نمایش باران و فاران

استقامت
در این قسمت، پدر و مادر باران و فاران برای تموم شدن کتاب کلاس تربیت روحانی کودکان جشن کوچیکی میگیرند، اونا تهیه کننده برنامه و خاله خورشید رو هم دعوت کردند که تو جشنٰشون شرکت کنند. *** پدر: بچهها، چطور بود امروز؟ مادر: فکر کنم حسابی بهتون خوش گذشته. فاران: خیلی خوش گذشت واقعا. کلی خندیدیم و بازی کردیم. باران:

وفاداری و خدمت
در این قسمت باران و فاران به همراه مادرشون، یک سری کیسه پارچهای درست کردند و بین همسایهها پخش میکنند تا موقع خرید به جای پاکتهای پلاستیکی ازش استفاده کنند. *** باران: مامان جون، همه این ساکای پارچهای رو دیشب دوختی؟ مامان: نه مامان جون، اینا رو الان چند شبه دارم میدوزم. شما که خوابین میرم تو اتاقی

صبر و شکیبایی
در این قسمت باران و فاران بعد از چند هفته کلاس پیانو رفتن، از کند پیش رفتن کلاس خسته شدند و تصمیم دارند به پدر و مادرشون بگند که دیگه نمیخواند تو کلاسا شرکت کنند. *** باران: خیلی خوبه این آهنگ، نه؟ فاران: آره بابا… اینا خوبن، به اینا میگن آهنگ ببین مثلا اینو ببین… اینجاست. وایستا یه

نورانیت و درخشندگی
در این قسمت باران و فاران به همراه مادربزرگشون در حال درست کردن غذا و دسر هستند که مادربزرگ در مورد پیرمردی که تو روستاشون زندگی میکرده، خاطرهای تعریف میکنه. *** باران: مامانبزرگ، میشه دسرم درست کنیم؟ مامانبزرگ: چرا که نه مادر جون، درست کنیم. فاران: مگه تو بلدی؟ همیشه مامان درست میکنه. باران: بله که بلدم، کاری نداره. همه

اشتعال
در این قسمت باران و فاران همراه مادرشون در حال جلد کردن کتابهای مدرسه دو تا از دوستانشون که مشکل دارند هستند تا به دوستهاشون کمک کرده باشند. در همین حال مادربزرگ که تازه دعا خوندنش تموم شده میاد پیش بچهها. *** باران: مامان این دفتر هم باید جلد بشه؟ مامان: نه عزیزم، فکر نکنم اون نیاز به

معتمد بودن
در این قسمت فاران بعد از این که همراه باران و پدر و مادرش یک فیلم دیده، تصمیم میگیره که در آینده پرستار بشه تا بتونه به انسانها کمک کنه. *** پدر: به این میگن فیلم. مادر: آره خیلی خوب بود. باران: یادتون نره پیشنهاد من بودا. مادر: آره مامان جون، خیلی آموزنده و قشنگ بود. پدر: داستان فیلم واقعی بود،

امیدواری
در این قسمت مادربزرگ بچهها به دیدنشون اومده. شب، قبل از خواب، برای بچهها قصهای در مورد این که حتی در بدترین شرایط هم باید امیدوار بود تعریف میکنه. *** مادر: الان کاراتونو کردین دیگه وقت خوابه! فاران: مامان من هنوز مسواک نزدم، یکم دیگه بشینیم دیگه. باران: راست میگه دیگه مامان! مامانبزرگم آمده یکم بیشتر بیدار بمونیم. پدر: بچهها

شجاعت