۲۱ شهریور ۱۴۰۲

حضرت باب

بنیان‌گذار آئین بابی

دوره‌ی دیانت بهائی از شب ۵ جمادی الاول سنه‌ی ۱۲۶۰ مطابق ۲۳ ماه می ۱۸۴۴ آغاز شد. در آن شب جوانی ۲۵ ساله به نام سید علی محمد ملقب به باب در خانه‌ی کوچک و بی‌تکلفی در گوشه‌ای از شهر شیراز اعلان فرمود که او است موعود منتظر که قرن‌ها اهل ایمان ظهورش را آرزو می‌کردند.

شیخ احمد احسائی و شیخیه

[در نیمه‌ی قرن نوزدهم میلادی بسیاری از شیعیان در گوشه و کنار ایران در جستجوی موعود اسلام، حضرت صاحب‌الزمان بودند.] نفوسی در نقاط مختلفه از آذربایجان و کردستان و اصفهان و غیره مردم را آماده نمودند تا به مجردی که ندای آسمانی را از جهتی شنیدند لبیک گویند. سرحلقه‌ی این نفوس شیخ احمد احسائی، مؤسس فرقه‌ی شیخیه بود. شیخ احمد عقاید نوینی را پیش نهاد که با آراء متداول فرقه‌های دیگر اسلام خصوصاً شیعه تفاوت داشت. از جمله قرب ظهور قائم و ظهور دیگری را در سنه‌ی ۱۲۶۹ به تلویح بشارت داد و مردم را آماده نمود که در سایه‌ی حضرت موعود در آیند. عده‌ی زیادی از مردم ایران و ممالک مجاورش تابع شیخ احمد گشتند. طایفه‌ی شیخیه هنوز موجودند و تألیفات عدیده‌ی شیخ احمد و سید کاظم رشتی را به چاپ رسانده و می‌رسانند.

سید کاظم رشتی

شیخ احمد احسائی قبل از مرگش سید کاظم رشتی را که شاگرد ممتازش بود جانشین خود نمود. مجلس درس سید کاظم در کربلا بسیار رونق گرفت و مجمع علمای فاضل و دانشمند گشت. سید کاظم نیز در تألیفات بسیاری که از خود باقی گذاشت همان روش معلم فقیدش شیخ احمد احسائی را پی گرفت و به نزدیکی ظهور قائم معتقد بود به حدی که کسی را برای جانشینی خود معین نکرد و گفت که بعد از من صاحب امر ظاهر خواهد شد و بعضی از شما به حضورش مشرف خواهید شد. او سفارش کرد که بعد از رحلتش از این عالم شاگردانش به جستجو پردازند و چون ندای الهی برآمد لبیک گویند و در انتشار امرش کوشند. این بود که پس از درگذشت سید کاظم ملاحسین بشرویه‌ای با چند نفر از شاگردان سید مرحوم بر اجرای وصیت معلم بزرگوار قیام کردند. شانزده نفر از ایشان ابتدا به مسجد کوفه در آمدند و مدت چهل روز کنج عزلت گزیدند و به ریاضت و مراقبت و دعا و مناجات پرداختند. سپس برای یافتن مقصد خویش به راه افتادند. 

خانه علی محمد باب در شیراز
خانه‌ی حضرت باب در شیراز

ظهور موعود

در این جستجو، گذر [ملاحسین بشرویه‌ای و همراهانش] به شیراز افتاد. در مسجدی مسکن گرفتند و ملاحسین برای تمشیت امور همراهان وفادار راهی برزن و بازار گردید. نزدیک دروازه کازرون بر حسب اتفاق جوانی را ملاقات کرد که همان حضرت باب بود. در هفت یا هشت ماهی که در کربلا توقف داشتند این جوان را در مجلس سید کاظم رشتی دیده بود. ملاحسین اول ایشان را به‌جا نیاورد اما بعد از معارفه این جوان پاکیزه‌ی مهذب را شناخت و به یاد آورد. حضرت باب او را به خانه‌ی خود دعوت نمودند. ملاحسین اول عذر آورد که همراهان او منتظرند که قبل از غروب نزد آنان مراجعت نماید اما با اصرار حضرت باب قبول کرد و با هم به خانه‌ی ایشان در کوچه شمشیرگرهای شیراز رفتند. [… شرحی از آن واقعه‌ی تاریخی] در کتاب قرن بدیع به قلم ولی امر بهائی، حضرت شوقی افندی ربانی، به انگلیسی نقل شده که ترجمه‌اش چنین است: 

