تاریخ به روایت مورخ

با هم بیندیشیم
ماندانا: من همیشه فکر میکردم وقتی حضرت قائم ظهور کنه، یه نور زیادی آسمون و زمین رو روشن میکنه و کلی اتفاقای عجیب میافته. ترنم: اومدن یه مربی الهی یه اتفاق روحانیه، به نظرم همین نوری که میگی میدرخشه، اما در قلب و روح انسانها. اون وقت میبینی یه آدمهای فوقالعاده بزرگی مثل قدوس و ملاحسین

عشقی تا همیشه تاریخ
ماندانا: همش دارم در باره شهادت حضرت باب فکر میکنم، شهادت حضرت باب و انیس عاشق و وفادارشون محمد علی زنوزی. چه عشق صاف و قشنگ و بینظیر و عمیقی داشته انیس. نبیل: برای همین هم به این موهبت بینظیر رسید که پیکرش تا ابد با پیکر حضرت باب در هم آمیخته شود.

آن روز که سیاهی تبریز را فرا گرفت
نبیل: سام خان گفت من مسیحی هستم و دشمنی با شما ندارم. شما را به خداوندی که شریکی ندارد قسم میدهم که اگر حقی در نزد شما هست، کاری بکنید که من دخالتی در ریختن خون شما نداشته باشم. حضرت باب فرمودند: تو به آنچه ماموری مشغول باش. اگر نیت تو خالص باشد، حق تو را

آخرین بازگشت به تبریز
نبیل: امیر کبیر خیال میکرد که اگر قوه محرکه این نهضت، یعنی حضرت باب از میان برود، این آتش خاموش میشود. برای همین مشاورین خود را دعوت کرد و این فکر را با آنها در میان گذاشت و گفت ...

زینب، دختری از نسل شجاعان تاریخ ایران
نبیل: داستان رستم علی را نشنیدهای؟ ماندانا: رستم علی؟ نه. هیچ وقت برام نگفتین. نبیل: در بین زنانی که در قلعه زنجان بودند، دختری بود به اسم زینب که خانهاش در ده کوچکی نزدیک به زنجان قرار داشت.

در حصار قلعهها
ترنم: حضرت باب فرموده بودن که ملاحسین عمامه سبز بر سر بذاره و همراه با یارانش با بلند کردن پرچمهای سیاه به مازندران بره. ماندانا: این پرچمهای سیاه رو یه جایی شنیدم ... خدایا چی بود. ترنم: این در احادیث هست که یاران امام زمان با پرچمهای سیاه از خراسان حرکت میکنن.

گزارش یک پزشک انگلیسی
ماندانا: با خودم فکر میکنم من ملاحسین رو بیشتر از همه دوست دارم، اما این محمد علی زنوزی هم که در هنگام مرگ انیس حضرت باب میشه، به نظرم قهرمان دوست داشتنیایه، منتها یه جوری که مخصوص خودشه. ترنم: حالا تا بیای تاریخ نبیل رو تموم کنی، قهرمانان دوست داشتنی زیاد پیدا میکنی ...

محاکمه در تبریز
ماندانا: در تبریز برای حضرت باب جایی در نظر گرفتن که خیلی دور از شهر بود، به این امید که از اشتیاق مردم برای دیدن حضرت باب کم کنن. روزی که حضرت باب رو برای محاکمه میبردن، مامورین به زحمت تونستن از میون مردم راهی براشون باز کنن. نظام العلما که رییس جلسه بود از حضرت باب