ملک تا ملکوت
۱۳- قشله
شهر عکا زمانی که حضرت بهاءالله به قلعهای خوفناک در آنجا تبعید شدند، در عمق ذلت و نکبت بود و نیت معاندین این بود که ایشان و آئین بهائی را در آن محیط به نابودی بکشانند.
***
مامور ۱: تا کنون چنین مردمی را ندیده بودم.
مامور ۲: گویا از عاقبت خود بیخبرند که اینگونه سر از پا نمیشناسند و آرزوی با هم بودن دارند.
مومن ۱: خداوندا قسمت میدهم این سفر را نصیبمان کن. کاش همراه حضرت بهاءالله و پسر ارشدشان عباس باشم دیگر زندگی را نمیخواهم.
مامور ۱: ساکت باشید ساکت... عُمر افندی بیک باشی از قسطنطنیه برای رسیدگی به کار مسجنونین آمدهاند، آرام باشید و به دستورات گوش دهید.
عمر افندی: آرام باشید... همه شما با هم خواهید بود. همگی به یک محل اعزام خواهید شد اما... فقط کسانی را که اسمشان در این فهرست هست به خرج دولت به سفر دریا ادامه خواهند داد.
مومن ۳: چه میگویند. ما میخواهیم همراهشان باشیم. نمیتوانید ما را جدا کنید... این کار را نکنید.
عمر: ساکت... مابقی میتوانند به دلخواه خود با تبعیدیان همراه شوند ولی باید خرج سفر خود را بپردازند.
عمر: عجب... اینجا را ببین... این چه شوقی ست آخر... دیوانهاند.
مامور ۱: اینها چگونه افرادی هستند عمر افندی؟ داوطلبانه بلیت خریداری میکنند تا به زندانی نامعلوم در نقطهای نامعلوم بروند.
عمر: مامور، کشتی بخار اطریشی به زودی میرسد... وقتی لنگر انداخت با قایق، اول اثاثیه آنها را به کمک دیگر مامورین به کشتی حمل کنید و فردا دوباره با همان قایق آنها را به کشتی منتقل کنید. خیلی مراقبشان باشید.
مامور ۱: دریا طوفانی نشود؟
عمر: دیگر با خداست... ما تا همین جا مامور بودیم... من میروم... شما همین جا مراقب باشید.
راوی: سرانجام کشتی اطریشی لنگر انداخت و اول اثاثیه و سپس مسافرین با قایق سوار کشتی شدند... داخل کشتی بسیار شلوغ بود در بین مسافران، کنسول ایران که جدیدا به پست منصوب شده بود دیده میشد، حضرت بهاءالله بدون صحبتی به عرشه طبقه بالا که پوشیده و وسیع بود تشریف بردند... دوم جمادی الاول ۱۲۸۵ بود، با آنکه پیش از حرکت از گالی پولی خطرات را اخطار فرموده بودند، که این سفر مانند اسفار قبلی نیست و هر کس مرد میدان مبارزه با حوادث آینده نیست بهتر است از حالا به هر جا که میخواهد برود، و از افتتان و امتحان محفوظ بماند، چه که بعد از آن امکانی برای رفتن نخواهد بود، کلیه همراهان آن را نشنیده گرفتند و کشتی به طرف مادلی حرکت کرد.
منیب: اینجا کجاست؟ به مادلی رسیدیم؟
همراه: خواب ماندی جناب منیب... کشتی در مادلی چند ساعتی پهلو گرفت و شب راه افتاد و الان هم در ازمیر پهلو گرفته ...برخیز طلوع آفتاب شده... چقدر میخوابی؟
منیب: حالم خوب نیست به گمانم از دریازدگی باشد.
همراه: چه میگویی بگذار ببینم... ای وای عجب تبی داری. باید به حضرت بهاءالله و پسر ارشدشان عباس خبر بدهم.
منیب: نه آنها را ناراحت نکن. خوب میشوم... نرو لطفا... ایشان را مکدر نکن.
همراه: نمیشود باید به آنها بگویم.
...
راوی: میرزا آقا خان کاشانی که از حضرت بهاءالله به اسم الله المنیب لقب یافته بود سخت بیمار شد و در بین اندوه یاران به یک بیمارستان محلی منتقل گردید... حضرت عبدالبهاء او را به ساحل بردند و تا انجا که ممکن بود بر بالین وی ماندند... طولی نکشید که وی درگذشت و آن جوان خوشسیما و خوشرو با صدای ملیح و دلکش که پدرش تا متوجه تغییر دینش شد میخواست سر از تنش جدا نماید و در تمام طول راه بین بغداد تا دریای سیاه با یک فانوس در جلوی کجاوه راه میپیمود، سرانجام سربلند از این همجواری و عشق و ایقان در خاک ازمیر جسمش به خواب ابدی رفت... سپس کشتی در صبح روز دوم برای تعویض کشتی در اسکندریه لنگر گرفت تا با کشتی اطریشی، دیگر مسجونین را به حیفا برساند... مومنین که در اسکندریه از کشتی پیاده
شده بودند به زیارت حضرت بهاءالله و حضرت عبدالبهاء نائل شدند... در آن زمان در اسکندریه جناب نبیل زرندی یکی از یاران باوفای حضرت بهاءالله در زندان بودند و کسی از محل زندان ایشان مطلع نبود.
محمد ابراهیم ناظر: کاش از جناب نبیل خبری میشد، نگران او هستم، حضرت بهاءالله جناب نبیل اعظم را به مصر فرستاده بودند که موجبات خلاصی میرزا حیدرعلی و ۶ نفر از مومنین را بنماید... حالا خودش در مصر دستگیر شده و کسی نمیداند محل زندان ایشان کجاست.
نبیل: آقا ابراهیم... آقا ابراهیم اینجا... من اینجا هستم، بالا...
...