و تو ذهنم هست. هنوز دارن با هم  دعوا می‌کنند.

مادر: برای چی ساکت شم؟ برای اینکه خواهرت هرچی می‌خواد پشت سر من بگه؟

پدر: ساکت میشی یا بیام ساکتت کنم؟

راوی: در مدرسه هم همیشه زور می‌شنیدم.

بچه‌ها مرتب وسائل منو بر می‌داشتند و پس نمی‌دادند. یادم می‌آید یک بار یکی از همکلاسی‌هام بی‌اجازه مداد تراشم رو برداشته بود. معلم‌مونم از دنیای ما بچه‌ها چیزی نمی فهمید.

news letter image

ثبت نام در خبرنامه