ملک تا ملکوت
۱- تولدی در خاندانی اصیل
شب پنجم جمادیالاول سال ۱۲۶۰ هجری قمری چراغ دو خانه روشن ماند، یکی در شیراز و یکی در تهران، در شیراز سیدی میزبان مُلایی بود و در تهران خانوادهای چشم به راه فرزند. دو چراغی که روشن ماند تا جهان از آن پس روی ظلمت نبیند، در تهران خاندانی با اصل و نسب منتظر مولودی مبارک بود، مولودی که مقدر بود، بعدها جهان را با قلم شمسی نورا و امری بیهمتا روشنایی بخشد.
***
صدای ۱: شب عجیبی ست، نمیدانم چرا حال عجیبی دارم.
صدای ۲: معلوم است با این همه خبر از مشکلات کشور، فقر و پریشانی مردم، مگر روز و شب خوشی هم مانده؟
صدای ۱: منظورم چیز دیگریست، حس غریبی دارم، در دلم آشوب است و هم شوقی عجیب، انگار خبر خاصی خواهیم شنید، نمیدانم شاید یک اتفاق خوب.
صدای ۲: خدا کند، این روزها کوچکترین خبر خوشی حال آدم را خوب میکند.
صدای ۱: ببینم؟! امشب چندم ماه است؟
صدای ۲: امشب؟ شب پنجم جمادی الاول... گُمان نکنم شب خاصی باشد، خیر است انشاءالله.
صدای ۱: پناه میبرم بر خدا... خیر باشد ...
صدای ۲: توکل بر خدا.
صدای ۱: ساعاتی به سحر نمانده، زودتر به خانه برویم ...
صدای ۲: برویم.
راوی: آری... شب بینظیر و بیهمتایی بود، شب پنجم جمادی الاول سال ۱۲۶۰ هجری قمری چراغ دو خانه روشن ماند، یکی در شیراز و یکی در تهران. در شیراز سیدی میزبان مُلایی بود و در تهران خانوادهای چشم به راه فرزند، ۲ چراغی که روشن ماند تا جهان از آن پس روی ظلمت نبیند، طلوعی الهی که از شیراز شروع شد. و اما در تهران خاندانی با اصل و نسب منتظر مولودی مبارک بود، مولودی که مقدر بود، بعدها جهان را با قلم شمسی نورا و امری بیهمتا روشنایی بخشد ...
...
همراه: توکل بر خدا، آسیه جانم تحمل کن، آرام باش عزیزم.
قابله: نگران نباشید به زودی فارغ میشود... آب گرم و ملحفه تمیز بیاورید.
قابله: ماشاءالله قوی هستند.
قابله: خوش آمدی... خوش آمدی... ماشاءالله... الحمدالله...
همراه: مبارک است هزار ماشالله... مثل ماه میدرخشد...
قابله: آسیه جان پسر است... چه پسری... مبارک باشد، ماشالله مبارک است.
همراه: چشممان روشن... بروم به میرزا حسینعلی و بقیه اهل خانه مژده بدهم ...
همراه: خدایا شکرت... به دنیا آمد، پسر است... چشم همه روشن، هر دو هم سلامت هستند.
صدای ۲: مبارک است. ما برویم به اهل محل و آشنایان مژده بدهیم.
صدای ۱: برویم.
صدا ۲: خدا را شکر، از این پس در این خانه شوری برپاست.
صدای ۱: عجله کنید، باید این خبر خوب را همه بدانند.
وجیهه: های چه شده؟ این هلهله و شادی و حال خوش شما از کجا میآید؟
صدای ۱: سلام وجیهه خانم.
صدای ۲: سلام وجیهه خانم.
وجیهه: علیکم السلام، خب، چه خبر است؟
صدای ۱: مژده وجیهه خانم، آسیه خانم صاحب پسری شده.
وجیهه : مبارک است انشالله. پس آسیه و میرزا حسینعلی به سلامتی پسردار شدند، قدمش مبارک... خب شما کجا میروید؟
صدای ۲: میرویم این مژده را به دوستان و آشنایان بدهیم.
صدای ۱: شما هم بیایید وجیهه خانم، نمیدانید چه سفرهای بر پا کردهاند ...
وجیهه خانم: حتما میروم. شما بروید به کارتان برسید.
صدای ۲: خدا به میرزا حسینعلی عمر طولانی بدهد.
صدای ۱: بیایید برویم، عجله کنید.
وجیهه خانم با خودش: پس بالاخره فارغ شد. حاجیه، بهتر است اول به حاجیه بگویم... حاجیه، حاجیه، کجایی؟
حاجیه: آمدم، آمدم... وجیهه تویی؟ سلام، خیر باشد این وقت صبح.
وجیهه: علیکم السلام... خیر است دختر، خبر تازه است و داغ.
حاجیه: خیر است انشاالله، چه شده؟
وجیهه: از دیشب خانه آسیه خانم و میرزا حسینعلی هلهله برپا بوده.
حاجیه: چرا؟ عروسی داشتند؟
وجیهه: از عروسی هم بالاتر، آسیه خانم فارغ شده، فرزندش هم پسر است.
حاجیه: راست میگویی وجیهه جان؟ خوش خبر باشی... میخواهی به منزلشان برویم؟
وجیهه: معلوم است که میرویم، انتظار دارند، بالاخره همسایه هستیم ...
حاجیه: کمی صبر کن چادرم را بیاورم... راستی درست است این وقت صبح؟ تازه فارغ شده.
وجیهه: حاجیه، چه میگویی؟ همه در حال رفتن هستند، زود باش، عجله کن.
حاجیه: دختر، دختر آن چادر من را بیاور.
دختر: چه شده خانم؟ اتفاقی افتاده؟ سلام وجیهه خانم.
وجیهه: علیک السلام.
حاجیه: آسیه خانم را به یاد داری؟ همسر میرزا حسین علی نوری؟ آسیه جان پسری به دنیا آورده.
دختر: مبارک است. خیلی دوست دارم نوزادشان را ببینم، میتوانم من هم بیایم؟
حاجیه: اگر تمام کارها را انجام دادهای چرا که نه! زود آماده شو چادر من را هم بیاور تا برویم.
وجیهه: زود باشید برویم، اصل شادی کردن آنجاست.
حاجیه: باشد وجیهه چه خبر است.
وجیهه: فقط زود باش دختر، یک ساعت نشده کل محلههای پامنار و شمیران باخبر خواهند شد.
دختر: باشد چشم زود میآیم.
وجیهه: راستی حاجیه، حتی دربار و وزیران نیز برای تبریک میآیند، باید تماشایی باشد.
...