[…] از وقایع آن شبِ قدر بی‌نظیر، تفصیلی مکتوب جز مختصری که شفاهاً از ملاحسین نقل شده است در دست نیست. در ابتدا ملاحسین ذکر می‌کند که ماهیت سوالاتش از صاحب‌خانه بزرگوارش چه بوده و چگونه جواب‌هایی کافی و وافی که شنیده، بی‌شائبه‌ی هیچ شک و تردیدی بر او ثابت نموده که حضرتش همان قائم موعود است. سپس ملاحسین می‌گوید چنان مسحور بیانات آن حضرت شدم که گذشت زمان و انتظار همراهان را به‌کلی فراموش نمودم تا ناگهان صدای مؤذن را شنیدم و گلبانگ نمازش مرا از آن حال وجد و انجذاب بیرون آورد. در آن شب گوئی به تمام نِعَم و آلایی که خدا در کتاب مبینش برای اهل بهشت مقرر داشته رسیده بودم. […] آن شب خواب به چشم من نیامد. مجذوب و شیدای لحن دلنشینی شدم که زیر و بمش ترنمِ آیاتِ کتاب قیوم الاسماء بود که آن را در حین نزول زمزمه می‌فرمود و نیز تغنی مناجات‌هایی که از قلم مبارکش صادر می‌شد آهنگی و آرامشی آسمانی به وجود می‌آورد. ملاحسین ادامه می‌دهد […] در خود قدرتی و جرأتی یافتم که اگر عالم و عالمیان و زورمندان جهان بر ضد من قیام کنند من به تنهایی و بی‌محابا حملاتشان را مقابله نمایم. گوئی جبرئیل در من حلول نموده به جهانیان صلا می‌زند که برخیزید، صبح نورانی دمید. برخیزید، امر الهی ظاهر گردید و باب رحمتش گشوده شد. پس ای اهل عالم اندر آیید که موعود منتظر ظاهر شد.

حروف حی

در آن شب حضرت باب به ملاحسین دستور دادند که فعلاً این راز را آشکار مکن تا آن که هفده نفر دیگر خود بر اثر مراقبه و تحقیق به ایمان فائز شوند و پس از آن به انتشار امر بدیع پردازند. این هیجده نفر در تاریخ امر بهائی به «حروفِ حَیّ» معروفند.

در کمتر از دو ماه هیجده مؤمن اولیه بنا بر واردات قلبیه در زمره‌ی اهل ایمان در آمدند و پس از تشکیل حروف حی، حضرت باب هر یک را مأمور نمودند که به نقطه‌ای روند و امر جدید را به مردم ابلاغ نمایند.

فیلم «سید باب؛ طلیعه آیین بهائی»

از آن پس هر روز آیاتی از قلم حضرت باب صادر می‌شد و بر دایره‌ی عرفان روحانی پیروان نو رسیده‌اش می‌افزود. به زودی داستان حضرت باب شهرت یافت. وقتی محمدشاه از دعوی حضرت باب و اجابت نفوس کثیره از ایشان مطلع شد یکی از علمای مبرز، سید یحیی دارابی را مأمور نمود که به شیراز برود […] و بنا بر وظیفه‌ی دینی‌اش درباره‌ی آن دعوی تحقیق نماید. او بعد از دو بار ملاقات با حضرت باب و تقدیم سوال و شنیدن جواب، چنان عاشق طلعتِ اعلی شد که سر از پای نمی‌شناخت. مشاهدات خود را به محمدشاه خبر داد و دیگر برنگشت و از همه چیز گذشت تا در ظل امر جدید به خدمت پردازد. او نیز بالاخره مانند سایر دلباختگان حضرت باب جان در راه محبوب دلستان فدا نمود.

انتشار آئین بابی

چهار ماه بیش از بعثت حضرت باب نگذشته بود که با جناب قدوس آخرین نفر از حروف حی و خادمی عازم زیارت مکه‌ی معظمه شدند و در جمع حجاج در کنار حجرالاسود به اعلان رسالت خود پرداختند. […] حضرت باب هنوز در مکه و سفر حجاز بودند که امرش در سراسر ایران و عراق مشهور گشت و هیجان بسیاری بین مردم برخاست. حروف حی و مؤمنین اولیه به اطراف ایران منتشر گشتند و بشارت ظهور را به گوش خاص و عام رساندند. ملا علی بسطامی که در زهد و تقوی و علوم دین معروف بود به نجف رفت و در محضر شیخ محمد حسن مرجع شیعیان و صاحب کتاب جواهر الکلام حاضر شد و ظهور موعود را به کمال شجاعت ابلاغ و آیات نازله از قلم حضرت باب را قرائت کرد و چنانچه معلوم است بین طلاب ولوله افتاد و از محضر درس شیخ به خارج سرایت کرد به نحوی که ملا علی بسطامی را گرفتار نمودند و به حبس انداختند و او را به بهانه‌ی محاکمه به بغداد و بعداً به طرف اسلامبول حرکت دادند و در راه در زندانِ کرکوک مقتول کردند. او اولین کسی است که در تاریخ امر جدید در راه ایمان خویش جان فدا کرده است. 

