Program Picture

مُلک تا مَلَکوت

۱۱- تبعید
۱۹ دی ۱۴۰۲

سرانجام سفیر ناصرالدین شاه، میرزا حسین خان مشیرالدوله در استانبول به همراهی بعضی از نمایندگان دُول خارجی موفق شدند دستور تبعید حضرت بهاءالله را از بغداد به استانبول بگیرند. نامق پاشا با تمام احترام و تعلق قلبی خاص به حضرت بهاءالله و فرزندشان عباس افندی که جوان رشیدی ۱۹ ساله شده بودند، نتوانست مانع این تبعید گردد.

***

راوی: سرانجام سفیر ناصرالدین شاه میرزا حسین خان مشیرالدوله در استانبول به همراهی بعضی از نمایندگان دُول خارجی موفق شدند دستور تبعید حضرت بهاءالله را از بغداد به استانبول بگیرند… نامق پاشا با تمام احترام و تعلق قلبی خاص به حضرت بهاءالله و فرزندشان عباس افندی که جوان رشیدی ۱۹ ساله شده بودند، نتوانست مانع این تبعید گردد… دو برادر، استاد باقر و احمد که نجار بودند به ساختن کجاوه مشغول شدند و دو برادر خیاط استاد باقر و محمد اسماعیل کاشانی نیز دست اندر کار تهیه پوشاک مناسب برای این سفر گشتند و سرانجام لحظه حرکت کاروان خورشید با بدرقه نامق پاشا که بسیار از این تبعید به ناحق متاثر بود فرا رسید، حضرت بهاءالله ۲۰ نفر از مردان را به علاوه عائله و برادران برای همراهی انتخاب کرده بودند .

اصحاب: سرانجام آن غافلین با دسیسه‌ها و دروغ‌هایشان موفق شدند معبودمان را از ما دور کنند.

نبیل: احمد آقا در همین چند روز چنان دلتنگشان شدم که گمان نمی‌کنم قلبم فراق طولانی را طاقت بیاورد.

احمد: همه همینطور بی‌قرار و آشفته حال شده‌اند …

نبیل: در طول سال‌ها اقامت در بغداد ۳ اثر بسیار مهم هم از قلم ایشان نازل شد.

اصحاب: کلمات مبارک مَکنونه که با آن کلام لطیف و نثر دلکشش قلب همه ما را به دنیای دیگر می‌برد، ای دوست در روضه قلب، جُز گل عشق مکار… بسیار زیباست و پر معنا.

احمد: هفت وادی، کتاب مبارک ایقان، لوح چهاروادی… تفکر ایشان از نزدیکی به خداوند سبب شد کلمات مکنونه را نازل فرمایند.

نبیل: یاد اوایل ورودشان افتادم… عباس افندی ۱۲ ساله که از همان سن از جایگاه پدرش به عنوان منجی عالم بشریت آگاه بودند، چه منشِ ایثار و اطاعتی نسبت به پدر بزرگوارشان داشتند.

احمد: تمام نامه‌هایی که حضرت بهاءالله می‌نوشتند ایشان رونویسی می‌کردند… حتی کتاب ایقان که حدود صد و پنجاه صفحه است را با دقت تمام نوشتند… یک بار نجیب‌زاده قدرتمند باهوشی از حضرت بهاءالله تقاضای تفسیری از احادیث معروف اسلامی کرد… عباس افندی پسر ارشدشان ابتدای نوجوانی بود که پدرشان این تفسیر را به ایشان محول کردند… چنان تفسیری نمودند که حتی به دیگران هم آن را انتقال دادند.

اصحاب: چگونه یاد گرفته بودند خوب بنویسند و تفسیر کنند… ایشان که به مدرسه دینی نرفته بودند؟

نبیل: اتفاقا از خودشان همین سوال را کرده بودند… فرموده بودند پدرشان به ایشان تعلیم داده‌اند… و از همان تعلیمات پدرشان موفق شده بودند حقیقت تعالیم حضرت بهاءالله را ثابت کنند.

احمد: به قدری مراقب ورود زائرین به دیدار حضرت بهاءالله بودند که خیال ما از اینکه مبادا دشمنی به ایشان نزدیک شوند کاملا راحت بود.

اصحاب: درست است… ایشان با آنکه ۱۹ سال بیش ندارند، پرانرژی و قوی و با این استعداد و هوش کاملا مسیر پدر بزرگوارشان و محبوب ما را هموار می‌کنند و مراقبند.

نبیل: درست است، مثال درخشانی از وفا و سرور هستند… اکنون هم می‌دانم سراپا مراقب پدر بزرگوارشان هستند.

حسین: آقایان چرا نشسته‌اید؟ بلند شوید.

احمد: چه شده حسین آقا نراقی؟ از چه پریشانی؟

نبیل: بگو دیگر حسین آقا چه خبر شده؟

حسین: وامصیبتا… خاک بر سرمان شده.

اصحاب: چه می‌گویی… درست بگو بفهمیم… پریشانمان کردی.

حسین: از صبح خبری شایع شده و دهان به دهان می‌چرخد که کاروان حضرت بهاءالله مورد هجوم دزدان قرار گرفته.

نبیل: واویلا… چه می‌گویی؟

احمد: ای داد بیداد.

نبیل: تو از منبع خبر مطمئنی؟

حسین: نه بی‌اطلاعم… اما همه در کوچه و بازار بغداد نگران هستند و از این حمله حرف می‌زنند… همه پریشان و مضطرب شده‌اند.

اصحاب: باید کاری کنیم دوستان… چه کنیم، بگویید؟

نبیل: میرزا به محله‌ها برو و آرامشان کن تا بلوائی نشود ما خبر بیاوریم… باید سریعا حرکت کنیم و از قضیه با خبر شویم.

اصحاب: بسیار خب… انشالله کذب باشد… من می‌روم… خدا پشت و پناهتان.

نبیل: در پناه خدا.

احمد: آخر به کدام سمت برویم… نمی‌دانیم این حادثه در کجا اتفاق افتاده.

نبیل: چاره نداریم… قریه به قریه می‌رویم… پرسان پرسان جویا می‌شویم… توکل بر خدا… احمد آقا برخیز.

احمد: تاب و توانم از این خبر رفته است جناب نبیل.

نبیل: خیر است انشالله… عجله کنید باید اسب‌ها را آماده کنیم و به راه بیافتیم.

news letter image

ثبت نام در خبرنامه