ملک تا ملکوت
۱۸ - شهابی از شرق به غرب
در سال ۱۸۹۴ میلادی که دو تن از بهائیان به آمریکا مهاجرت نمودند، توانستند تعداد زیادی از نفوس را با آیین حضرت بهاءالله و فرزندشان حضرت عبدالبهاء آشنا کنند، رفته رفته با تلاش پیروان و مومنین جدید در آن خطه، دیانت بهائی منتشر میشد و در این میان آقای ادوارد گتسینگر و همسرشان لوا سهم قابل توجهی داشتند. آن دو تن توانستند با عشقی که به حضرت بهاءالله داشتند یکی از زنان سرشناسِ آمریکا را مشتاق این آیین نمایند.
***
راوی: در سال ۱۸۹۴ میلادی که دو تن از بهائیان به آمریکا مهاجرت نمودند و توانستند تعداد زیادی از نفوس را با آیین حضرت بهاءالله و فرزندشان حضرت عبدالبهاء آشنا کنند... رفته رفته با تلاش پیروان و مومنین جدید در آن خطه، دیانت بهائی منتشر میشد و در این میان آقای ادوارد گتسینگر و همسرشان لوا سهم قابل توجهی داشتند... آن دو تن توانستند با عشقی که به حضرت بهاءالله داشتند یکی از زنان ثروتمند آمریکا را تشنه این آیین نمایند به طوری که اشتیاق سفر به عکا و دیدار حضرت عبدالبهاء در دل آن بانو شعلهور گردید.
...
میرزا محمود کاشانی: پس راهی پورت سعید هستی حیدرعلی این بار ببینم با چه حکایتی برمیگردی.
حیدرعلی: چه حکایتی عجیبتر از اینکه یک بانوی غربی به همراه عدهای برای اولین بار به زیارت حضرت عبدالبها میآیند... نامه حضرت عبدالبهاء دعوت این دوستان غربی به عکا است.
میرزا محمود کاشانی: راست میگویی... حکایت حیرتانگیزیست... حضرت بهاءالله چندین وظیفه مهم به حضرت عبدالبهاء سپرده بودند... یکی همین بود که پیام پدر بزرگوارشان را به مردم دنیا برسانند حال که در زمان حیات حضرت بهاءالله بهائیان در شرق از مصر تا چین، از روسیه تا هندوستان وجود دارند، باید اکنون این تعالیم اعظم در قارات اروپا و آمریکای شمالی هم پذیرفته شود... میبینم که اینجا پر از زائر و شیفته منجی عالم بشریت خواهد شد.
حیدرعلی: این یک پیروزی عظیم است و چقدر جناب محمدتقی منشادی را شاد میکند... او که از جوانی از ایران آمده بود، تجارت کوچکی در حیفا راه انداخت... با آن قلب پاک و صادقش همیشه مورد اعتماد بود و این سالها تنها واسطه ارسال و دریافت نامهها شد و چه تعداد از زائرین را با مهر و محبت در خانهاش پذیرایی کرد و میکند... حضرت بهاءالله نگهدارش باشد... خب میرزا محمود از اینجا دیگر باید جدا شویم.
...
میرزا محمود کاشانی: برو به سلامت... خیر پیش.
حیدر علی: سلامت باشی... خدا نگهدار.
راوی: در سال ۱۸۹۸ میلادی بود که حضرت عبدالبهاء این دوستان غربی را به عکا، دعوت فرمودند... شب اول کالسکهای فرستادند تا بعضی از آنها را به منزل خودشان در عکا بیاورند... در آنجا به گرمی احوالپرسی کردند و خوشامدگویی در چهره ایشان قلب مدعوین را به هیجان درآورده بود... چشمان ابی روشن ایشان در نور شمع میدرخشید... در حالی که زائران به دلیل حکمت لباس راهبههای مسیحی بر تن داشتند، ایشان عبای سفید همیشگی و ساده خود را پوشیده بودند... قدرت محبت و تقدیس ایشان از شخصیت شکوهمند و در عین حال خاضعشان تابان و نمایان بود.
فیبی هیرست: آه لُوا گویا وزنی ندارم و در پروازم در تمام وجود حضرت عبدالبهاء پاکی و تقدس میدرخشد.
لوا: تمام ما در جوار ایشان به همین حال هستیم خانم هرست.
هرست: می، من از رفتارت که در مقابل پاهای حضرت عبدالبهاء زانو زدی حیرت کردم.
می ماکسول: از خود بیخود شده بودم خانم هرست، مغلوب احساساتم شد... اما نمیدانید وقتی ایشان به آرامی مرا بلند کردند و کنار خود نشاندند، محو گفتار ایشان شده بودم حس نمیکردم در این جهان هستم.
ادوارد: چه اقبالی نصیب ما شده که در جوار حضرت عبدالبهاء باشیم... ساده و مختصر صحبت میکنند اما با محبتی بینظیر که قلوب را آرام میکند، مانند سفر به عالم روح است.
هیرست: چقدر مراقب ما هستند که در آسایش باشیم.
می: اکنون که به آرامگاه حضرت بهاءالله میرویم صدای قلبم را میشنوم... تمام وجودم به لرزه در آمده.
لوا: این صدای قلب همه ماست، می عزیزم... رسیدیم... آنجا را ببینید مانند عاشقی که به دیدار معبودش میرود... حضرت عبدالبها وارد میعادگاه شدند ...
...
هیرست: چه ایامی را گذراندیم دوستان... از همه برایم پراهمیتتر روزی بود که می عزیز بیمار شد و قرار بود به کوه کرمل برویم.
لوا: خیلی حیرت کردم که به خاطر بیماری می به مومنان حاضر فرمودند امروز جلسهای بر کوه کرمل نخواهیم داشت.
می: بسیار از خودم خجالت میکشم و از شما پوزش میخواهم.
...