از طرف دیگر طاهره قره‌العین که زنی شیردل و دانشمند و یکی از حروف حی بود نیز در کربلا در حوزه‌ی درس علماء که خود یکی از مدرسین بود مهر از راز ظهور برداشت و هیجان و آشوبی در بین علماء و طلاب و شیخ و شاب انداخت. 

از طرف دیگر حاجیانی که در مکه‌ی معظمه دعوی حضرت باب را شنیده بودند به اقوام و دوستان در داخل ایران نامه‌هایی می‌نوشتند و این خبر بزرگ را منتشر می‌داشتند. این بود که حکومت فارس تحت فرمان حسین‌خان صاحب اختیار بر آن شد که حضرت باب را در مراجعت دستگیر و از هیاهو و آشوب احتمالی جلوگیری نماید.

دستگیر شدن حضرت باب در شیراز

حضرت باب پس از نه ماه از سفر حجاز به ایران بازگشت و پس از چند روزی به طرف شیراز قصد عزیمت فرمود و از همان‌جا به صدور توقیعاتی از قلم ملهم خویش مبادرت ورزیدند. از جمله دو توقیع یکی خطاب به محمدشاه قاجار و توقیعی دیگر خطاب به صدراعظمش حاج میرزا آقاسی صادر فرمود. در توقیع به محمدشاه به این مضمون مرقوم فرمود که من جوانی هستم ایرانی از خاندانی تاجر پیشه ولی خدا مرا به حق برای حکم و امر خویش برگزیده است. و در توقیع حاج میرزا آقاسی از جمله بدین مضمون می‌فرماید که این کتاب به امر و از جانب پروردگار نازل گشته پس برخیز و امری را که در این نامه به تو القاء گشته پیروی نما زیرا این حکمی است محکم و پایدار.

حضرت باب در راه شیراز با سواران حسین‌خان برخورد کردند و در نتیجه ایشان را دستگیر و از همان جا تحت‌الحفظ به طرف شیراز حرکت دادند و در محضر حسین‌خان نظام‌الدوله، والی ظالم فارس آوردند. در همان مجلس اول حضرت باب با حملات حاضرین از علماء و مأمورین حکومت مواجه و مورد توبیخ و تحقیر واقع شد و اگر حسن ظن و نجابت شیخ ابوتراب امام جمعه‌ی شیراز نبود شاید در همان جلسه مقتول می‌گشت. از آن روز به بعد مصائب آن حضرت آغاز گردید و استمرار یافت تا در مجلس صاحب اختیار امام جمعه‌ی شیراز وساطت کرد تا حضرت باب را تحت کفالت دائی خویش قرار دهند و در خانه‌ی او محبوس و از ملاقات با پیروان خویش ممنوع باشند. اما چیزی نگذشت که باز علماءِ فارس آشوب و غوغا به راه انداختند و کار را بر آن حضرت سخت نمودند و قرار شد دوباره ایشان را به سرای حکومت احضار نمایند. سخن از فتوای قتل ایشان می‌رفت که ناگهان مرض وبا در شیراز شیوع یافت و صدها نفر از مردمِ شهر را مبتلا ساخت و به هلاکت رسانید. همه هراسان گشتند و بسیاری شهر را ترک گفتند. از جمله حاکم فارس، حسین‌خان صاحب اختیار، خود از شهر فرار کرد و امور حکومت مختل و معطل شد. 

