ملک تا ملکوت
۱۴ - یک قربانی
سفر دریایی که به خودی خود رنجآور و خستهکننده بود سرانجام در دروازه عکا پایان یافت. جایی که تبعیدشدگان زیر خورشید سوزان توسط جمعیت، مورد استهزا و تعصب و خصم و توهین قرار گرفته بودند. در آن زمان عکا لنگرگاهی نداشت و همه مجبور بودند از قایق تا ساحل در آب گام بردارند.
***
راوی: ۳۱ آگوست ۱۸۶۸ مصادف با ۱۲ جمادی الاول ۱۲۸۵
راوی: سفر دریائی که به خودی خود رنجآور و خستهکننده بود سرانجام در دروازه سجن اعظم پایان یافت... جایی که تبعیدشدگان زیر خورشید سوزان توسط جمعیتی منفور مورد استهزا و تعصب و خصم و توهین قرار گرفته بودند... در آن زمان عکا لنگرگاهی نداشت پس همه مجبور بودند از قایق تا ساحل در آب گام بردارند.
مومن ۱: این چه وضعی ست.
مامور: زود باشید. زنان را بر دوش خود ببرید.
مومن ۲: سرکار آقا پسر ارشد حضرت بهاءالله فرمودند زنان بر صندلی بنشینند و دو نفره آنها را به دروازه برسانیم.
مومن ۱: آه چه فکر خوبی، با آن جماعت نادان به کول کشیدن زنان شرمساری ما بود.
یکی از مردم: نگاهشان کن اینها همه جنایتکارند که تبعید شدهاند.
۲: شنیدم خائن به مملکتشان هستند... نگاه کن شهر ما آلوده چه کسانی شده.
۳: چه میگویید خدای ایرانیها آمده است... برکت آمده.
۴: راست میگوید! کو کدام است؟
مامور: دور شوید همه بروید. پراکنده شوید.
۳: چه شرافتمندند... ببین چه احترامی به زنانشان میگذارند... با صندلی آنان را حمل میکنند.
مامور: بس است به خانههایتان برگردید... زود... همگی دور شوید.
مامور ۱: بسیار خب... شما... بهاءالله ... در محل اسکان مامورین نگه داشته میشوید. باید زیر نظر باشید و شما عباس افندی به اتاق زیرزمین میروید.
مامور ۲: قربان آنجا که مهیب و پر از عفونت و بیماریست. زمانی هم محل نگهداری مردگان بوده.
مامور ۱: ساکت باش... دستور از بالاست... بقیه هم در جای دیگر در کنار هم خواهند بود. حرکت کنید.
مومن ۱: خداوندا خودت مراقب فرستادهات و فرزندانشان باش.
راوی: حضرت عبدالبهاء تمام مدت زندانی خود را در اتاقی که در زیرزمین بود برگزیدند تا بتوانند از دیگر مومنانی که در نزدیکی ایشان زندانی بودند مراقبت نمایند... درون زندان غذای خوردنی نبود، آب کثیف بود. زندگی خشن و وحشتناک بود... نگهبانان و مردم شهر مدارا نداشتند و ظالم بودند... ایشان از بیماران مراقبت میکردند و به امور بهائیان رسیدگی میفرمودند، رفتار محبتآمیز و تلاش خستگیناپذیرشان برای تبعیدشدگان در این مکان خصمانه، کم کم سبب کرامت و شرافت ایشان بین ماموران میشد... حضرت عبدالبهاء که از کودکی با عشق پدر و آگاهی از رسالت عظیم آن شمس حقیقت پرورش یافته بودند، در حفاظت پدر بزرگوارش با جان و دل میکوشیدند.
رضا قناد: شکر خدا به لطف و توجه سرکار آقا حالم خوب شد... هرگز در عمرم دچار چنین تبهای شدیدی نشده بودم.
محمود: زندگی در این سربازخانه حقیقتا بسیار طاقتفرساست.
رضا قناد: این بیماری مالاریا و عفونت روده که سوغات فصل پاییز است، همه مومنان را درگیر کرده.
محمود: سه نفر از عزیزانمان از دست رفتهاند... من نگران حضرت بهاءالله هستم... شما و جناب موسی کلیم برادر ایشان هم که در کنار سرکار آقا، به بیماران رسیدگی میکنید خیلی مراقب باشید.
رضا قناد: من از آن نگهبانانی عصبانی هستم که نگذاشتند برای آن سه نفر تدفین داشته باشیم، با آنکه حضرت بهاءالله سجاده گران قیمت خود را به آنها داده بودند تا جهت مخارج کفن و دفن بفروشند، یکی از نگهبانان به من خبر داد که بندگان خدا را بدون غسل و کفن با لباس خودشان به خاک سپردند، آخر تا چه حد طمع، پول سجاده را هم برای خودشان برداشتند.
محمود: ای آقا رضا قناد... پول سجاده دو برابر پولی بود که کفن و دفن لازم داشت، کاش ظلمشان به همین حد ختم شود.
نگهبان: فرمان صریحی از جانب سلطان صادر شده است که به اطلاع شما میرسانم، فرمودند مسجونینی که متهم به گمراه ساختن مردم بودند تا ابد محکوم به حبس هستند و شدیدا تحت نظر باید باشند و از دیدار یکدیگر و ملاقات با ساکنین محل اکیدا ممنوع بمانند... ۵ ربیع الثانی سنه ۱۲۸۵.
احبا ۱: این چه فرمانیست؟ مگر ما چه کردهایم که باید تا ابد در حبس باشیم؟
میرزا محمود: باید به سرکار آقا اطلاع دهیم. چاره کار دست ایشان است.
حکمران: شنیدی مشاور، این جوان عباس افندی که عبدالبهاء و سرکار آقا خطابش میکنند چنان با احترام و صبر سخن میگوید و عدالت را نشانمان میدهد که جز سکوت و تسلیم چارهای نمیگذارد.
...