۱۱- خورشید نجات‌بخش

Program Picture

طاهره قرة العین

۱۱- خورشید نجات‌بخش
۳۱ مرداد ۱۴۰۲

با آن که ملا محمد برغانی و بستگان او، خانه پدری قره‌العین را تحت نظر داشتند که مبادا ایشان فرار کند، اما اراده الهی بر رهایی قره‌العین تعلق یافت. در ایام حبس ایشان در خانه پدرش، خاتون جان دختر بزرگ حاج اسدالله فرهادی که از فداییان حقیقی قره‌العین بود با تدابیر مختلف و لباس‌های متفاوت نزد وی می‌رفت. گاه به صورت فقیر متکدی و گاه به بهانه رخت آب کشیدن در خانه ملاصالح خود را به قره‌العین می‌رساند، گاهی مواد خوراکی به ایشان می‌رساند، زیرا قر‌ه‌العین قصد ملامحمد و بستگان نزدیک او در مورد مسموم کردن‌اش را دریافته بود.

***

قره العین‌: گمان می‌کند با حیله‌هایش می‌تواند به مقصودش برسد … برایم پاکت نامه بیاور کافیه خانم.

خدمه زن: بفرمایید خانم جان.

قره العین: می‌دانم قصد ملا محمد و بستگان نزدیک او چیست،  مطمئنم می‌خواهد با خوردنی‌های خانه مرا مسموم کند … باید با او اتمام حجت کنم … نامه‌ای برایش نوشتم تا امر خدا را بشناسد.

کافیه: باور نمی‌کردم روزی با شما چنین کند خانم جان.

قره العین: گوش بده چه نوشته‌ام … هر چه کوشش کنید بی‌فایده است … نور الهی خاموش شدنی نیست. اگر این آیین جدید که ندای آن مرتفع گشته از طرف خداست و خدایی که من می‌پرستم همان آفریدگار جهان است بین من و تو این شرط برقرار باشد که تا 9 روز دیگر وسائل خلاصی مرا از زندان ظلم شما فراهم فرماید و اگر 9 روز گذشت و رهائی برای من حاصل نشد هرگونه مجازاتی که می‌دانید نسبت به من مجری سازید … زیرا در آن صورت بطلان اعتقاد و ادعای من برای شما ثابت و مبرهن است.

کافیه: بانوی ستم کشیده من … می‌دانم خداوند حمایتتان می‌کند … جانم به قربانتان …

قره العین: گریه نکن کافیه جان، همراه با وفای من.

کافیه: آنها قدرت خداوند را دست کم گرفته‌اند خانم جان.

قره العین‌: خودش نشانشان می‌دهد … صبر خداوند زیاد و قدرتش عظیم است … به چشم می‌بینی کافیه جان.

کافیه: الهی آمین … آرزویم رهایی شماست.

راوی: با آنکه ملا محمد برغانی و بستگان او، خانه‌ی پدری قره العین را تحت نظر داشتند که مبادا ایشان فرار نکنند، اما اراده‌ی الهی بر رهایی قره العین تعلق یافت … در ایام حبس ایشان در خانه‌ی پدرش، خاتون جان دختر بزرگ حاج اسدالله فرهادی شهید که از فداییان حقیقی قره العین بود با تدابیر مختلف و لباس‌های متفاوت نزد وی می‌رفت … گاه به صورت فقیر متکدی و گاه به بهانه رختشویی در خانه ملاصالح خود را به قره العین می‌رساند، گاهی مواد خوراکی به ایشان می رساند، زیرا قره العین قصد ملا محمد و بستگان نزدیک او در مورد مسموم کردنش را دریافته بود.

یکی از اصحاب: جناب آقا سید احمد یزدی توانستی میرزا حسینعلی نوری را ملاقات کنی؟

احمد یزدی: آری … ملاقات کردم … در جشن عروسی یکی از شاهزاده خانم‌های قاجار شرکت فرموده بودند و توانستم در وقت مناسب ایشان را ببینم.

یکی از اصحاب: خدا را شکر … چه شد؟ از گرفتاری جناب قره العین به عرض ایشان رساندید؟

احمد یزدی: آری … بسیار ناراحت شدند، مطمئنا چاره‌ای می‌اندیشند.

یکی از اصحاب: وسیله رهایی قره العین تنها به دست تدبیر ایشان است.

احمد: سراغ آقا محمد هادی فرهادی تاجر معروف که اکنون در تهران است را گرفتند.

یکی از اصحاب: جناب فرهادی مومنی با وفاست، چه خدماتی که به جناب قره العین و اصحاب نکرده بود … ببینم جناب میرزا حسینعلی را ملاقات کرده است؟

احمد: به وسیله جناب سید یحیی دارابی به حضور ایشان رسیده است … برویم باید به جناب فرهادی اطلاع دهیم.

راوی: میرزا حسینعلی نوری نامه‌ای خطاب به قره العین مرقوم فرمود و به آقا محمد هادی فرهادی عنایت فرمودند تا با لباس مبدل به قزوین رفته و نامه را به قره العین تسلیم و اسباب رهایی او را فراهم کند.

آقا محمد هادی فرهادی: سلام خاتون جان … خوب شد در خانه بودی.

خاتون: سلام آقا هادی، خوش آمدی … از تهران چه خبر؟

آقا محمد: خبرهای خوش … نزد جناب میرزا حسینعلی نوری بودم.

خاتون: چشمت روشن هادی جان، خوش خبر باشی … بفرما چه باید بکنم؟

آقا محمد: همسرم، امروز باید با لباس یک زن متکدی به خانه قره العین بروی و نامه جناب میرزاحسینعلی نوری را به ایشان برسانی.

خاتون: خدایا … خیر باشد … در آن زندان خانگی بسیار رنجیده خاطر شده … هر بار می‌بینمش دلم آتش می‌گیرد … چگونه با چنین گوهر درخشنده‌ای چنین ظلمی کردند.

آقا محمد: غم نخور خاتون جان که بشارت نجات و رهایی قره العین، از آن محبس ناحق را آورده‌ام.

خاتون: هزار بار شکر … یا قاضی الحاجات شکر، بگو برایم هادی جان، چه امری فرموده‌اند؟

news letter image

ثبت نام در خبرنامه