ملک تا ملکوت
۷- اخراج خورشید
میرزا حسینعلی نوری (حضرت بهاءالله) ۴ ماه در سیاه چال تهران در محیطی آلوده و متعفن و تاریک زندانی بود و در حالی که سنگینی طاقتفرسای زنجیر قَره کُهَر را به دوش میکشید، وقایع حزنانگیز جانبازی یاران نیز بر دلش سنگینی میکرد. میرزا حسینعلی پس از آزادی از سیاه چال، دیگر چیزی از مال دنیا در تهران نداشت.
***
زندانبان: آها... بهتر شد... اکنون میشود به این تیغه اعتماد کرد.
سرباز: قربان این دیگر پر را هم نصف میکند.
زندانبان: آری، اساسی تیز شد دستت را بیاور ببینم.
سرباز: قربان... میخواهید چه میکنید... شوخیتان گرفته؟
زندانبان: جان من، یک لحظه بیا نگران نباش... نترس... کاری ندارم...
سرباز: عههه، قربان این که شوخی ندارم ...
سرباز: ببینم او کیست، قربان به این سو میآید... تو که هستی؟
زندانبان: چگونه به اینجا آمدی؟ عقب بایست، مگر نمیدانی اینجا سیاهچال است؟
پیک: من حامل پیام شاهی هستم... امریه ناصرالدین شاه را آوردهام.
زندانبان: اااا...امریه ؟ خوش آمدی... چرا زودتر نگفتی... بفرمایید.
پیک: این حکم سلطان است، بفرمایید.
زندانبان: مممم... اطاعت، سریع انجام میشود... میتوانی بروی مرخصی.
سرباز: قربان از شاه چه حکمی آمده؟
زندانبان: دستور آزادی میرزا حسینعلی نوری ست... عجله کن، برو اسباب استخلاص او را مهیا کن... در ضمن یک نفر را بفرست سریع به خانوادهاش خبر بدهد.
سرباز: اطاعت قربان... حسن، حسن بیا اینجا... در زندان را باز کن.
حسن: چشم.
سرباز: مظفر کجاست؟
مظفر: بفرمایید.
سرباز: ها مظفر سریع برو به خانواده میرزاحسینعلی نوری بگو که دستور آزادی میرزا آمده، سریعا جهت بردنشان به خانه مراجعت کنند.
مظفر: اطاعت قربان.
زندانبان: های مظفر.
مظفر: بفرمایید قربان.
زندانبان: اگر خانه را نیافتی از مسجد میرزاصالح هم میتوانی پرس و جو کنی... سراغ عباس یا برادرش موسی را بگیر، بجنب دیگر.
مظفر: اطاعت قربان.
زندانبان: اگر این مردک شیخ عظیم اقرار نمیکرد که تیراندازی کار او بوده، هنوز میرزای بیچاره بیگناه در زندان بود
...
راوی: میرزا حسینعلی نوری ۴ ماه، در سیاه چال تهران درمحیطی آلوده و متعفن و تاریک زندانی بود و در حالیکه سنگینی طاقتفرسای زنجیر قَره کُهَر را به دوش میکشید، وقایع حزنانگیز جانبازی یاران نیز بر دلش سنگینی میکرد، میرزا حسینعلی پس از آزادی از سیاه چال دیگر چیزی از مال دنیا در تهران نداشت، لذا برادرش آمیرزا رضا قلی و همسر برادرش مریم پذیرای او شدند و به مراقبت از او که جسمش به شدت مجروح شده بود پرداختند، حال میرزا حسینعلی بسیار وخیم بود، آمیرزا رضا قلی که حکیم بود، برای بهبودی برادرش تمام تلاشش را میکرد، همه خانواده نگران بودند... هنوز چند روز از آزادی میرزا حسینعلی نگذشته بود که به حکم شاه باید ایران را ترک میکرد... گویا به تحریک مهد علیا مادر شاه، که بیگناهی میرزا حسینعلی را قبول نکرده بود، حکم تبعیدش صادر شد. آمیرزا رضا قلی تمام تلاشش را برای بهبوی سریع برادرش کرد تا برای تبعید آماده شوند ... برادر همسر آمیرزا رضا قلی، میرزا محمد وزیر هم به حمایت از آنها پرداخت، چون نگهداری از فردی که منفور شاه و مملکت شده بود کار آسانی نبود... آسیه خانم همسر میرزا حسینعلی بیش از همه در اندوه بیماری همسرش رنج میبرد... و در این زمان تبعید، عباس فرزندشان با سن کمی که داشت، مسئول تدارک وسایل و تجهیزات سفر به بغداد بود ...
حوا: سلام مریم جان.
مریم: سلام حوا جان.
حوا: خوبی؟
مریم: الحمدالله شکر تو خوبی؟ میرزا محمد وزیر چطورند؟
حوا: خدا را شکر... همگی به لطف خدا خوبیم، مریم جانم، دارویی را که آمیرزا رضا قلی داده بود آوردم... باید مانند چای دم بکشد.
مریم: زحمت کشیدی حوا جان... الان ترتیبش را میدهم... واقعا شما وهمسرت میرزا محمد برای میرزا حسینعلی و آسیه کمک بزرگی بودید خدا اجرتان دهد، به خاطر محبتهای شماست که میرزا حسینعلی شاه باجی صدایت میکنند.
حوا: این چه حرفیست مریم جان وظیفه است، کمک میخواهی؟
مریم: نه ممنون تمام شد.
حوا: میرزا محمد نه تنها به خاطر اینکه پسرعمه میرزاست، بلکه علاقه زیادی به دایی جان دارد، دایی جان کجا هستند؟ بهتر شدهاند؟
مریم: در آن اتاق در بسته هستند، چه بگویم؟ نمیدانم این چه ظلمی بود که در حق این خانواده روا داشتند.
حوا: انشاالله، با این فرمان به ناحق شاه خدا کند سریع بهبود یابد.
مریم: حوا... دایی جان حالشان خوب نیست... تو را به خدا دعا کنید ...
حوا: الهی خداوند شفای عاجل بدهد... بیا در آغوشم... عزیزم تو هم خسته شدی.
مریم: اما قدرت تحمل میرزا از این ظلم شدید فقط از منبع الهی نشآت گرفته... من از کودکی میشناسمش...
...