Program Picture

مُلک تا مَلَکوت

۱۰- رضوان خدا
۱۲ دی ۱۴۰۲

از اتفاقات مهم بغداد، ملاقات‌های معترضین شاه ایران با حضرت بهاءالله به قصد جلب حمایت بابیان بود. افرادی چون میرزا مَلکَم خان، پسر میرزا یعقوب خان ارمنی، عباس میرزا برادر ناصرالدین شاه که به بغداد تبعید شده بود و میرزا فضل‌الله وزیر نظام برادر میرزا آقا خان نوری، هیچ یک از درخواست‌هایشان از طرف حضرت بهاءالله مورد قبول واقع نشد. ایشان تلاش آن‌ها را بیهوده خواندند، اما روش محبت و وداد با کل و طوایف را به مریدان خویش گوش‌زد فرمودند.

***

نبیل: میرزا موسی اینجایی؟ چه می‌کنی؟ با خودت خلوت کردی؟

موسی: آ… نبیل تویی… آری بیا… از اینجا منظره غروب بسیار زیبا است.

نبیل: آری بسیار زیباست.

موسی: فردا راه می‌افتیم… این آخرین غروب بغداد است که می‌بینم… نمی‌دانم دیگر می‌توانم غروب اینجا را ببینم یا خیر.

نبیل: هر چه تقدیرمان باشد همان می‌شود.

موسی: آی بغداد… ۱۰ سال میزبان ما بودی… از هر کوچه و پس کوچه‌ات چه خاطرات تلخ و شیرین فراوانی بیاد دارم…

نبیل: آن افق را می‌بینی… رنگ گلگون بی‌رمق آسمان بر فراز نخل‌ها چه زیبا شده؟ انگار نخل‌ها دست‌های شهرند که به آسمان بلند شده و می‌خواهند مانع غروب خورشید شوند که شاید زمان متوقف شود و فردا نیاید… فردایی که طلعت بها از این شهر خواهند رفت.

موسی: چه تشبیه زیبایی کردی نبیل… مرحبا به ذوق و استعدادت.

نبیل: سپاس‌گزارم… کاری که از دستم برنمی‌آید… به ناچار می‌نویسم و وقایع را انشاء می‌کنم… شاید روزگاری مورد استفاده قرار گیرد …

موسی: به راستی که کار ارزشمندی می‌کنی، بنویس که آیندگان عظمت ایام حق را درک نمایند… می‌دانی نبیل حال که دقیق به اتفاقات فکر می‌کنم باور دارم که همه اینها در مسیر یک جریان الهی ست.

نبیل: دقیقا من هم بر همین عقیده هستم جناب موسی.

موسی: آن بابیانی که شاه را ترور کردند… اقدامات تحریک‌آمیز برادرم یحیی، نجات برادرم حضرت بهاءالله از سیاه چال آن هم با تلاش‌های شوهر خواهرمان میرزا مجید آهی و دختر عمه‌مان مریم و همه فامیل و دوستداران… آه از آن تبعید، در آن سرمای جانکاه… اضافه شدن یحیی در کرمانشاه به ما.

نبیل: چه عظیم است وقایع این تاریخ.

موسی: آن سختی‌های بغداد و ترس و اضطرابی که هر لحظه آن بیم جان می‌رفت… همه و همه در جریان مشیت الهی بوده… دقیقا وسایلی بودند برای رسیدن به این نقطه، یعنی اعلان رسالت و ظهور… حال دلیل اطمینان و سکوت عجیب برادرم را می‌فهمم… او مظهر کبریا بود و مقام من یظهره الله.

نبیل: آن ۲ سال هجرت حضرت بهاءالله به کوه‌های سلیمانیه… دراویش نقشبندیه در آن دو سال انحصارا چه کسب فیضی از محضر ایشان نمودند .

موسی: خوشا به سعادتشان.

نبیل: واقعا سعادتشان بود… از ایشان راه صحیح و آداب درست مشورت را آموختند… تا بتوانند اختلافات خود را حل و فصل نمایند… در سیر و سلوک معنوی هم کردهای کردستان از حضرت بهاءالله بسیار درس گرفتند.

موسی: آن ده سال خیلی زود گذشت… انگار همین دیروز بود که وارد کاظمین شدیم و سپس به بغداد آمدیم… یخ زدن پاهای عباس را هیچ وقت فراموش نمی‌کنم… طفل معصوم آن زمان ۹ سال بیشتر نداشت.

نبیل: ولی حالا همان کودک، جوان باوقاری شده… از زمانی که حضرت بهاءالله مقام شامخ خود را بر همه عیان نمودند، بر ارادت عباس افندی نسبت به پدر بزرگوارش صد چندان افزوده شده… مانند محافظ شخصی مدام اطراف خیمه ایشان در حال نگهبانی ست.

موسی: عباس افندی فرزند صالح و نیکوسرشتی ست… زیر نظر و توجهات پدر بزرگوارش تعلیم و تربیت یافته… تفسیر کنت و کنزه را ملاحظه فرمودی؟ اولین اثرش بود… اما نشان از قلمی توانا و اندیشه‌ای والا دارد.

نبیل: میرزا موسی… او را می‌شناسی؟

موسی: میرزا اقا جان کاتب است.

آقا جان: سلام علیکم.

نبیل: سلام علیکم.

موسی: سلام میرزا آقا جان.

آقا جان: بوی عطر گل‌ها را احساس می‌کنید؟ به راستی که چشم گیتی چنین ایامی را به خود ندیده، ایام ظهور موعود جمیع کتب مقدسه… این باغ هر چه از گل و بلبل داشته به خاک پای او انداخته.

نبیل: آقا جان در محضر حضرت بهاءالله بودی؟

آقا جان: آری… الواح و آثار چون چشمه جوشان از سرچشمه وحی از زبانشان جاری بود… بسیار مفتخرم که شاهد کیفیت نزول وحی الهی هستم… نسخه‌ها را برای استنتاخ آورده ام… ببینید از سرعت نزول آیات دست خطم چطور شده.

نبیل: الله اکبر، الله اعظم من کل عظیم.

موسی: اکنون دیگر نور خدا واضح و عیان است… دیگر نمی‌دانم چه حرفی برای مخالفت باقی می‌ماند… چند سال پیش در ایام هجرت به کوه‌های سلیمانیه اوضاع بابیان چنان تاریک بود که امیدی به احیای جامعه بابیان نبود.

نبیل: خداوند از سر تقصیرات همه ما بگذرد …

موسی: آمین.

news letter image

ثبت نام در خبرنامه