سفر حضرت باب به اصفهان

در این اوان، حضرت باب پس از گذشت تقریباً دو سال از اظهار امر خویش به طرف اصفهان حرکت فرمود. قبل از ورود به آن شهر نامه‌ای خطاب به منوچهر خان معتمدالدوله، والی با تدبیر و مقتدر آن سامان، ارسال نموده، قصد خویش را در اقامت در آن شهر به اطلاع حاکم رسانید. او نیز در نهایت محبت نامه را پذیرفت و به میر سید محمد امام جمعه‌ی اصفهان سفارش کرد که آن حضرت را در منزل خویش پذیرا شود. مردم شهر که از شهرت حضرت باب آگاه شده بودند دسته دسته برای زیارت و استفاضه به منزل امام جمعه می‌رفتند. امام جمعه شبی تقاضا کرد که سوره‌ی والعصر قرآن را برای او تفسیر نمایند. حضرت باب نیز بی‌تأمل قلم بر گرفت و تفسیری با کمال سرعت در حضور امام جمعه نوشت. امام جمعه علاوه بر تحیر، حلقه‌ی ارادت حضرت باب را بر گوش کرد. بروز اینگونه شواهد و آثار سبب شد که منوچهر خان نیز طالب زیارت ایشان شد. شبی به منزل امام جمعه آمد و با حضرت باب ملاقات نمود و شیفته‌ی خصائل و فضائل ایشان گشت. 

پس از چهل روز اقامت در منزل امام جمعه‌ی اصفهان ارباب تعصب و علمای شهر که از اقبال و استقبال مردم هراسناک گشته بودند بنای فتنه و آشوب نهادند و اهالی را به هیجان آوردند. کار به حدی سخت شد که امام جمعه‌ی اصفهان که به سلطان العلماء معروف بود مخصوصاً پس از نامه‌ی ملامت آمیزی که از حاج میرزا آقاسی از طهران دریافت کرده بود خود را از پذیرائی حضرت باب معذور داشت. بالاخره به دعوت منوچهر خان در منزل ایشان اقامت نمودند. منوچهر خان روز به روز بر ایمان و ایقانش افزوده می‌شد تا آن که پس از چهار ماه در گذشت و جانشین و برادرزاده‌اش گرگین خان حضرت باب را به طرف طهران حرکت داد. 

محمدشاه و حاج میرزا آقاسی

قرار بود که حضرت باب با محمدشاه ملاقات کند تا حقایق امور بر آن سلطان مکشوف شود اما حاج میرزا آقاسی به این ملاقات راضی نبود و بیم آن داشت که جذابیت حضرت باب که هم اکنون فرستاده‌ی او سید یحیی دارابی کشفی و بزرگان دیگری چون منوچهر خان معتمدالدوله را به خود مجذوب کرده بود، دل پادشاه را نیز تسخیر کند. این بود که با نهایت تزویر به محمدشاه که مردی ضعیف و تحت نفوذ صدر اعظم بود چنین وانمود کرد که ورود حضرت باب به طهران با وجود مخالفت شدید علماء ممکن است آشوبی به راه اندازد و او را از آن دیدار منصرف کرد. چون سواران حضرت باب را به قریه‌ی کلین رساندند در آنجا توقف نموده در انتظار وصول دستور صدر اعظم ماندند. تا آن که نامه‌ای که حاج میرزا آقاسی از طرف محمدشاه به تاریخ ربیع الثانی ۱۲۶۳ در جواب توقیع حضرت باب گسیل داشت رسید که از جمله در آن نوشته بود: 

در باب ملاقات که خواهش نموده بودید چون این روزها موکب همایون در جناح حرکت می باشد و مقدور نمی‌شود که آن جناب را بطور شایسته ملاقات نماییم آن جناب به ماکو رفته چندی در آنجا توقف و استراحت نماید و به دعا گوئی دولت قاهره پردازد.

این بود که پس از سه هفته اقامت در قریه‌ی کلین ایشان را به طرف آذربایجان با سواران حکومت حرکت دادند […] و در تبریز در عمارت ارک دولتی سکونت دادند. بعد از چهل روز ایشان را به ماکو برده به علیخان ماکوئی سرحددار تسلیم نمودند. او نیز ایشان را در قلعه‌ای که در بالای کوه بود مقر داد و رفت و آمد و ملاقات اصحاب را ممنوع ساخت. 

قلعه‌ی ماکو

علیخان ماکوئی که سنی مذهب متعصبی بود ابتدا بسیار سختگیری می‌کرد و به احدی از اصحاب که قصد زیارت حضرتش را داشتند اجازه‌ی ملاقات نمی‌داد ولی حالات و عظمت و مظلومیت حضرت باب او را منقلب ساخت. از آن پس رفت و آمد مؤمنان جان بر کف که به زیارتش می‌آمدند میسر گردید و ارتباط بین ایشان و مؤمنان سایر نقاط حاصل شد و به تدریج صیت بزرگواری ایشان بین اهالی محل مخصوصاً کردهای آن ناحیه بلند گردید. 

