۴- سنگ‌پرانی به نور
ملک تا ملکوت

۴- سنگ‌پرانی به نور

دانلود

حجم مناسب دانلود را انتخاب کنید

اشتراک‌گذاری

در بحبوحه بلایا و هجوم اعداء به قدری سنگ به خانه میرزا حسین‌علی (حضرت بهاءالله) انداخته بودند که خانه پر از سنگ شده بود. عباس طفلی ۹ ساله بود و کسی را در آن خانه جز والده و همشیره و آقا میرزا محمدقلی نداشت. والده از بیم جاهلان و بدخواهان آن‌ها را به محله سنگلج در پس کوچه‌ای در منزلی برد و محافظت می‌کرد تا روزی که امور معیشت بسیار سخت و ناممکن شد. *** راوی: از ابتدای ظهور حضرت باب تقویم به نرمی و آرامی ورق می‌خورد ولی حوادث، مسلسل‌وار و پشت سر هم اتفاق می‌افتاد. تنها در طی ۳ سال مومنین اولیه توانستند ندای باب را به اقصی نقاط ایران برسانند. این ندا چون سیل خروشان بنیان تفکرات قدیمی را زیر و زبر می‌کرد. به واسطه تعالیم شیخ احمد احسایی و سید کاظم رشتی و بسیاری از روشن‌ضمیرانی که سالیان قبل به قرب ظهور بشارت داده بودند، انسان‌های فراوانی به باب گرویدند... اکثریت در ایران از ظهور جدید مطلع شده بودند و اخبار به سرعت جا به جا میشد... مردم از هر قشری با شنیدن این ندا یا جز پیروان باب می‌شدند، یا با آن مخالفت می‌کردند، به سرعت علمائی که امر باب را قبول نکرده بودند شروع به حکم و فتوا دادن بر علیه مومنین باب کردند... از طرفی مستقر شدن ملاحسین بشرویه‌ای در مشهد و تاسیس بیت بابیه و پیوستن قدوس به او و ایراد سخنرانی‌های شجاعانه هیجان عمومی را به اوج رساند... مشارکت قدوس و طاهره قره‌العین در اجتماع بدشت سبب شد انفصال دیانت بابی از دیانت اسلام اعلان شود و احکام و حدود شریعت باب واضح و عیان رخ بنماید. مرد ۱: بله حق با شماست، امروزه به هیچ احدی نمی‌شود اعتماد کرد ... رهگذر: من که در عجبم، مسلم چگونه به او اعتماد کرد، تمامی زندگیش را فروخت به خاطر همسایه‌اش. مرد ۱: شاید خواسته خودی نشان دهد. به هر حال عذب است و جویای نام. رهگذر: راست می‌گویی، آخر هم که هیچ چیزی گیرش نیامد. راوی: در بحبوحه بلایا و هجوم اعداء به قدری سنگ به خانه میرزا حسینعلی انداخته بودند که خانه پر از سنگ شده بود. عباس طفلی ۹ ساله بود و کسی را در آن خانه جز والده، همشیره و آقا میرزا محمدقلی نداشت... والده از بیم جاهلان و بدخواهان آنها را به محله سنگلج در پس کوچه‌ای در منزلی برد و محافظت می‌کرد تا روزی که امور معیشت بسیار سخت و ناممکن شد... والده به ناچار عباس کوچک را به خانه عمه فرستاد تا چند قرانی برایشان تهیه کند... خانه عمه‌اش در تکیه حاج رجبعلی نزدیک خانه میرزا حسن کج دماغ بود... عمه به زحمت ۵ قرانی تهیه کرد... در برگشت پسر میرزا حسن که تحت تاثیر اتهامات بزرگ‌ترها دشمن بابی‌ها شده بود عباس را شناخت. ... بچه‌ها: بابی... سگ بابی... سگ نجس... بچه دو: هو می‌دانی که چه هستی؟ سگ نجس. بچه سه: فقط دستم به تو برسد. مرد ۱: چه می‌کنی؟ بایست، بایست ببینم. بچه ۱: رهایم کن. رهگذر: چرا دشنام می‌گویید؟ کودکی چون تو نباید اینگونه سخن درشت بگوید... بچه: مگر نمی‌بینی؟ رهگذر: اینکه دشنام می‌دهی را می‌بینم، دلیلش را نمی‌دانم. بچه: به او که در حال فرار است دشنام می‌دهم، بابی ست. رهگذر: باشد، که چه؟ بچه: بزرگ‌ترها از ما خواسته‌اند. رهگذر: خواسته‌اند به سوی بچه‌های دیگر سنگ پرتاب کنی و ناسزا بگویی؟ بچه: رهایم کن. رهگذر: مگر چه گناهی کرده؟ فقط چون بابی ست؟ بچه: بله آنها دشمن خدا هستند... نجس هستند... رهاااایم کن. بچه: بزنیدووو هر چه سنگ پیدا کردید پرتاب کنید ... راوی: عباس کوچک با ترس به سرعت می دوید، به خانه جعفر استرآبادی رسید و سریع داخل شد. بچه: کجا رفت؟ بچه ۲: نمی‌دانم، همینجا بود... مطمئنم همینجاها پنهان شده. بچه: بزدل بدبخت... بزدل ترسو... تقصیر توست، کاری کردی که فرار کند. رهگذر: طفل معصوم را سنگ‌باران کردید بس نیست، بروید به خانه‌تان... بچه ۱: پیدایش می‌کنم ... آنقدر می‌مانم تا پیدایش کنم. رهگذر: عجب قیامتی ست اینجا، چه خبر است؟ دکان‌دار: برای ما دیگر عادی شده است، هر روز همین بساط است ... رهگذر: ولی آنکه دنبالش می‌کردند که خردسالی بیش نبود، مگر چه گناهی کرده؟ مشتری: آن پارچه را هم بیاور. دکان دار: بله حتما. دکان دار: خردسال باشد... بابی‌ها هادم بنیان اسلام‌اند، علما هم آنها را تکفیر کرده‌اند. رهگذر: اما هر چه باشد کودکی ست که فارغ از ... مشتری: برادران از من به شما نصیحت، بد زمانه‌ای شده است، اصلا به سمت این قوم نروید، دربار و علما متحدا بر علیه آنها قیام کرده‌اند و مردم را علیه آنها تحریک می‌کنند، کافی ست که بابی بودن کسی بر سر زبان‌ها بیفتد... ...