۱۶ - غروب شمس
ملک تا ملکوت

۱۶ - غروب شمس

دانلود

حجم مناسب دانلود را انتخاب کنید

اشتراک‌گذاری

اشخاص مهمی به دیدار حضرت بهاءالله و حضرت عبدالبهاء می‌آمدند. والی بیروت، ادوارد براون مستشرق برجسته در کمبریج و تعداد زیادی از زائرین که از سراسر اطراف آسیا مشرف به زیارت شدند. روزی حضرت بهاءالله در کنار درخت سروی در نیمه راه بالای کوه کرمل ایستاده بودند و به تخته سنگی در زیر پایشان اشاره نمودند و به حضرت عبدالبهاء فرمودند در همین نقطه باید مقامی ساخته شود. *** راوی: دو سال حضرت بهاءالله در قصر مزرعه سکونت اختیار کردند تا اینکه قصر عودی خمار خالی شد و حضرت عبدالبهاء پس از آنکه عودی خمار بدرود حیات گفت، به جهت اقامت پدر بزرگوارشان شروع به اقدام نمودند... سرانجام پس از اجاره، آن قصر را خریداری کردند و حضرت بهاءالله دیگر در آن قصر مقیم شدند در حالیکه از پنجره اتاقشان می‌توانستند دریای نیلگون مدیترانه و مناره‌های بلند عکا و دورنمای باشکوه کوه کرمل در ماورای خلیج را نظاره کنند... در ایام بهار ۱۸۹۰ میلادی اشخاص مهمی به دیدار حضرت بهاءالله و حضرت عبدالبهاء می‌آمدند... والی بیروت، ادوارد براون مستشرق برجسته در کمبریج و تعداد زیادی از زائرین که از سراسر اطراف آسیا مشرف به زیارت شدند... روزی که حضرت بهاءالله در کنار درخت سروی در نیمه راه بالای کوه کرمل ایستاده بودند و به تخته‌سنگی در زیر پایشان اشاره نمودند و به حضرت عبدالبهاء فرمودند در همین نقطه باید مقامی ساخته شود و پیکر مطهر مبشر ظهور اعظم حضرت باب را در آن استقرار دهند... میرزا محمود کاشانی: جناب مشکین قلم سلام علیکم. مشکین قلم: علیکم السلام میرزا محمود کاشانی. میرزا محمود: حسابی مشغول خدمت شده‌اید در عکا... آن هم در تدریس خط خوش. مشکین قلم: خدا را شکر که توفیق هم‌زیستی با حضرت بهاءالله و پسر ارشدشان سرکار آقا به این بهانه نصیبم شده است. میرزا محمود کاشانی: آه ببینید حضرت بهاءالله تشریف آوردند... ببینید حاجی خاور با چه عشقی چتری بالای سر ایشان نگهداشته که مانع تابش آفتاب شود. مشکین: هر بار با دیدن ایشان قلبم از جا کنده می‌شود میرزا محمود. حسین: این حال همه ما و زائرین است جناب مشکین قلم، خصوصا وقتی پسر ارشدشان را می‌بینند چنان قدرت و شعفی می‌گیرند و می‌گویند سرکار آقا می‌آیند به استقبال ایشان بروید، چنان در من اثر می‌گذارد که این ابراز علاقه و احترامشان به سرکار آقا خبر از جایگاهی عظیم می‌دهد. میرزا محمود کاشانی: مگر نشنیدی سه برادر ناتنی سرکار آقا، میرزا محمد علی و ضیاءالله و بدیع الله که در حضور حضرت بهاءالله بودند چه ها شنیدند؟ حسین: نه مگر چه شنیدند؟ میرزا محمود کاشانی: اول که به همه مومنین و پیروانشان و برادران ناتنی تاکید فرمودند که باید به جانشینی فرزند ارشدشان سرکار آقا وفادار و ثابت بمانند... به آنها نیز فرمودند اگر یکی از فرزندان، حتی برای یک لحظه از آیین‌شان خارج شود از شان و اعتبار ساقط خواهد بود. حسین: درست است... حقیقتا نقض عهد هر کدام، جایی برای عفو نمی‌گذارد. میرزا محمود کاشانی: و این که یک بار ضیاءالله، میرزا محمد علی را آقای غصن اکبر خطاب کرد که حضرت بهاءالله برافروخته شدند و فرمودند یک نفر آقا هست بقیه اسم دارند... آن یک اقا غُصن اعظم است، که منظورشان سرکار آقا بود. مشکین قلم: در حالیکه سرکار آقا خود را عبودیت محض می‌خوانند و به نحو خستگی‌ناپذیر به دنبال رفاه پدرشان هستند... در خانه‌ای در شهر همراه مادر و خواهر و همسر و فرزندانشان مانده‌اند که خود را وقف دیگران هم کنند... دغدغه رفاه همه کس را دارند... برادرانشان گویا در عالمی دیگر به سر می‌برند. میرزا محمود کاشانی: شما نمی‌دانید از صبح زود که بیدار می‌شوند به کجاها سر می‌زنند... اول به یک اتاق پذیرایی بزرگ که مردم برای کمک آنجا جمع شده‌اند می‌روند... به تاجرها برای باز کردن جای مغازه‌هایشان راهنمایی می‌دهند ، معرفی‌نامه می‌دهند... حتی قاضی به دیدنشان می‌آید... تهیه لوازم و آذوقه جای خود... شب دیروقت به خانه برمی‌گردند بدون استراحت و خوردن طعامی، تازه وقت دلجویی از خانواده می‌رسد. حسین آشچی: کاش فقط این بود... استقبال زائرین و ترتیب دادن دیدارشان دریافت نامه‌ها و گردش بردن پدرشان... اینک آن کودک ۹ ساله ۴۸ سال دارند... با آن همه مشقتی که کشیدند سکان‌دار کشتی شریعت حضرت بهاءالله هستند... ما چه خوشبختیم که چنین گوهرانی را خدمت می‌کنیم. مشکین قلم: دوستان رسیدیم... الله ابهی. - الله ابهی - خوش آمدید - سلامت باشید ... راوی: همچنان آیین حضرت بهاءالله به دوردست‌ها انتشار می‌یافت، مقامات و ماموران عالی‌رتبه آوازه حضرت عبدالبهاء را تا ورای دیوارهای عکا شنیده بودند... ...