۲۲ - اتفاق‌های مهم در سفر
ملک تا ملکوت

۲۲ - اتفاق‌های مهم در سفر

دانلود

حجم مناسب دانلود را انتخاب کنید

اشتراک‌گذاری

خبرنگاران زیادی برای تهیه گزارش به ملاقات حضرت عبدالبها با شوق می‌آمدند. اما برای بعضی حضور ایشان، گاهی تنها کنجکاوی و شک به همراه داشت. مانند مِری ویلیامز . او از معدود زنان خبرنگار بود که به جهت ملاقات پرکنایه از افراد مشهور و با تصاویر تند فکاهی به قلم خودش شهرت یافته بود. *** راوی: حضرت عبدالبهاء در طول زمانی که در آمریکا بودند، انتشار تعالیم آیین پدر بزرگوارشان به دیگران درباره یگانگی نوع بشر شوق غالب ایشان بود... مکررا آینده شگفت‌انگیز بشر را توصیف می‌فرمودند... زمانی که همه مردم خواهند توانست با یکدیگر کار کنند تا جهان را مکان بهتری نمایند... کلمات حکیمانه و منش نجیبانه ایشان افرادی از همه پیشینه‌ها و شرایط را به حرکت می‌آورد تا دوستانه گرد هم آیند و در جهت اتحاد کار کنند. عکاس: من درک نمی‌کنم قربان، هادسِن مَکسیم مخترع مواد منفجره چرا باید به ملاقات عبدالبهاء بیایند در حالیکه در آغاز گفته می‌خواهد پیرمرد عجیبی، که ساده‌لوحانه از صلح می‌گوید را ملاقات کند... عجیب نیست قربان؟ مرد جنگ به دیدار مرد صلح رفته است. خبرنگار: معلوم می‌شود هدفش از این ملاقات چیست... مطمئنم با آن لحن مهربان و توضیحات ایشان اتفاقاتی در طرز فکرش خواهد افتاد... ما فقط خبر تهیه می‌کنیم و تو هم عکس‌هایت را بگیر. عکاس: بعید می‌دانم قربان اتفاقی در مرامش بیفتد، همه اجدادشان در فکر جنگ و پیروزی هستند... پدرش هیرام اِستیونس مسلسل را اختراع کرد... عموی هادسِن مکتشف مواد منفجره‌ای موسوم به شدیدالانفجار بود... خودش باروت بدون دود که آن هم مواد منفجره قویست را اختراع کرد... از این شیمی‌دان آمریکایی چه فرزندان و نوادگانی و با چه اختراعاتی تولید خواهد شد خدا می‌داند. خبرنگار: آه... هادسن ماکسیم... از هتل خارج شد... بیا برویم... جناب ماکسیم چند لحظه صبر کنید سوالی داشتم. مکسیم: بفرمایید. خبرنگار: قربان امروز شما به ملاقات عبدالبهاء آمده بودید می‌توانم بپرسم چه گفتگویی داشتید؟ مکسیم: به ایشان یادآور شدم که این روزها تعداد کشته‌شدگان سالانه در جنگ از تلفات حوادث صنعتی کمتر است. خبرنگار: و ... جناب عبدالبهاء در پاسخ چه فرمودند؟ مکسیم: ایشان گفتند جنگ بیش از هر واقعه دیگر قابل پیشگیری‌ست... نام شما در صنعت جنگ مشهور شده است... اکنون فرصت دارید که شهرتتان مضاعف شود... شما باید به علم صلح اشتغال ورزید. خبرنگار: قربان... اجازه بفرمایید سئوالی داشتم... رفت... ببینم عکس گرفتی؟ گویا تحت تاثیر دیدار عبدالبهاء قرار گرفته به نظرت چهره‌اش با لحظه ورود فرق نداشت؟ عکاس: بله تا لحظه‌ای که سوار اتوموبیل شود عکس گرفتم، خدا کند این جنگ‌های بیهوده خاتمه یابد... به کل حذف شود و علم صلح جایگزین شود. خبرنگار: بسیار خب اینجا دیگر کاری نداریم... برویم. ... راوی: هنوز ابتدای ورود و اقامت حضرت عبدالبهاء در آمریکاست و هر روز جمعیت مشتاقان دیدار با ایشان بیشتر می‌شود... تا روزی ایشان به تماشای نمایشی در بِرادوی می‌رود. ... دیوید: سعید می‌توانم یک سوال بپرسم؟ سعید: معلوم است دیوید... تا زمان نمایش تئاتر وقت داریم... بپرس. دیوید: در مورد ازدواجتان، چگونه می‌شود؟ از دو فرهنگ مختلف! سعید: این نمادی از اتحاد شرق و غرب است... ما آموخته‌ایم با همه ادیان به روح و ریحان معاشرت کنیم... دین و نژاد و رنگ و غیره هیچ یک ما را از معاشرت و محبت به دیگران باز نمی‌دارد... این تعصبات را کنار گذاشته‌ایم... همسرم در آغاز مسیحی بود و من مسلمان... هر دو در جلسه‌ای که بهائیان با موضوع ترک تعصب داشتند آشنا شدیم... یک سال است در کنار هم با محبت زندگی می‌کنیم و با تحقیق کامل تعالیم جدید و دیانت بهائی را پذیرفتیم. دیوید: چقدر سرگذشت جالبی بود و چه تعالیم مناسبی با این روزگار. سعید: آن زمان که همه جهان حقیقت این آیین الهی را بپذیرند و تعالیمش را عمل کنند خواهی دید زندگی مردم چقدر راحت و در نهایت عدالت خواهد بود... جهان یک وطن خواهد بود... همبستگی ملت‌ها عالیست. دیوید: درست است... ساعت شروع نمایش است داخل شویم... آه جناب عبدالبهاء هم آمدند برویم. ... راوی: نمایش در تماشاخانه برادوی در مورد مصلوب کردن مسیح بود با نام صبوری دردناک که نویسنده آن چارلز رِن کِنِدی بود و حضرت عبدالبهاء پس از دیدن این نمایش بسیار متاثر می‌شوند. ... خبرنگار: خانم جولیت تامسون شنیدیم شما با عبدالبهاء ملاقات داشتید. جولیت: دقیقا و می‌توانم بگویم بهترین ملاقات در سراسر زندگی‌ام بود. خبرنگار: به عنوان یک نویسنده مشهور پس از این ملاقات‌ها آیا کتابی در این زمینه خواهید نوشت؟ جولیت: البته لحظه‌شماری می‌کنم تا کتابی با عنوان عبدالبهاء به چاپ برسانم. خبرنگار: پوزش می‌خواهم، به دیدار ایشان می‌روید؟ ...