آخر تو به اصلِ اصلِ خویش آ

Program Picture

هویتی که گم شده است

آخر تو به اصلِ اصلِ خویش آ
۱۵ خرداد ۱۴۰۱

بازگشت به خویشتن یکی از گفتمان‌های مهم در رابطه با مدرنیته است. در این اپیزود سعی شده به موضوع بازگشت به خویشتن نه فقط از دریچه نگاه یک طیف فکری که خود را با این نام در تاریخ ایران مطرح کرده‌اند، بلکه به صورت کلی‌تر نگاه شود‌. همچنین در این میان با آوردن برش‌هایی از کتب و مقالات معتبر مربوطه سعی می‌نماید مخاطب را با متون مناسب برای مطالعه آشنا نماید.

***

معنای مستقل شدن این شد که ما، یعنی کلاس پنجم، از گوشۀ حیاط جاکن شدیم رفتیم در انتهای باغ مدرسه. اول برایمان چادر زدند، و هفته‌های اول پائیز ما درس را همراه با صدای باد که در کاج می‌پیچید گوش می‌دادیم، و می‌دیدیم برگ‌ها آهسته می‌ریزند، و زاغ‌ها گردو در خاک می‌کُنند، و تخم‌های افراها مانند بال سنجاقک، چرخنده مثل فرفره می‌افتند. بعد وقتی که سرد شد ما را بردند در اطاق گلخانه. گلخانه از چهار طرف پله‌پله بود و از سه سمت دیوار شیشه داشت. در روی پله‌ها همه گلدان شمعدانی بود، و همچنین چندین تَغار یاس، و لیمو. نیمکت‌ها را میان این‌همه گلدان گذاشتند، و ما میان بوی گس برگ‌های شمعدانی‌ها یک دستۀ جدا بودیم سرگرم خواندن صرف و سیاق، و همچنین کُسور و رِبح و تناسب، با جغرافیا و هندسه و تاریخ.

تاریخ تازه بود، و فرق داشت به آن قصه‌های پیش از این. تاریخ جوری که پارسال بود دیگر نبود. و اسم‌های پر از فخر و پهلوانی و عمر دراز، و قصه‌های پر از اژدها و دیو، سیمرغ، رخش، جادو و خواب و خیال از صفحۀ کتاب سفر کرد، و عکسِ گورِ کورش آغاز واقعیت تاریخ شد. تاریخ تازه بود، تاریخ داشت. در سال 550 ق.م. کورش به پادشاهی ایران رسید. ق.م. یعنی قبل از تولد عیسی. و شیخ سخت ضد فرنگی بود. معنی نداشت. این‌جا یک کشور مسلمان است، آن وقت تاریخ را از پیغمبر فرنگی… حساب باید کرد؟ … کورش که بود؟ گبر مجوس. اینها همه چرت است. این‌ها همه مزخرفات فرنگی‌ست. یعنی تمام شاهنامه دروغ است؟ این اسم‌ها قبلا کجا بودند؟ میراث این همه اجداد ما حالا دیگر شده‌ست آلتِ بازیچه‌ای برای فرنگی‌ها. و شیخ سخت ناراضی. بیچاره شیخ‌های ناراضی.

بارانِ اولِ آن سال می‌بارید. باران به جام‌های شیشه که می‌خورد بر چرک‌شان شیار می‌انداخت، و ضربه‌هایش می‌پیچید. اول بیرون را نمی‌دیدیم چون هرچه بود در لای لغزش باران روی شیشه…

بعد از شنیدن قسمت کوتاهی از داستان از روزگارِ رفته حکایت، نوشتۀ ابراهیم گلستان، از شما دعوت می‌کنم به بخش‌هایی از مقالۀ صیادِ سایه‌ها به قلم عباس میلانی گوش کنید.

می‌گوید، «ایران یک واحد جغرافیایی نیست. یک حالت فرهنگی‌ست». به تصریح اِذعان دارد، «مهاجرتِ من وقتی در تهران در دروس زندگی می‌کردم انجام شده بود». معتقد است، «جا و میهنم به قدرت و بزرگی فرهنگ زندۀ من است» تأکید می‌کند که، «فرهنگ راکد نیست، درواقع محل و میهن یعنی بارگاه یک فرهنگ، یعنی قلمرو یک فرهنگ. نه یک چهارگوشی خاک، یا لکۀ رنگی روی نقشۀ جغرافیایی». به زبانی دقیق و زیبا به همان جمهور فکر و ادب اشاره می‌کند و می‌گوید، «فرهنگ ربط میان هوش‌های فعال است. فرهنگ یک جستجوی جاری و مدام اندیشه است». در عین حال معتقد است، «دستگاه فکری و فرهنگ ما» دیری‌ست به ورطۀ انحطاط درغلتیده و دچار «چروکیدگی» گشته. به این نتیجه رسیده که در ایران دچار نوعی «انشقاق شخصیت» شده‌ایم و «قاش خوردگی در مغز و در برداشتِ»مان پدید آمده است. به گمانش در این لحظۀ خطیر تاریخی، ما ایرانیان «روی آوردیم به ظاهرها. بس کرده‌ایم به آسان‌ها». نه غرب و تجدد را نیک شناخته‌ایم و صحیح و سَقیمش را ارزیابیِ دقیق کرده‌ایم، و نه سنّت خود را به دیدۀ انصاف و استقصا و انتقاد، به دور از حقارت و خودبزرگ‌بینیِ کاذب، بررسیده‌ایم.

به گمان گلستان، گسست و شکافی در خودآگاهی تاریخی ما ایرانیان پدیدار شده. می‌گوید، فرهنگ ما «سیصد، چهارصد سالی در تاریکی و رکودِ فسادی که هم‌زمان با به راه افتادن تمدن و فرهنگِ تازه در اروپا بود درجا زده، خراب‌تر شده، تا این که ما، هم از گذشته بی‌خبر ماندیم، هم از حال. و هرچه کردیم تکرار بود، نه کاوش». اگر دمی از این خواب غفلت بیدار شویم، درخواهیم یافت که نه تنها در عرصۀ زمان و قصه، که در بسیاری زمینه‌های دیگر نیز الزاماً نباید خود را صرفاً مقلد و محتاج غرب بدانیم. به قول گلستان، تجدد را می‌توان در دو واژۀ «آدمی بودن» خلاصه کرد. قاعدتاً مرادش همان انسان‌گرایی (یا اومانیسم) است که آن را جوهر تجربۀ تجدد و نوزایش دانسته‌اند. می‌گوید، این بیت سعدی که «تن آدمی شریف است به جان آدمیت… تقطیر پا فشردۀ تمامِ تِزِ رنسانس است» به علاوه می‌دانیم که تجدد بیش از هر چیز همزاد خودشناسی نقاد است.

news letter image

ثبت نام در خبرنامه