قسمت ۴۸ – برگ درخت شفا و پریزاد – بخش ۲

Program Picture

سپیدار و ویززز

قسمت ۴۸ – برگ درخت شفا و پریزاد – بخش ۲
۰۶ بهمن ۱۴۰۱

در این قسمت ادامه داستان پریزاد رو می‌شنوین. او با شجاعت زیاد به سراغ دیو رفت و نهایت تلاشش رو برای به دست آوردن تخم درخت شفا به خرج داد.

***

ویززز: روز بخیر.

مامان: سلام بچه‌ها. حالتون چطوره؟

سپیدار: سلام بچه‌ها جون. به قول مامانم خوبید؟ خوشید؟

ویززز: شما به برنامه‌ی سپیدار و ویززز گوش می‌کنید. امروز 6 بهمن  1401 خورشیدی و 26 ژانویه 2023 میلادی است.

مامان: به کجا رسیده بودیم؟

ویززز: پیرزن به پریزاد گفت که باید به قصر دیو سه سر برود. به خدمتکارای آنجا کمک کند، تخم درخت شفا را که درمان بیماری‌های آدمیان است بردارد و از دست دیو فرار کند.

مامان: عالی. داستان رو ادامه بدیم.

سپیدار: پریزاد از توصیفات پیرزن از دیو سه سر نگران شد و گفت: اگر دیو فهمید چی. بعد پیرزن به سختی در جاش تکونی خورد به پریزاد گفت دست منو بگیر کمکم کن بلند شم. از جاش بلند شد. از روی طاقچه یک شانه‌ی مو، یک آینه و یک سنگ پا برداشت و به پریزاد داد.

ویززز: سنگ پا همون سنگ سیاه حفره داری است که برای تمیز کردن کف پا از آن استفاده می‌کنند. ما در سیاره‌مان از این چیزها نداشتیم و در زمین با کارکردش آشنا شدم.

مامان: بله. پریزاد شانه، آینه و سنگ پا را از پیرزن گرفت. پیرزن گفت: دیو سه سر به دنبالت خواهد آمد ولی مثل حالا که نترسیدی هیچ نترس. وقتی به تو نزدیک شد هر بار یکی از این چیزها را پشت سرت بنداز. آن‌ها جلوی دیو را خواهند گرفت. برو عزیز جان! برو سفرت به خیر و سلامتی.

سپیدار: پریزاد از کمک‌های پیرزن خیلی خوشحال شد. کلی تشکر کرد از او خداحافظی کرد و از مسیری که پیرزن نشانش داده بود راه افتاد. رفت و رفت و رفت تا بالاخره به قصر بزرگی رسید. از روی نشانه‌ها فهمید که اینجا همان قلعه‌ی دیو سه سر است.

ویززز: اولین چیزی که توجه پریزاد را جلب کرد، درهای بزرگ و پوسیده‌ی قلعه بود. انگار مدت‌ها بود کسی آن درهای بزرگ را تعمیر نکرده و به لولاهایشان روغن نزده.

مامان: پریزاد از اسب پایین پرید، به سراغ جنگلی در همان نزدیکی رفت. چند تکه چوب محکم انتخاب کرد و برگشت. بعد با دقت قسمت‌های پوسیده‌ی درها را جدا کرد و تخته‌چوب‌های محکم جدید را به در کوبید. سپس از جعبه‌ی وسایلش که زین اسبش را برق می‌انداخت کمی روغن برداشت، به لولاهای در مالید. وقتی مطمئن شد که درها تعمیر شده‌اند با احتیاط وارد حیاط قلعه شد.

سپیدار: در حیاط قلعه صدای چند اسب و زوزه‌ی چند تا سگ شنیده می‌شد. پریزاد آرام آرام به سمت صداها رفت. وقتی نزدیک‌شان رسید دید که ای وای. یک طرف محوطه چند سگ بزرگ و پشمالو طرف دیگر چند اسب خیلی زیبا بسته شده‌اند. ولی نکته‌ی تعجب‌آور این بود که جلوی اسب‌ها استخوانو که غذای سگ‌هاست گذاشته بودند و جلوی سگ‌ها، کاه و علف که غذای اسب‌هاست.

ویززز: پریزاد جان، سریع به سمت‌شان رفت و استخوان‌ها را جلوی سگ‌ها گذاشت و کاه و علف را جلوی اسب‌ها. آن‌ها که خیلی گرسنه بودند فوری شروع به خوردن کردند. پریزاد خانوم جلوتر رفت و چند تا دخترک دید که که دور یک تنور جمع شده بودند و برای دیو نان می‌پختند.

مامان: دخترها خمیر را با دست خالی و بدون دستکش در تنور روشن می‌گذاشتند. دست‌هایشان می‌سوخت ولی از ترس دیو سه سر به کارشان ادامه می‌دادند. پریزاد، فوری کتی که روی پیراهنش پوشیده بود را پاره کرد و با آن چند تا دستکش درست کرد. بعد زود تند و سریع به دخترها یاد داد که چطور بدون سوختن دستانشان نان بپزند.

سپیدار: دخترها که خیلی از کار پریزاد خوششون اومده بود چند بار از او تشکر کردند. بعد هم ازش پرسیدند که کیست و این جا در قلعه‌ی دیو سه سر چه می‌کند. پریزاد هم قصه‌ی زندگی‌اش را برایشان تعریف کرد.

ویززز: دخترها گفتند چه کار سختی! تا حالا کسی موفق نشده است که تخم درخت شفا را که دیو سه سر از آدم‌ها دزدیده بوده پس بگیرد. پریزاد گفت: بدون کمک شما موفق نمی‌شوم.

مامان: دخترها گفتند همین حالا دیو در اتاقش در حال استراحت است. بالای سرش برو ولی حواست باشد که اگر چشماش باز باشد یعنی خواب است ولی اگر چشماش بسته باشد یعنی حتما بیدار است. نزدیکش نشو. تخم درخت شفا هم می‌گذارد زیر بالشتش.

 

news letter image

ثبت نام در خبرنامه