قسمت ۸۱ – نتیجه‌گیری

Program Picture

سپیدار و ویززز

قسمت ۸۱ – نتیجه‌گیری
۲۳ شهریور ۱۴۰۲

ویززز تصمیمی گرفته و در این قسمت، از تصمیم‌اش بیشتر برایتان می‌گوید. راستش را بخواهید من با این که می‌دانم تصمیم‌اش به خاطر اجرای ماموریت نجات طبیعت است که خانم ملاح به ما دادند ولی باز ته دلم غصه‌دار هستم. هفته آینده قسمت پایانی برنامه ما خواهد بود.

***

ویززز: وقت بخیر عزیزان

سپیدار: سلام بچه‌ها

مامان: سلام حالتون چطوره؟ امروز 23 شهریور 1402 خورشیدی و 14 سپتامبر 2023 میلادی است. شما به برنامه سپیدار و ویززز گوش می‌کنید.

سپیدار: خب من می‌خوام همه رو به ورزش کردن تشویق کنم. ورزش کردن و دوست پیدا کردن.

ویززز: چرا؟

سپیدار: خب ببین در همین چند هفته اخیر چه اتفاقات خوبی برای ما و محله‌مون پیش اومده؛ اونم به خاطر همین دو تا کار.

مامان: تحلیل جالبیه. پس به نظرت همه چی از تصمیم خانم اکبری برای ورزش کردن تو پارک محله شروع شد؟

ویززز: و توانایی بی‌نظیر ایشان در پیدا کردن دوست.

سپیدار: بعله. خانم اکبری رو یادتونه؟ همسایه عزیز ما که برای ویززز شکلات میاره و فرهاد توی مکانیکی همسر ایشون کار می‌کنه. خانم اکبری چند وقتی هست که توی پارک محله ورزش می‌کنند و کلی دوست پیدا کردند.

مامان: گویا چند روز پیش که نوبت خانم اکبری بود که باغچه رو آب بدن و گیاه‌های هرز رو بکنن زودتر از پارک بیرون میان. دوستان‌شون کنجکاو میشن که کجا میری. ایشون هم براشون از تجربه باغچه محله میگن.

ویززز: خانم اکبری بهشون گفتن از همون پارک، همه چی شروع شد. وقتی که سپیدار شنید کسی داره با تلفن صحبت می‌کنه و به خاطر قیمت میوه و سبزیجات نگران و ناراحته. بقیه هم که دغدغه مشابهی داشتند کنارش موندن و به مسیر ادامه دادن.

سپیدار: دوستان خانم اکبری گفتن خب ما هم از این موضوع ناراحتیم. شما چی کار می‌کنید؟ سبزیجات و میوه کاشتید؟ خانم اکبری هم میگن بله. البته چون تازه کار هستیم اولش سخته تا یاد بگیریم، ولی خدا یک کشاورز قدیمی و تحصیل کرده رو برامون فرستاد.

ویززز: به این جا که می‌رسن خانم اکبری از زاهدخان بابای فرهاد براشون میگن و تعریف می‌کنن که چطوری به ما کمک کردند و از دانش و تجربیات‌شون برامون گفتند. خودمون هم با کمک آقا امید کلی در کتاب‌ها و اینترنت جست و جو کردیم.

مامان: خلاصه، خانم اکبری بهشون میگن که ما دو تا منشی برای جمع داریم که یادگیری‌هامونو ثبت می‌کنند بیاید یک روز قرار بذاریم همین جا و دور هم جمع شیم تا دقیق‌تر براتون بگیم.

سپیدار: یک روز من، ویززز، فرهاد، مامان، خانم اکبری و چند نفر دیگه از اعضای باغچه محله پیش دوستاشون رفتیم. دور هم کلی گفتیم و خندیدیم. چند نفر از دوستان خانم اکبری دوست داشتن که برای خودشون باغچه محله داشته باشن. خونه‌شون دقیقا محله کناری بود و چون به پارک ما نزدیک بودن برای ورزش می‌اومدن این جا.

ویززز: خوشبختانه یک باغچه بی‌استفاده هم یافتیم. یکی گفت حیاط آپارتمان ما کوچیکه و هیچ کس هم بهش نگاه نمی‌کنه.

مامان: قرار شد این باغچه بی‌استفاده تبدیل بشه به یک باغچه محله دیگه. ما هر چی از زاهدخان یاد گرفته بودیم رو براشون تعریف کردیم.

سپیدار: من و ویززز هم از قبل نکات مهم یادگیری‌هامون رو جدا کرده بودیم تا بهشون بگیم. مثلا در مورد مشورت منظم حرف زدیم.

ویززز: از اهمیت خاک هم گفتیم.

مامان: حالا در شهر ما، در دو تا محله کنار هم، دو تا باغچه محله وجود داره و این طور که به نظر می‌رسه قراره به تعداد این باغچه‌ها اضافه شه. با این که اهالی شهر مدت‌هاست از طبیعت دور بودن ولی کار کردن با خاک و گیاهان برای همه خیلی خوشحال‌کننده است.

سپیدار: تازه، خیلی از آدم‌ها دغدغه هزینه‌ها هم دارن و میگن با باغچه محله هم به خودشون کمک میشه هم می‌تونن به بقیه کمک کنن.

ویززز: این وسط، یک کار منو خیلی خوشحال کرد، وقتی در جلسه هفتگی مشورت باغچه محله‌مون، صحبت می‌کردیم، آقا امید یک پیشنهاد بسیار جالب مطرح کرد. ایشون گفتند که به نظر میاد، این محله به گروهی نیاز داره که متمرکز روی بحث محیط زیست کار کنه.

مامان: من و پدر سپیدار هم با نظر آقا امید موافق هستیم. آخه باغچه محله بهانه‌ای شده که بیشتر با مردم حرف بزنیم و این طور که به نظر میاد تعداد زیادی از اهالی مشتاق هستن برای بهتر کردن حال طبیعت کاری کنند. چه باغچه محله چه کارهای دیگه.

سپیدار: این طوری شد که حالا محله ما یک باغچه محله و گروهی داره که منظم به باغچه رسیدگی می‌کنند و محصولاتش رو برداشت می‌کنند، علاوه بر اون حالا یک گروه مخصوص نجات محیط زیست هم داره.

news letter image

ثبت نام در خبرنامه