۶- مست و هوشیاری
ملک تا ملکوت

۶- مست و هوشیاری

دانلود

حجم مناسب دانلود را انتخاب کنید

اشتراک‌گذاری

غوغای پیروان باب به اوج خود رسیده بود و امیرکبیر این هیجان عمومی را خطری برای تاج و تخت دید و مانند همتای پیشین خویش میرزا آغاسی به دشمنی با این گروه (پیروان حضرت باب) پرداخت. اخبار بابیان در این سال‌ها مسلسل‌وار از همه جا می‌رسید. *** راوی: تهران، سال ۱۸۵۲ میلادی. میرغضب: من میرغضب و جلاد دربار هستم، انعام می‌گیرم که جان بستانم، چه کنم تقدیر ما اینگونه شده، به هر حال دنیا باید به وسیله افرادی مثل من از وجود قاتلین و سارقین پاک شود... این روزها نیز بازارم سکه است، از ابتدای به قدرت رسیدن شاه جوان، صدراعظمش امیر کبیر برای سرکوب مخالفین به پا خواست و با درایت هر چه تمام‌تر خواست آرامش را در ایران حاکم سازد. راوی: از قضا غوغای پیروان باب نیز به اوج خود رسید، امیر کبیر این هیجان عمومی را خطری برای تاج و تخت دید و مانند همتای پیشین خود میرزا آقاسی به دشمنی با این گروه پرداخت... اخبار بابیان در این سال‌ها مسلسل‌وار از همه جا می‌رسید. ملاحسین بشرویه‌ای ملقب به باب الباب و قدوس، خطه ایران را علی‌الخصوص خراسان و مازندران را متحول کردند. طاهره قره العین نیز عراقِ عرب و علی‌الخصوص کربلا را به اوج هیجان رساند، او در بدشت اقدامی سخت و تغییری بنیادین در اساس باورها داد. ... سرباز ۱: باز هم برایم بریز. سرباز ۲: سازت را بزن دیگر. نوازنده: چشم. میزبان: به به چه نوای خوشی، عجب می‌نوازی. میرغضب: به به، باز هم جمع مستان. جعفر: جناب میرغضب هم آمد... بیا بیا سر او را بزن... هنوز کبابش حاضر نیست. میزبان: بیا که خوش موقع آمدی، بفرما... آن قدح را بده تا برای جناب میرغضب لبریزش کنم . میرغضب: چه خبر است؟ عروسی به پا کرده‌اید؟ سرباز ۱: امشب جشن کوچکی برای پدر شدن این دوستمان گرفته‌ایم. میرغضب: به به، به سلامتی مبارک باشد، جعفر باز تو زیادی نوشیدی؟ پس شرابت چه شد مراد؟ سرباز ۲: بجنب مراد، برای سرورمان شراب بریز تا سرت از تنت جدا نشده. میزبان: به روی چشم، بفرمایید، نوش جان. میرعضب: عجب شراب نابی... سر فرزندت سلامت. سرباز ۲: نوشَت باد... به سلامتی شمشیر تیزت... الهی سر همه بدخواهان را قطع کند. میزبان: چه شده جناب میرغضب؟ جعفر: نکند شراب سرت را سنگین کرده. نوازنده: با همان یک جرعه!! میرغضب: جعفر تو امشب بالاخره کار دست خودت می‌دهی. سرباز ۱: خیر، این میرغضبی که من می‌شناسم یک نفس چند پیاله می‌نوشد، گمان می‌کنم دردش چیز دیگریست... جعفر: حتما دردش مست نشدن است. میزبان: بس کن جعفر، آخر عصبانیش می‌کنی. سرباز ۱: بگو جناب میرغضب، چه شده؟ چرا در فکری؟ میرغضب: در فکر افرادی هستم که این روزها می‌کشم. جعفر: تو مگر می‌دانی کسی که زیر شمشیرت کشته می‌شود کیست؟ تو فقط می‌خواهی زودتر خلاصش کنی تا پولت را بگیری، مگر نه؟ میرغضب: من آخر یک روز گردنت را می‌زنم جعفر. میزبان: رهایش کن، نمی‌بینی در حال خودش نیست، به حرف‌هایش اعتنا نکن، حال بگو چه شده؟ میرغضب: من آدم‌های زیادی را کشته‌ام. هیچ کس تجربه دیدن آخرین لحظات زندگی یک آدم را مثل من ندارد... بعضی قالب تهی می‌کنند و بعضی غش می‌کنند... به هر چیز چنگ می‌زنند تا دقیقه‌ای زنده باشند. میزبان: خب این که عجیب نیست! همه در وقت مرگ به همین حال می‌افتند. میرغضب: اما این روزها در زیر شمشیرم افرادی جان می‌دهند که حالاتشان قابل درک نیست. سرباز ۱: نکند بابی‌ها را می‌گویی؟ حتم دارم از آنها سخن می‌گویی... عجب جانورانی هستند... از تکه تکه شدنشان هم هراسی ندارند... انگار صد جان دارند که به راحتی جان می‌دهند. میزبان: من قبلا در قزوین بودم... به چشم خود قتل عام بابیان را دیدم. سرباز ۱: مگر... مگر در قزوین هم قتل عامشان کردند؟ نوازنده: آری، سر دراز دارد... گویا یک نفر به کلاس درس ملاتقی مجتهد می‌رود و از آزار و اذیتی که بر متمسکین به طریقه شیخیه می‌رود سوال می‌کند . سرباز ۱: خب!؟ نوازنده: ملا تقی هم بر این طریقه می‌تازد و به شیخ احمد احسایی و سید کاظم رشتی ناسزا گفته و این طایفه را تکفیر می‌کند... آن شخص هم تصمیم به قتل او می‌گیرد و اندک زمانی بعد مجتهد را در حین نماز می‌کشد. این اتفاق شعله آتش زیر خاکستر را در قزوین روشن می‌کند. ...