ملک تا ملکوت
۱۲- ازدواج
میرزا محمدعلی نهری به همراه برادرش میرزا هادی و ۲۴ نفر دیگر به فرمایشات حضرت باب عازم خراسان میشوند. در هنگام وداع، میرزا محمدعلی به همسرش سفارش میکند چنانچه فرزندشان دختر شد، نامش را فاطمه بگذارد و بعد از آن به همراه برادرش راهی خراسان شدند.
***
راوی: در اواخر سال ۱۲۶۳ هجری قمری در هنگام اقامت حضرت باب در منزل منوچهر خان معتمدالدوله حاکم اصفهان، امام جمعه میرسید محمد در منزل خود میهمانی به افتخار حضرت باب با عدهای برگزار میکند، که در آن مهمانی میرزا محمدعلی نهری یکی از فرزندان حاجی سید مهدی نهری نیز جزء مدعوین بود، حضرت باب پس از آن که دریافتند میرزا محمدعلی پس از دو بار تاهل صاحب فرزندی نشدهاند با لطف و مهربانیشان عنایتی به ایشان میکنند و پس از چندی میرزا محمدعلی نهری و همسرش منتظر نوزادی میشوند... میرزا محمد علی نهری به همراه برادرش میرزا هادی و ۲۴ نفر دیگر به فرمایشات حضرت باب عازم خراسان میشوند، در هنگام وداع، میرزا محمد علی به همسرش سفارش میکند چنانچه فرزندشان دختر شد نامش را فاطمه بگذارد و بعد از آن به همراه برادرش راهی خراسان شدند.
اصحاب: میرزا محمد جواد کاشانی! چه شده برادر؟ چرا اینجا با این حال آشفته نشستهای؟
کاشانی: قلبم از عمل این بیوفایان آتش گرفته است... ای روزگار، خبیث بودن حد و مرزی ندارد.
اصحاب: بگو ببینم چه شده! من که نمیدانم چه میگویی... نگرانم کردی.
کاشانی: میدانی که حضرت بهاءالله مایل بودند برادرزادهشان شهربانو خانم، دختر برادرش میرزا محمد حسن را به زوجیت پسر ارشدشان عباس درآورند... میرزا محمد حسن هم آرزویش بود... وقتی به اینجا، یعنی بغداد آمد برای گرفتن موافقت این ازدواج آماده بود.
اصحاب: میدانم... خدایش بیامرزد، قبل از اینکه عباس به سن ازدواج برسد میرزا محمد حسن درگذشت... خب تو چرا ناراحت و پریشانی؟
کاشانی: حضرت بهاءالله مرا با شال و انگشتر به خواستگاری شهربانو خانم برای عباس به طهران فرستادند که با تعجب دیدم عمه ناتنی شهربانو خواهر تنی یحیی ازل شاه سلطان خانم ، پس از وفات میرزا محمد حسن قیم شهربانو شده و دختر بیپناه را که آرزوی ازدواج با عباس را داشت به عقد میرزا علی خان پسر میرزا آقاخان صدر اعظم درآورده، آن هم به زور، دختر اصلا راضی نبود.
اصحاب: چه میگویی میرزا کاشانی!!
کاشانی: شاه سلطان به من گفت از ترس ناصرالدین شاه که مبادا از این وصلت خشمگین شود این ازدواج را انجام داده!
اصحاب: چه میگویی میرزا.
کاشانی: کاش همین حد بود... دختر بینوا از غصه در سن جوانی زرد و رنجور شد و بالاخره چشم از جهان فرو بست...
اصحاب: وای بر این نابخردان بیوجدان.
کاشانی: اکنون یک نفر از طهران خبر آورد، بسیار عصبانی و پریشان شدم.
اصحاب: ای دختر ناکام! خدایش بیامرزد... چه سرنوشتی، حتما حضرت بهاءالله بسیار ناراحت میشوند.
کاشانی: معلوم است... این خواهر و برادر ناتنی حضرت بهاءالله چه ها که نکردند... این چه کینهایست آخر، نمیدانم.
اصحاب: برخیز... کاریست که شده، برویم در کنار یاران...
کاشانی: برویم برادر، برویم.
راوی: همه در مورد وصلت حضرت عبدالبهاء غصن اعظم، پسر ارشد حضرت بهاءالله حدس میزدند که چه کسی را انتخاب خواهند نمود... روزی حضرت بهاءالله خوابی را که دیده بودند برای سید مهدی دهجی تعریف کردند و فرمودند راوی: در عالم رویا مشاهده کردیم که سیمای دلکش دختر برادرمان میرزا محمد حسن که برای غصن اعظم خواستگاری کرده بودیم رفته رفته تاریک شد تا آن که به کلی محو گشت و سپس چهره دختر دیگری با صورتی روشن و قلبی نورانی پدیدار شد و ما او را برای همسری با غصن اعظم برگزیدیم.
محمد علی: هنوز باور ندارم فرزند برادرم، در شب عروسیاش به ناگاه از دنیا برود... ای میرزا کاظم آخر تو را چه شد؟ دخترم فاطمه چه میکند؟
زن: محمد علی جانم آرام باشید، دخترمان با آنکه راضی به ازدواج با پسرعمویش نبود... بسیار ناراحت شده، در اتاقش
مشغول دعا و نیایش است... خدا را شکر دختری با ایمان و محکم است و راضی به رضای حق.
محمد علی: خدا برادرزادهام را بیامرزد... حتما حکمتی بوده خانم جان، شما مراقب دخترمان باش.
زن: توکل بر خدا.
راوی: اندک زمانی نگذشته بود که از حضرت بهاءالله نامهای خطاب به سلطان الشهدا میرزا حسن، برادرزاده میرزا محمد علی، به اصفهان میرسد... به گمان اینکه اقوام عریضهای به حضور ایشان عرضه داشتند پرس و جو نمود ولی عریضهای نبود...
...