۸- گلی در میان خارها (بخش ۱)
ملک تا ملکوت

۸- گلی در میان خارها (بخش ۱)

دانلود

حجم مناسب دانلود را انتخاب کنید

اشتراک‌گذاری

غیبت میرزا حسین‌علی نوری (حضرت بهاءالله) زیاد شد. ماه‌ها گذشت و خبری از ایشان نیامد. هدایت امور خانواده به عهده عباس بود، برای عباس با این سن و سال کم، بسیار سخت بود اما ایشان از عهده امور به خوبی بر می‌آمدند. خانواده میرزا حسین‌علی نوری دو سال چشم انتظار آمدن خبری از ایشان بودند. *** راوی: سفر تبعید به بغداد برای خانواده میرزا حسینعلی نوری شروع شد، سرمای طاقت فرسای کوه‌های همدان باعث شده بود حرکت کاروان کندتر شود ... سرباز ۱: یالا حیوان حرکت کن، با این برف و این سربالایی حرکت این اسب‌های زبان‌بسته هم سخت است. سرباز ۳: چه کار کنیم، تا اطراق بعدی باید تحمل کنیم؟ سرباز ۱: بیا بیا کمک کن، الان است که تمام بارها از اسب بیافتد... سرباز ۳: محکم اسب را نگه دار، الا ن جا به جایش می‌کنم. سرباز ۱: فقط سریع‌تر، زبان‌بسته تلف شد. سرباز: تکان بخور حیوان... سرباز ۳: خدا را شکر... به خیر گذشت. سرباز ۲: مراقب باشید... طوفان شدید است. همراه مرد ۱: عجب سوز سرمایی شد... عبای عباس هم بسیار نازک است... طفلک طاقت نمی‌آورد. سرباز ۱: برو بگو از اسب پیاده شود، در کجاوه بنشیند. سرباز ۲: کجاوه؟ در کجاوه که برای کسی جا نمانده... همه زن‌ها در کجاوه هستند. همراه مرد ۲: من بیشتر نگران همسرشان آسیه خانم هستم... وضع حملشان نزدیک است... خیلی باید احتیاط کنید. همراه مرد ۱: آقا موسی عباس را نگاه کن... از سرما به خود می‌لرزد... چه کنیم؟ میرزا محمد قلی: دست و پایش کبود نشود؟ همراه مرد ۲: طفل معصوم در حال یخ زدن است، فکری کنیم. آقا موسی: در منزل بعدی که اطراق کردیم سریع مقدمات را حاضر کنید... نگذارید عباس کمک کند... سریع چادر را برپا کنید و او را داخل چادر بنشانید... باید استراحت کند... راه درازی در پیش است، میرزا محمد قلی تو مراقب عباس باش من جلوتر می‌روم تا به کجاوه‌ها سر بزنم. میرزا محمد قلی: برو برادر جان من مراقبم. آقا موسی: همگی خوب هستید؟ چیزی لازم ندارید؟ همراه ۵: نه آقا موسی، خوبیم، سرت سلامت، فقط فاطمه قبل از اینکه بخوابد بی‌تابی می‌کرد، آب می‌خواست. اگر امکان دارد کمی برایش آب بیاورید. آقا موسی: باشد چشم، خدا خیرت دهد که مراقب فاطمه هستی. خانم جان: حال عباس جان خوب است؟ تو را به خدا حواستان باشد، آسیه جان خیلی نگران عباس است. آقا موسی: چشم... نگران نباشید... خداوند نگهدار همه‌مان باشد. همراه ۳: دیگر توان ندارم... می‌خواهم بخوابم. همراه ۴: نخواب... بیدار شو... خوابت ببرد یخ می‌زنی... طاقت بیار زن. همراه ۳: خدایا به دادمان برس... ببین به چه روزی افتاده‌ایم. همراه ۴: خیلی سوز می‌آید... تمام استخوان‌هایم درد می‌کند. همراه ۳: تحمل کن... به زودی اطراق می‌کنیم... سرباز ۱: اطراق می‌کنیم... زود چادرها را برپا کنید. آقا موسی: برادرم کجاست؟ میرزا محمد قلی؟ همراه ۱: آنجا هستند میرزا موسی ... آقا موسی: خوب است... محمد قلی فقط سریع مایحتاج را برسان، خیلی سرد است، نباید درنگ کرد. میرزا محمد قلی: برادر... آخر ... آقا موسی: چه شده؟ اگر خسته‌ای فرد دیگری را بفرستم برادر جان. میرزا محمد قلی: این چه حرفی‌ست برادر... تا توان دارم از خدمت به این عائله دست نمی‌کشم، اما مشکلی هست موسی. آقا موسی: چه شده برادر؟ بگو. میرزا محمد قلی: شرمم می‌آید برادر... اما بودجه نداریم... همان چند بار که از برف و بوران چادر زدیم و برای مایحتاج هزینه کردیم اندک بودجه‌مان هم تمام شد. آقا موسی: ای داد، چه کنیم حالا؟ خانم جان: آقا موسی، محمدقلی؟ چرا نگرانید؟ چه شده؟ میرزا محمدقلی: چیزی نیست دخترخاله جان‌... شما خودتان را نارحت نکنید. خانم جان: بگو ببینم چه شده، آقا موسی... نکند حال میرزا حسینعلی بد شده؟ راستش را بگویید. موسی: خیر خانم جان... برادرم خوب است آرام باشید... نمی‌خواهیم کسی متوجه شود، راستش پولمان تمام شده ... مانده‌ایم چه کنیم. خانم جان: ناامید نشوید... توکل بر خدا کنید ... میرزا موسی: شاید بهتر باشد آسیه خانم از این موضوع مطلع شوند. محمد قلی: میرزا موسی، میرزا موسی... میرزا موسی: چه شده محمد قلی؟ محمد قلی: به گمانم آسیه خانم حرف‌هایمان را شنید. خانم جان: نگران نباشید... مشکلی‌ست که باید ایشان هم مطلع باشند... من به ایشان اطلاع می‌دهم. محمد قلی: خدا خیرت بدهد خانم جان. میرزا موسی: امیدوارم نگرانشان نکرده باشیم... خوب نیست در این وضعیت از این موضوع مطلع بشوند. خانم جان: من موضوع را به آسیه خانم گفتم، کمک کنید خیمه‌ها سریع برپا شود... فقط فرمودند به محض اینکه در خیمه‌ها مستقر شدیم عباس را به داخل خیمه ایشان بفرستید ... ...