در حبس قلعه‌ی ماکو بود که کتاب بیان فارسی که شامل تعالیم و احکام آئین جدید است نازل گردید و آئین بابی به عنوان شریعتی جدید با حدود و احکامی جدید نضج گرفت. در آثار حضرت باب مخصوصاً در کتاب بیان بشارت به ظهور دیگری است که مقصد و منتهای شریعت بیان است و حضرت باب آرزوی فدا در راهش را داشته است به نحوی که جمیع احکام بیان را موکول به قبول آن بزرگوار فرموده. کتاب بیان را دو کاتبی که از اصفهان در خدمت حضرت باب بودند در چند نسخه نوشتند و هر یک را به اطراف ایران از برای پیروان امر باب فرستادند. از آن تاریخ مظهریت حضرت باب که صاحب کتاب و ناسخ شرایع سابق باشد بر بابیان مکشوف شد و پس از آن بود که طاهره قرهالعین در جمع بزرگی از بابیان که در بدشت خراسان گرد هم آمده بودند نقاب از رخ برگرفت و شریعت جدید را با احکام جدید اعلان فرمود. 

طاهره قره‌العین

طاهره قره‌العین کسی است که او را پیشرو تساوی حقوق زن و مرد در مشرق زمین شمرده‌اند. او بود که در کشور اسلامی آن زمان که زنان بی‌نهایت محدود و از تحصیل علوم و اکتساب کمالات محروم بودند پیشقدم شده به درجات عالی رسید. او بود که بی‌بیم و هراس حجاب سیاهی را که نیمی از جمعیت کره‌ی زمین را از مواهب حیات محروم ساخته بود بردرید و بی‌پرده بیرون آمد و به عمل، آزادی زنان را که قرن‌های دراز در زنجیر بیداد مردان اسیر بودند گسست. 

چنانچه گفته شد امر حضرت باب همان سال‌های اولیه پس از اعلان امر در شیراز در سراسر ایران هیجان‌هایی بوجود آورد و تعداد کثیری از علمای اسلام و مردمان دیگر را مجذوب ساخت و کار این امر بالا گرفت و متعصبین را بیش از پیش نگران احوال خود ساخت. با غوغای علماء تکفیر بابیان و مباح بودن ریختن خون آنان شدت یافت و وقایع خونینی در مازندران و نیریز و زنجان رخ نمود […]. این وقایع شورانگیز و در عین حال بلاخیز نتایج خونبارش از جمله آن بود که حبس و زندان حضرت باب شدت گرفت و تقاضای قتل ایشان از سوی عده‌ی کثیری از علماء و امراء از همه طرف بلند شد. 

پس از نه ماه که از اقامت حضرت باب در ماکو گذشت اولیاء حکومت و علماء از بسط حلقه‌ی شیفتگان طلعت باب متوحش شدند و از محبت و ارادتی که سردار علیخان ماکوئی به ایشان پیدا کرده بود مکدر بودند. از این روی در سال پنجم از اظهار امر حضرت اعلی در سیزدهم آوریل ۱۸۴۸ (جمادی الاولی ۱۲۶۴) محل اقامت ایشان را از قلعه‌ی ماکو به قلعه‌ی چهریق انتقال دادند.

قلعه‌ی چهریق

در چهریق همان داستان سابق مکرر شد. یعنی بسیاری از کردهای آن ناحیه و بزرگان عشایر و اهالی متوجه بزرگواری حضرت اعلی گردیدند و بی‌پروا برای زیارت به چهریق می‌شتافتند. شهرت ایشان و رفت و آمد بابیان از حد گذشت این بود که به اصرار علماء حکومت تصمیم گرفت که حضرت باب را به تبریز برگردانند و در محضر ولیعهد ناصرالدین میرزا که در آن وقت شانزده ساله بود علمای معروف آن ایالت مجلسی را برای محاکمه‌ی حضرت باب ترتیب دهند و پس از اتمام حجت، فتوائی دهند تا حکومت مجبور به اجراء آن فتوا گردد. از این روی حضرت باب را از راه ارومیه به تبریز بردند. 

