ملک تا ملکوت
۱۷ - نیم قرن سفر مخفی
پیروان وفادار حضرت عبدالبهاء یقین داشتند ایشان مرکزی هستند که میبایست در حول محور ایشان در عهد و میثاق و پیمان الهی که حضرت بهاءالله فرموده بودند ثابتقدم بمانند و در اجرای اوامرشان که حفظ امرالله را در پی داشت جانانه بکوشند. در این میان حضرت عبدالبهاء حتی به آنان که نهایت عداوت را در حق ایشان مجرا میداشتند همچنان صبر و بخشندگی بیانتها نشان میدادند و در مسیر ناهموار وظایف خویش، پیش میرفتند.
***
راوی: پیروان وفادار حضرت عبدالبهاء یقین داشتند ایشان مرکزی هستند که میبایست در حول محور ایشان در عهد و میثاق و پیمان الهی که حضرت بهاءالله در وصایای خود فرموده بودند ثابتقدم بمانند و در اجرای اوامرشان که حفظ امرالله را در پی داشت جانانه بکوشند... در این میان حضرت عبدالبهاء حتی به آنان که نهایت عداوت را در حق ایشان مجرا میداشتند همچنان صبر و بخشندگی بیانتها نشان میدادند و در مسیر ناهموار وظایف خویش پیش میرفتند... حضرت بهاءالله میدانستند که حیات حضرت عبدالبهاء سرشار از چالشهای دشوار خواهد بود... با این حال به ایشان دستور فرمودند که گستره آیین حضرت بهاءالله را به کل عالم بسط دهند و آرامگاه حضرت باب را بنا کنند... این وظایف به خودی خود عظیم بودند... اما در حالیکه دشمنانشان سعی در خوار کردن ایشان و مانع تراشیدن برایشان بودند این وظایف در حال انجام بود و این اعمال دشمنان، تنها پیروزی ایشان را شگفتانگیزتر کرد.
...
میرزا حیدر علی: خدا قوت شیخ سلمان... الله ابهی.
شیخ سلمان: الله ابهی قاصد پروردگار... میرزا حیدر علی گرامی.
حیدر علی: طعنه میزنی سلمان؟ تو را که از هند پیاده به عزم کوی دوست میروی و با قوت نان و پیازی طی طریق میکنی و با پیامها مراجعت به اصفهان و شیراز و کاشان و طهران و بگو کل ایران میروی و پیامها را به دست مشتاقان میرسانی چه باید نام گذاشت... شنیدهام بیگانگان تو را جبرئیل بابیان مینامند ماشاءالله
شیخ سلمان: باید مرا صبور و شکور بنامند که در اصفهان به کرات و مرات در مشقت شدید میافتم و یاد رضایت حضرت عبدالبهاء قوت مرا دو چندان میکند.
حیدر علی: این از الطاف پروردگار است که ما را قاصد این پیامها کرده است خصوصا شما را که اولین قاصدی که به حضور حضرت عبدالبهاء آمده بودی و با پیامی خطاب به یاران هندوستان مراجعت کردی.
شیخ سلمان: خب چه خبر؟ از ایران میآیی؟
حیدر علی: آری... با بهائیان زیادی ملاقات کردم... پیامها و دستورات حضرت عبدالبهاء را به آنها رساندم... وقتی مژده ساخت بنای آرامگاه حضرت باب را به آنها دادم همگی اعلام آمادگی برای ارسال هدایا و سهیم شدن در ساخت این بنا نمودند ...شوق عظیمی در دلشان برپا شده است.
شیخ سلمان: من هم با همین پیام شادی و مدد مومنین به این آیین مبارک آمدهام.
حیدر علی: تعداد زیادی از استادان ساخت و ساز، با جان و دل مسئولیتی را پذیرفتهاند... از هر طرف ممتازترین مصالح فرستاده میشود ...
شیخ سلمان: قطعا حضرت عبدالبهای محبوبم در کنار نظارت دقیق بر این امر عظیم، مشغول نوشتن آثار و نامه به سراسر جهان نیز میباشند... میدانم کوه کرمل روزی بهشت این سرزمین خواهد شد ...
حیدر علی: از آن طرف دستورات لازم برای آماده کردن مومنین، جهت انتقال پیکر حضرت باب به مقر و آرامگاه ابدی را میدهند از طرفی به پیروان رنگون سفارش یک صندوق مرمر منبت در نهایت ظرافت و یک پارچگی را دادند و هم چنین فرمودند صندوقی از بهترین چوب هندوستان مهیا نمایند.
شیخ سلمان: در حیرتم، این همه مسئولیت! اما میدانم همه چیز بر طبق دستورات حضرت عبدالبهاء پیش خواهد رفت... ایشان در دستان پر قدرت حضرت بهاءالله پرورش یافتهاند.
حیدر علی: شکی نیست سلمان... کشتی آیین حضرت بهاءالله، محکم و پر قدرت در این دریای متلاطم پیش میرود... اما یک خبر مهم دارم سر از پا نمیشناسم... یادت هست در سال ۱۸۹۴ میلادی دو تن از بهائیان به ایالات متحده نقل مکان کردند و توانستند به بسیاری از نفوس کمک کنند تا حضرت بهاءالله و دیانت ایشان را بشناسند.
شیخ: آری یادم هست... چه شده؟ خیر باشد.
حیدرعلی: تعداد زیادی به آیین حضرت بهاءالله اقبال کردند و حضرت عبدالبهاء را به عنوان جانشین ایشان قبول دارند... دو تن از آن پیروان جدید که زن و شوهری آمریکائی هستند و از درک کلام حضرت بهاءالله به هیجان آمدهاند، توانستهاند یکی از ثروتمندان زن آمریکا به نام فیبی هِرست را ملاقات کنند و الهام بخشند... حال خانم هرست تصمیم گرفته ایشان را در عکا ملاقات کند.
شیخ: عجب خبر خوشی میرزا حیدرعلی... این کاری ست که در این زمان انجامش برای یک زن غربی بسیار عجیب و غیرقابل فهم است.
...