Program Picture

مُلک تا مَلَکوت

۶- مست و هوشیاری
۱۴ آذر ۱۴۰۲

غوغای پیروان باب به اوج خود رسیده بود و امیرکبیر این هیجان عمومی را خطری برای تاج و تخت دید و مانند همتای پیشین خویش میرزا آغاسی به دشمنی با این گروه (پیروان حضرت باب) پرداخت. اخبار بابیان در این سال‌ها مسلسل‌وار از همه جا می‌رسید.

***

راوی: تهران، سال ۱۸۵۲ میلادی.

میرغضب: من میرغضب و جلاد دربار هستم، انعام می‌گیرم که جان بستانم، چه کنم تقدیر ما اینگونه شده، به هر حال دنیا

باید به وسیله افرادی مثل من از وجود قاتلین و سارقین پاک شود… این روزها نیز بازارم سکه است، از ابتدای به قدرت رسیدن شاه جوان، صدراعظمش امیر کبیر برای سرکوب مخالفین به پا خواست و با درایت هر چه تمام‌تر خواست آرامش را در ایران حاکم سازد.

راوی: از قضا غوغای پیروان باب نیز به اوج خود رسید، امیر کبیر این هیجان عمومی را خطری برای تاج و تخت دید و مانند همتای پیشین خود میرزا آقاسی به دشمنی با این گروه پرداخت… اخبار بابیان در این سال‌ها مسلسل‌وار از همه جا می‌رسید. ملاحسین بشرویه‌ای ملقب به باب الباب و قدوس، خطه ایران را علی‌الخصوص خراسان و مازندران را متحول کردند. طاهره قره العین نیز عراقِ عرب و علی‌الخصوص کربلا را به اوج هیجان رساند، او در بدشت اقدامی سخت و تغییری بنیادین در اساس باورها داد.

سرباز ۱: باز هم برایم بریز.

سرباز ۲: سازت را بزن دیگر.

نوازنده: چشم.

میزبان: به به چه نوای خوشی، عجب می‌نوازی.

میرغضب: به به، باز هم جمع مستان.

جعفر: جناب میرغضب هم آمد… بیا بیا سر او را بزن… هنوز کبابش حاضر نیست.

میزبان: بیا که خوش موقع آمدی، بفرما… آن قدح را بده تا برای جناب میرغضب لبریزش کنم .

میرغضب: چه خبر است؟ عروسی به پا کرده‌اید؟

سرباز ۱: امشب جشن کوچکی برای پدر شدن این دوستمان گرفته‌ایم.

میرغضب: به به، به سلامتی مبارک باشد، جعفر باز تو زیادی نوشیدی؟ پس شرابت چه شد مراد؟

سرباز ۲: بجنب مراد، برای سرورمان شراب بریز تا سرت از تنت جدا نشده.

میزبان: به روی چشم، بفرمایید، نوش جان.

میرعضب: عجب شراب نابی… سر فرزندت سلامت.

سرباز ۲: نوشَت باد… به سلامتی شمشیر تیزت… الهی سر همه بدخواهان را قطع کند.

میزبان: چه شده جناب میرغضب؟

جعفر: نکند شراب سرت را سنگین کرده.

نوازنده: با همان یک جرعه!!

میرغضب: جعفر تو امشب بالاخره کار دست خودت می‌دهی.

سرباز ۱: خیر، این میرغضبی که من می‌شناسم یک نفس چند پیاله می‌نوشد، گمان می‌کنم دردش چیز دیگریست…

جعفر: حتما دردش مست نشدن است.

میزبان: بس کن جعفر، آخر عصبانیش می‌کنی.

سرباز ۱: بگو جناب میرغضب، چه شده؟ چرا در فکری؟

میرغضب: در فکر افرادی هستم که این روزها می‌کشم.

جعفر: تو مگر می‌دانی کسی که زیر شمشیرت کشته می‌شود کیست؟ تو فقط می‌خواهی زودتر خلاصش کنی تا پولت را بگیری، مگر نه؟

میرغضب: من آخر یک روز گردنت را می‌زنم جعفر.

میزبان: رهایش کن، نمی‌بینی در حال خودش نیست، به حرف‌هایش اعتنا نکن، حال بگو چه شده؟

میرغضب: من آدم‌های زیادی را کشته‌ام. هیچ کس تجربه دیدن آخرین لحظات زندگی یک آدم را مثل من ندارد… بعضی

قالب تهی می‌کنند و بعضی غش می‌کنند… به هر چیز چنگ می‌زنند تا دقیقه‌ای زنده باشند.

میزبان: خب این که عجیب نیست! همه در وقت مرگ به همین حال می‌افتند.

میرغضب: اما این روزها در زیر شمشیرم افرادی جان می‌دهند که حالاتشان قابل درک نیست.

سرباز ۱: نکند بابی‌ها را می‌گویی؟ حتم دارم از آنها سخن می‌گویی… عجب جانورانی هستند… از تکه تکه شدنشان هم هراسی ندارند… انگار صد جان دارند که به راحتی جان می‌دهند.

میزبان: من قبلا در قزوین بودم… به چشم خود قتل عام بابیان را دیدم.

سرباز ۱: مگر… مگر در قزوین هم قتل عامشان کردند؟

نوازنده: آری، سر دراز دارد… گویا یک نفر به کلاس درس ملاتقی مجتهد می‌رود و از آزار و اذیتی که بر متمسکین به طریقه شیخیه می‌رود سوال می‌کند .

سرباز ۱: خب!؟

نوازنده: ملا تقی هم بر این طریقه می‌تازد و به شیخ احمد احسایی و سید کاظم رشتی ناسزا گفته و این طایفه را تکفیر می‌کند… آن شخص هم تصمیم به قتل او می‌گیرد و اندک زمانی بعد مجتهد را در حین نماز می‌کشد. این اتفاق شعله آتش زیر خاکستر را در قزوین روشن می‌کند.

news letter image

ثبت نام در خبرنامه