قسمت ۲۲ – عمو نقاش

Program Picture

سپیدار و ویززز

قسمت ۲۲ – عمو نقاش
۲۳ تیر ۱۴۰۱

یک آدم بسیار جالب و جذاب وارد زندگی من و ویززز شده است. یکی از دوستان قدیمی مامان و بابا که ما، یعنی من و ویززز بهش لقب عمو نقاش رو دادیم. عمو نقاش قبول کرد به ما و دوستان و همسایه‌هامون کمک کنه که خلاقیت‌مون رو تقویت کنیم. از این به بعد هفته‌ای یک بار تو پارک محله، کارگاه زندگی خلاقانه با عمو نقاش خواهیم داشت.

موسیقی: بادبادک، آلبوم بازی‌های آوازی ۳، از سودابه سالم

***

 

مامان: سلام، سلام، حالتون چطوره؟ خوبین؟ سلامتین؟ به برنامه‌ی ما خوش اومدید. امروز 23 تیرماه 1401 خورشیدی و 14 جولای 2022 میلادی ست و ما خیلی خوشحالیم از این که به ما گوش می‌کنید. چند لحظه عذرخواهی می کنم، یک لحظه ببخشید. سپیداااار، وییییییزززز

سپیدار: اوه اوه. برنامه شروع شد! ببخشید ما دیر کردیم. داشتیم قلموهامونو می‌شستیم. جاتون خالی کلی با گواش و آب‌رنگ نقاشی کشیدیم و خیلی کیف داد.

ویززز

سپیدار: ویززز میگه درود بر شما. از نقاشی کشیدن حظ وافر بردیم.

مامان: خوشحالم اینقدر لذت بردید. واقعا خلق کردن یکی از لذت‌بخش‌ترین کارهای دنیاست. حالا بعدا چیزهایی که کشیدید رو بهم نشون بدید. حالا بهم بگید چی شد که خودتون، خودجوش رفتید قلموها رو شستید؟

سپیدار: عمو نقاش گفت خب. گفت اگر قلموها رو به موقع نشوریم هم خراب میشن هم از لذت دیدن تمیز شدن شون محروم میشیم.

مامان: استدلال خوبیه. فکر کنم لازمه عمو نقاش رو به بچه‌ها معرفی کنید.

سپیدار: آخ آخ کاش می‌شد ببینیدش. یک آدم خیلی باحال. یعنی واقعا در حد آقا امید و کتاب‌فروشیش باحال. حتی باحال‌تر چون چند روز مهمون ماست و آقا امید هیچ وقت خونمون نیومده.

مامان: خیلی خوشحال میشه بفهمه به نظر تو این قدر آدم جالبیه.

سپیدار: آدم جالبیه دیگه مامان. اول این که از دیدن ویززز اصلا اصلا شوکه نشد. نه بذارید دقیق‌تر تعریف کنم. یک روز مامان و بابا به من و ویززز گفتند توی چند روز آینده یک مهمون داریم. ما هم گفتیم به به چه خوب و به قول مامان بزرگم قدمش روی چشم.

مامان: ولی فکر کنم ته دلت یکمی نگران بودی؟

سپیدار: آره واقعا نگران بودم. درسته خیلی از فامیل و همسایه‌ها، ویززز رو دیده بودند. ولی تقریبا همه‌شون چند ساعت اول دچار یک جور شوک شده بودند. این طوری که با چشم‌های درشت به جلو خیره مونده بودند. براشون این ضربه‌ی روحی یا مغزی پیش اومده بود که اووووووه پس واقعا ما انسان‌ها در این جهان تنها نیستیم؟!!

مامان: وای راست میگی. تقریبا تجربه‌ی همه همین طوری بود. خود من رو یادت نیست؟!

سپیدار: خب دیگه. برای همین من نگران بودم.

ویززز

سپیدار: ویززز هم نگران بود. و جملاتی آماده کرده بود برای عمو نقاش بنویسه تا کمتر شوکه بشه.

مامان: ولی در نهایت دیدید هیچ نیازی به نگرانی نیست.

سپیدار: آره واقعا. عمو اومد و کلی با هم دوست شدیم و به من و ویززز در کنارش خیلی خوش می‌گذره.

مامان: عمو نقاش، یکی از دوستان قدیمی من و پدر سپیداره. اسمش نقاش نیست ولی چون سپیدار و ویززز تا حالا از نزدیک کسی رو ندیده بودند که نقاش باشه این طوری صداش می‌کنند.

سپیدار: نقاش که میگیم منظورمون از اون نقاش ها که دیوارهای خونه رو رنگ می‌کنند نیست. عمو نقاش ما روی بوم و کاغذ و مقوا نقاشی می‌کشه و قشنگگگگ! باید ببینید. انگار آدم میتونه پا شو بلند کنه و بذاره وسط نقاشی و بره همون جایی که نقاشیش رو کشیده.

مامان: عمو نقاش یک شیوه‌ی مخصوص به خودش برای کمک کردن به آدم‌ها داره. اون توی دانشگاه روانشناسی خوند. در رشته‌ی روانشناسی درس خوند. چند سالی که گذشت به یک نتیجه‌ی جالب رسید. فهمید چه قدر استفاده از هنر می‌تونه به آدم‌ها کمک کنه حالشون بهتر شه. حالا کار عمو نقاش ما اینه که با کمک هنر به آدم‌ها کمک کنه در مسیر بهتر شدن حالشون قدم بردارند و با احساسات‌شون روبرو شوند.

سپیدار: که خیلی کار هیجان انگیزیه.

ویززز

سپیدار: آخ آره ویززز میگه هیجان‌انگیزترین بخش ماجرا اینه که عمو نقاش یک خونه پیدا کرده توی همین کوچه خودمون. و از اینا بهتر، وقتی من و ویززز بهش گفتیم یکمی از چیزایی که بلده رو به ما هم یاد بده، قبول کرد.

مامان: عمو نقاش پیشنهاد کرد یک زیلو برداریم و هفته‌ای یک بار به پارک توی کوچه بریم تا اگر بچه‌ی دیگه‌ای هم خواست بتونه در کنار سپیدار و ویززز از آموزش‌های عمو نقاش استفاده کنه.

news letter image

ثبت نام در خبرنامه