محاکمه‌ی حضرت باب

والی ارومیه شاهزاده ملک قاسم میرزا فرزند فتحعلی شاه که مردی مقتدر و دانشمند بود ایشان را محترم شمرد و مدت ده روز در منزل خود پذیرائی نمود و بزرگان و علماء و اعیان شهر به زیارت ایشان موفق می‌گشتند. عوام مردم نیز ارادت می‌ورزیدند و در آن طلعت نورانی کرامت می‌دیدند. این امور در تبریز نیز مشهور شد و هیجانی در مردم شهر پیدا شده بود. بالاخره محمدشاه به ولیعهد خود که به زودی به نام ناصرالدین شاه بر تخت سلطنت نشست دستور داد ایشان را در حضور علماء محاکمه نمایند. […] حضرت باب در جواب سوال یکی از علماء صریحاً فرمود منم همان قائمی که هزار سال انتظارش را می‌کشیدید. از این بیان غوغا در گرفت و علماء به استهزاء و ناسزا پرداختند. بالاخره حکم به تعزیر ایشان دادند. فراشان از اجراء حکم امتناع نمودند که ما سید اولاد پیغمبر را که به زهد و پارسائی معروف است چگونه تعزیر کنیم. این بود که یکی از علمای اَعلام یعنی میرزا علی اصغر شیخ الاسلام خود چوبکاری آن حضرت را به عهده گرفت. 

گزارش محاکمه و جریان امور را به محمدشاه فرستادند و از او تقاضا کردند که حکمی صادر نماید ولی محمدشاه به حکم قتل حضرت باب راضی نبود. لهذا دوباره ایشان را از تبریز به چهریق بازگرداندند تا فرمان دیگری از طهران برسد. محمدشاه در بستر بیماری افتاده روزهایش به آخر می‌رسید و از خود اراده‌ای نداشت. اظهار قائمیت در تبریز و در تمام ایران منتشر شد. علماء به تکاپو افتادند و بر منابر همه جا به سب و لعن حضرت باب و بابیان به شدت مداومت دادند.

شهادت حضرت باب

در سپتامبر ۱۸۴۸ (۶ شوال ۱۲۶۴ ) محمدشاه درگذشت. ناصرالدین میرزا در تبریز خود را شاه خواند و با میرزا تقی‌خان وزیر نظام که بعد به امیرکبیر شهرت یافت به طهران آمد و بر تخت سلطنت نشست و میرزا تقی‌خان را صدراعظم خویش ساخت. 

در آن زمان، آشوب و هیجان مردم و تحریک علماء که خون بابیان را مباح می‌دانستند، پیروان باب را به ظلم و ستم بیشمار گرفتار کرد و عرصه را چنان بر آنان تنگ نمود که چاره‌ای جز این ندیدند که با ظالمان مقابله نمایند و به مدافعه پردازند. در نتیجه زد و خوردهای خونین در نقاط مختلف کشور صورت گرفت. امیرکبیر چنین به نظرش رسید که اگر حضرت باب را به قتل رساند و امر بابی مؤسس و رئیس خود را از دست دهد اوضاع آرام می‌گردد. این بود که به حمزه میرزا حشمت‌الدوله، والی آذربایجان، دستور داد که حضرت باب را از چهریق به تبریز بخواند. حشمت‌الدوله چنین می‌پنداشت که حضرت باب را در تبریز آزاد خواهند کرد ولی وقتی دانست که مسئله‌ی قتل ایشان در پیش است از اجرای حکم امتناع ورزید. 

امیرکبیر اجرای حکم قتل حضرت باب را به برادر خود، میرزا حسن‌خان وزیر نظام، تفویض نمود و او حضرت باب را از ارگ سلطنتی که محل اقامتشان بود به حجره‌ای در سربازخانه‌ی تبریز آورد، عمامه و عبای سبز که علامت سیادت ایشان بود از ایشان برگرفت و سام‌خان ارمنی را که فرمانده‌ی فوج ارامنه بود مأمور تیرباران حضرت باب نمود. در حالی که ایشان را به سربازخانه می‌بردند میرزا محمدعلی زنوزی که یکی از پیروان عاشق و وفادار ایشان بود از میان جمعیت خود را به پای حضرت باب افکند و الحاح و التماس نمود که او را از خود دور نکنند. او را که به نام انیس ملقب گشت نیز با چند نفر از اصحاب در حجره‌ای محبوس ساختند و در شهر منتشر شد که فردا سید باب را تیر باران می‌کنند. وقتی برای اجرای حکم به حجره‌ی زندان آمدند حضرت باب را دیدند که با سید حسین یزدی که از اصفهان همواره ملازم ایشان و به خدمت و کتابت مشغول بود، به مکالمه مشغول بودند. فراش‌باشیِ میرزا حسن‌خان با همراهی چند سرباز آمد و با خشونت، سید حسین کاتب را از حضرت باب جدا کرد و گفت که حالا وقت نجوی و گفتگو نیست. اما حضرت باب با شدت و قدرت فرمودند که من تا کار خود را تمام نکنم احدی قادر نیست مرا از اتمام کلامم منع نماید. فراش‌باشی اعتنائی ننمود و با خشونت حضرت باب را با خود برد. چنانچه مذکور شد علماء فتوای قتل حضرت باب را صادر کرده بودند. این بود که حضرت باب و انیس را تحویل سام‌خان فرمانده‌ی فوج ارامنه دادند. سام‌خان که تعصب اسلامی نداشت به این ماموریت راضی نبود اما ناچار آماده‌ی اجرای فرمان گردید. 

