قسمت ۷ – گران‌بهاترین گنجینه‌ها

Program Picture

سلام همسایه

قسمت ۷ – گران‌بهاترین گنجینه‌ها
۰۲ آبان ۱۴۰۱

اشکان: می‌خواستم یه مشورتی باهاتون بکنم. راستش نمی‌دونم به بچه‌ها چی بگم و این خبر رو چطوری بهشون بدم. می‌ترسم از من ناامید بشن. خیلی به دلشون صابون زده بودن که یه زمین برای خودشون داشته باشن و بتونن راحت بازی شون رو بکنن. این همه جمع شدن و دعا خوندن، همه به باد فنا رفت.

آقای ابیضی: اشکان جان، اینا دیگه تفسیرای تو هست. بچه‌ها جمع شدن، با هم دعا خوندن و لذت‌اش رو بردن، بعدش هم کلی گفتن و خندیدن و بازی کردن و بهشون خوش گذشت. پس دعاشون به باد فنا نرفت.

news letter image

ثبت نام در خبرنامه