۲- کودکی بخشنده
ملک تا ملکوت

۲- کودکی بخشنده

دانلود

حجم مناسب دانلود را انتخاب کنید

اشتراک‌گذاری

در جشن چوپان‌ها عباس که از رسوم خبری نداشت به یک‌باره به هر یک از چوپان‌ها که نزدیک به هشتاد نفر می‌شدند یک گوسفند هدیه داد که این باعث شگفتی همه شد. *** رحیم: سلام کربلایی زمان، خسته نباشی. کربلایی: سلام آقا رحیم، خوش آمدی ... رحیم: خوبی؟ چه می‌کنی؟ کربلایی: خدا را شکر خوبم. مثل همیشه، برای چوپان‌ها چایی حاضر می‌کنم... چایی که می‌خوری؟ رحیم: با کمال میل. کربلایی: پس معطل چه هستی مومن، کمی هم رحم به اسبت کن، پیاده شو بیا. رحیم: این شوخ‌طبعی تو باعث شد خستگی راه را به کل فراموش کنم، ببین برایت چه آوردم کربلایی. کربلایی: برای من؟ رحیم: ااا کجا گذاشتمش... ها یافتمش، بفرما این ولِه را وقتی در نور بودم برایت گرفتم... استادی زبردست و خبره آن را ساخته... خیلی تعریفش را می‌کرد، ببین... کربلایی: خیلی زیباست... می‌دانی که نی باید کاملا درونش تهی شود و سوراخ‌هایش با نهایت دقت ایجاد شود تا وقتی درونش می‌دمند بدون اشکال نوایش به گوش برسد... عجب صدایی، واقعا دست مریزاد... خوش‌دست و خوش‌نوا. رحیم :گل گفتی کربلایی. این درست حکایت تربیت فرزند است. هر گونه پرورشش دهی همان می‌شود. مانند همین نی که با دقت ساخته و پرداخته شده و صدای خوش دارد. کربلایی: درست است. ضمیر کودک پاک و آماده است. از صِغرِ سن دقت و توجه به تعلیم و تربیتش است که طفل معصوم را به فرشته‌ای مهربان و یا اهریمنی دیوسرشت تبدیل می‌کند. رحیم: خداوند همه را هدایت کند، خب رمه‌هایت در چه حالند؟ انشاالله تلفاتی که نداشتی؟ کربلایی: خیر خدا رو شکر نداشتم، الحمدلله. رحیم: حُسن دقت و درایت تو در امر گله‌داری زبانزد است، خداوند به گله‌ات برکت دهد کربلایی. کربلایی: سرت سلامت رحیم... خب چه خبرها؟ رحیم: این یعنی که می‌دانی برایت خبری آوردم. کربلایی: رحیمی که من می‌شناسم هر وقت خبرهای خوب دارد اول پیش من می‌آید... مزاح کردم. رحیم: امان از شما کربلایی، خبر که، جایت خالی بود، شاید خودت بدانی، شنیدی دیروز در جشن چوپان‌ها چه اتفاقی افتاد؟ کربلایی: اومم نه... مگر چه شده؟ خیر است، فقط شنیدم که چوپان‌های برادر مرحومم میرزابزرگ و برادرزاده‌ام میرزا حسینعلی جشن برپا کرده‌اند… دیگر از جزییاتش بی‌خبرم. رحیم: عجب، چطور نمی‌دانی؟ همه ما حیرت کردیم. کربلایی: خب بگو بدانم. رحیم: دیروز من برای دعوت میرزا حسینعلی به جشن چوپانان به منزلشان رفته بودم. ایشان در خانه نبودند، از عیال و اهل بیت او خواستم تا اجازه دهند فرزند خردسالش عباس را به جشن بیاورم. کربلایی: آه، عباس عزیز، نام پدربزرگش را دارد... یک لحظه صبر کن... رمضان، رمضان، هااای رمضان بیا چاااااای... خب چه شد؟ رحیم: در ابتدا مادرش آسیه خانم راضی نبود، مخالفت کرد، اما با اصرار من قبول کرد... عباس هم بسیار شاد شد و همراه من آمد... سرت را درد نیاورم... وقتی رسیدیم جشن چوپان‌ها برپا بود، عباس هم در جشن ما حاضر شد، خیلی خوش گذشت. آتش و کباب و رقص محلی... کربلایی: پس جای من بسیار خالی بوده، این مراسم را رحیم جان خیلی دوست دارم بعد از کلی کار سخت گله‌داری، فرصت خوبی برای دیدار و تجدید قوا می‌شود... کدورت‌ها از بین می‌روند... تقسیم‌بندی مراتع چرا و خلاصه هم‌فکری و مشورت و گفتگوی چوپان‌ها برای مسایل رمه خیلی سازنده است... بگذریم، می‌گفتی... رمضان: سلام آقا رحیم خوش آمدید، به به چای، چه عطری... رحیم: علیکم السلام آقا رمضان... خوشی؟ خسته نباشی. رمضان: سلامت باشید، خدا رو شکر ... کربلایی: بیا، نوش جان، آقا رحیم بفرما نوش جان. رحیم: دستت درد نکند، چه می‌گفتم کربلایی؟ کربلایی: ازعباس در جشن می‌گفتی. رحیم: هان، عصر هنگام برگشت، چوپان‌ها طبق رسومات از صاحب گله که اکنون عباس کوچک بود هدیه خواستند... عباس هم مبهوت مانده بود. رمضان: آقا رحیم جشن دیشب را تعریف می‌کنی؟ رحیم: آری، مگر تو هم بودی؟ رمضان: بودم، عجب جشنی بود. با اتفاق آخرش که نور علی نور شد. کربلایی: مگر آخرش چه شد؟ رمضان: به به، عجب چای‌ای... عباس که از رسوم خبری نداشت و هدیه‌ای نیاورده بود، مانده بود چه هدیه‌ای بدهد، یک‌باره به هر یک از چوپان‌ها یک گوسفند هدیه داد... کربلایی، نزدیک هشتاد نفر بودیم. کربلایی: مرحبا، مرحبا به این پسر... حقا که نوه میرزا عباس و فرزند صالح میرزا حسینعلی است ... رحیم: واقعا مرحبا. کربلایی: میرزا عباس هم بسیار بخشنده و سخاوتمند بود... اکنون هم حسینعلی برادرزاده برومندم به شایستگی اداره امور املاک پدرش را به عهده دارد... هم سخاوتمند است و هم کاردانی لایق و اینک عباس جا پای آنها گذاشته. ...