میدان سربازخانه‌ی تبریز که حضرت باب در آن شهید شدند. ستونی که با علامت × مشخص شده محلی است که حضرت باب را بدان آویختند و شلیک کردند.
میدان سربازخانه‌ی تبریز که حضرت باب در آن شهید شدند. ستونی که با علامت × مشخص شده محلی است که حضرت باب را بدان آویختند و شلیک کردند.

چند هزار نفر در میدان سربازخانه و حجره‌های بالای آن جمع شده بودند. نزدیک ظهر آن روز دو میخ آهنین بر دیوار سربازخانه در میان دیوار حجره‌ای که حضرت باب و انیس ابتدا محبوس بودند و حجره‌ی مجاور کوفته و آن دو را با طنابی که بر سینه انداخته و از زیر بغل رد کرده بودند به بالا کشیده بر میخ‌ها آویختند به طوری که سر انیس روی سینه‌ی حضرت باب قرار گرفت. سام‌خان سربازان خود را به سه صف دویست و پنجاه نفره تقسیم کرد و فرمان آتش داد. دود غلیظی فضا را فرا گرفت و چون فرو نشست مردم بر خلاف انتظار دیدند که انیس سالم بر زمین ایستاده و به جمعیت نگاه می‌کند و حضرت باب غایبند. همهمه‌ی شدیدی در میان جمعیت افتاد. مأمورین از این واقعه‌ی عجیب مضطرب و حیران مانده به تفحص پرداختند. به حجره‌ی مجاور همان جایی که در دفعه‌ی اول حضرت باب با کاتب خود سید حسین یزدی مشغول مکالمه بودند رفته، دیدند که حضرت باب سالم و آرام ایستاده، فرمودند که اینک کارهای من خاتمه یافت؛ به آنچه مأموری عمل نما. 

فراش‌باشی از این واقعه و بیانات حضرت باب حالش تغییر کرد و آن شدت و غلظتی که در وهله‌ی اول داشت که می‌خواست حضرت باب را به میدان شهادت ببرد فرو نشست و به دهشت تبدیل شد. دست و پایش لرزان گشت و از همانجا شغل خود را ترک گفت و پی کار خود رفت و بالاخره در زمره‌ی بابیان درآمد. حضرت باب را با انیس دوباره به میدان سربازخانه آوردند. سام‌خان فرمانده‌ی فوج ارمنی طبلِ رحیل بکوفت و بگفت که من مأموریت خود را انجام دادم؛ دوباره به این کار تن در نمی‌دهم. ناچار فوج ناصری به فرماندهی آقاجان بیک خمسه‌ای فرمان را اجرا کرد. 

چون دوباره طناب‌ها را محکم می‌کردند حضرت باب خطاب به جمعیت در میان همهمه و ازدحام کلماتی ایراد فرمودند که نفوسی که نزدیک بودند و در صف اول جمعیت تماشا می‌کردند شنیدند که از مضمون بیانات حضرت باب چنین روایت کرده‌اند که: 

ای مردم جاهل و غافل! اگر شما به من ایمان آورده بودید هر یک از شما مانند این جوان که بسی اعلی و اسبق از شما است در راه من خود را فدا می‌نمود. من قائم موعود شما هستم که هر جا که نام من برده شود به احترام قیام می‌کنند. ولی آیا روا است که با خود من این نوع معامله می‌نمائید؟ از قهر و غضب الهی بترسید و بر خود و فرزندانتان رحم کنید. به زودی روزی خواهد رسید که مرا بشناسید ولی در آن روز من دیگر با شما نیستم.

