مثل نسیم

ارسلا کیل
در ابتدا این برنامههای جامعه بهائی بود که باعث شد من به جامعه بهائی اعتماد کنم. یه برنامه منظم بینقص برای اینکه به سوالات بیجوابم برسم. سوالاتی درباره دین بهائی و تاثیرش بر دنیا. ارزشهایی که باعث شد من دین بهائی رو مامنی برای خودم بدونم. یه راه برام ساخت که با انسانهای خوب آشنا

برایان کلارک
از دین بهائی چیزایی یاد گرفتم که کمکم میکنه منقطع باشم. تو ارتباطم با دیگران کمکم میکنه صبور باشم. مثلا اگر ببینم یکی روز سختی داره یا مشکلاتی با مشتریها داره چون با آمو زههای بهائی آشنا هستم به خودم یادآوری میکنم که جانبدارانه نگاه نکنم خودمو از ماجرا منفک کنم صبور باشم و تلاش کنم

مندی گیش
دعوت شدم به یه کلاسی به اسم روحی، که عالی بود. بهم گفتن این کلاس تو همه دنیا تدریس میشه و توش درباره فضائل انسانی یاد میگیریم. فقط برای بهائیها نیست، اما از اصول دین بهائی گرفته شده. تو کلاس ما کسایی بودن که بهائی نبودن اما اصلا مهم نبود. یه گروه بودیم که با

میشل گرینگ
میشل: نور اتفاق آفاق را روشن و منور سازد، یا عالم یک وطن محسوب و من علیالارض اهل آن. یادمه با خودم میگفتم چه امیدبخش… چه زیبا… قبل از پندمیک چند سالی هر پنجشنبه صبح تو خونه برنامه دعا داشتیم. بعضی از همسایهها و دوستام میومدن خونمون و چند تا نکته تو این گردهماییها برام

حوزهفینا آرلانو
وقتی با دوستان اون گروه حرف میزدم و اونا درباره نقش مادرها در تربیت فرزندشون صحبت کردن منو خیلی تحت تاثیر قرار دادن. چون حس کردم تو همون زمان با بزرگ کردن بچههام قادر به انجام کار مهمی هستم که تو دنیا موثر باشم. حلقههای مطالعه اینطوری بود که با چند تا از دوستا دور

کِی هابارد
کِی: هدف جلسات دعا علیالخصوص در دین بهائی که روحانی نداریم یا مثل کلیسا زمان مشخصی دور هم جمع نمیشیم، اینه که البته نوشتههای کتابهای مقدس رو بخونیم ولی بیشتر برای شناخت جامعهمون هست. فعالیتهای جامعه بهائی خیلی بر اساس محلهها و ارتباط برقرار کردن با همسایههاست. تا وقتی همه با هم در ارتباط بشیم

تالی
تالی: به نظرم فعالیتهای گوناگونی که در جامعهی بهائی در سطح جهانی داره صورت میگیره، سرانجام منجر به وحدت عالم انسانی و دوستی و الفت مابین بشر خواهد شد.

بانی ویلیامز
بانی: یادمه اون لحظهای که سخنران داشت درباره بهاءالله در زندان سیاهچال حرف میزد... دو تا صندلی گذاشت کنار هم نشست روشون و نشون داد چطور بهاءالله زنجیر شده بوده و همون لحظه برام انگار همه چی عوض شد. به شکنجههای مسیح فکر کردم و تاج خاری که به سرش گذاشتن و کتکهایی که زدن