آتش تفنگ‌های فوج ناصری بدن لطیف حضرت باب را مشبک ساخت ولی به صورتشان آسیب مختصری رسیده بود. جسد انیس با مولای عزیزش به ضرب گلوله‌ها به هم آمیخت. این واقعه‌ی مهیب در ۹ جولای ۱۸۵۰ (۲۸ شعبان ۱۲۶۶) صورت گرفت در حالی که از عمر آن حضرت ۳۱ سال می‌گذشت. امروز در سراسر جهان در ده‌ها هزار نقطه که بهائیان در آنجا سکونت دارند روز ۹ جولای را از ایام محرمه می‌شمارند و به یاد آن طلعت نوراء جلسات یادبود و دعا می‌گیرند. 

آرامگاه حضرت باب

حکومت ایران و علمای اَعلام چنین می‌پنداشتند که با کشتن آن حضرت امرش خاموش و نام و نشانش فراموش خواهد شد اما “چراغی را که ایزد برفروزد” هرگز نمی‌میرد بلکه شعله‌اش بیشتر و نورش گسترده‌تر می‌گردد. جسد حضرت باب را پس از شهادتش به کنار خندقی در بیرون شهر تبریز افکندند تا طعمه‌ی جانوران گردد اما بعضی از بابیان […] شبانه جسد را ربودند و پس از بیش از پنجاه سال در ایران پنهان داشتند. سرانجام آن جسد مطهر با هدایت حضرت عبدالبهاء در دامنه‌ی کوه کرمل در حیفا در سال ۱۹۰۹ مدفون گردید و به تدریج بقعه‌ی مجللی بر آن بنا شد که حال زیارتگاه بهائیان جهان است. 

حضرت باب مبشر حضرت بهاءالله

حضرت باب که به حضرت اعلی نیز معروف است با آن که خود صاحب کتاب و شریعتش مستقل بود مقصد اصلی رسالت خویش را بشارت به ظهوری اکبر و اعظم از رسالت خویش بیان فرمود و در این باره در اکثری از آثار خویش تأکید شدید فرمود. [… اکثر پیروان حضرت باب در آغاز تصوّر می‌کردند که مقصود ایشان از عنوان باب ادّعای وساطت فیض از حضرت صاحب الزّمان است ولی بعداً دریافتند که مقصودشان وساطت فیض از حضرت بهاءاللّه بود که در آثار خود به ظهور ایشان وعده داده با عنوان «مَن یُظهِرُهُ اللّه» (آن که پروردگار او را ظاهر خواهد نمود) از ایشان یاد نموده بود. ایشان در آثار خود به وضوح مقام حضرت بهاءاللّه را بزرگ‌تر از مقام خود می‌شمرد.] این بشارت علناً بعد از نوزده سال پس از اظهار امر حضرت باب صورت پذیرفت و موعود جمیع کتب مقدسه در ۱۸۶۳ به نام بهاءالله پرده از رخ برگرفت. 

تعالیم و احکام حضرت باب

حضرت باب چشمه‌ی معارف بدیعی را در عرفان الهی و مظاهر مقدسه و کتاب‌های آسمانی در آثار خویش ابداع فرمودند از جمله: 

  • اعتقادات متداول دینی را معنا و مفهومی بدیع بخشیدند که در پرتو آن حقایق معانی قیامت و رجعت و صراط و بهشت و جهنم روشن گشت. 
  • آیات را میزان شناسائی حقیقت مظاهر ظهور مقرر فرمود نه تقلید را، چنانکه خلق به آن معتقد بودند. 
  • بیان فرمود که معجزات ظاهره میزان معرفت مظاهر ظهور الهی نیست. 
  • تصریح فرمود که مظاهر ظهور دارای دو مقامند. 
  • منع از تکفیر و تشویق به تحقیق 
  • نَهی از حمل اسلحه مگر در موارد مخصوص 
  • نَهی از ارتقاء بر منبر 
  • نهی از استغفار و توبه در نزد خلق 
  • جواز مکالمه و مناظره‌ی رویارویی زن با مرد 
  • حرمت نماز جماعت 

علاوه بر احکام جدید، حضرت اعلی در اخلاقیات و مطالب عرفانی در آیات کثیر خویش داد سخن داده‌اند که چراغ راه مؤمنان و پیروان مشتاق باشد و آنان را در سیر روحانی و وصول به رضای الهی هدایت نماید.


منابع:

هوشمند فتح‌اعظم، در شناسایی آئین بهائی، مادرید: بنیاد فرهنگی نحل، ۲۰۰۸.

سایر مقاله‌ها
post thumb
post icon

روزه در آئین بهائی

post thumb
post icon

نماز در آئین بهائی

post thumb
post icon

احکام بهائی

post thumb
post icon

بیت العدل اعظم

post thumb
post icon

جرم این است

news letter image

ثبت نام در خبرنامه