نمایش باران و فاران
صبر و شکیبایی
در این قسمت باران و فاران بعد از چند هفته کلاس پیانو رفتن، از کند پیش رفتن کلاس خسته شدند و تصمیم دارند به پدر و مادرشون بگند که دیگه نمیخواند تو کلاسا شرکت کنند.
***
باران: خیلی خوبه این آهنگ، نه؟
فاران: آره بابا… اینا خوبن، به اینا میگن آهنگ ببین مثلا اینو ببین… اینجاست. وایستا یه دقیقه بیارمش… آها… ببین... میبینی چه خوبه؟
باران: چه خوب بود. با پیانو میزد؟
فاران: آره بابا، همش پیانو بود دیگه.
باران: به اینا میگن آهنگ اون وقت ما…
فاران: اون وقت ما چهار هفتهست میریم کلاس پیانو هنوز داریم دو ر می فا سول یاد میگیریم.
باران: دو ر می فا سول لا سی… آره منم حوصلم سر رفته دیگه.
فاران: اصلا من دیگه از حرفای آقا نوری تو کلاس پیانو خسته شدم، هی میگه صبر داشته باشین بچهها، صبر...
باران: اصلا من میگم به مامان بابا بگیم دیگه کلاس پیانو نمیریم. یا حداقل یه کلاس دیگه بریم.
فاران: میگیم حوصلمون دیگه سر رفته… ولی کی بگه؟ تو خودت میگی بهشون؟
باران: من! چرا من؟ ولی باشه میگم …
پدر: میگم این پارک سر کوچه رو دیدی؟
مادر: آره معلومه که دیدم، این چه سوالیه.
پدر: نه یعنی میگم دقت کردی درختا رو…
مادر: اتفاقا دیروز با بچهها رفتیم کلی عکس گرفتیم. خیلی خوشگل شده، کلا پاییز رو واسه این برگا و رنگاش خیلی دوست دارم.
پدر: آره منم همینطور هر فصلی قشنگیای خودشو داره، ولی این پاییز یکم حسش خاصتره. بچهها کجان؟
مادر: تو اتاق مشغول تکالیف. بچهها! کارتون تموم نشد؟
بچهها: چرا آمدیم مامانی.
فاران: مامانی نهار چی داریم؟
پدر: چه عجب ما شما رو دیدیم.
باران: تو اتاق بودیم دیگه بابا.
مادر: نهار ماکارونی، خوبه؟
فاران: معلومه که خوبه.
پدر: چه کارا میکردین؟
باران: یکم درس خوندیم حرف زدیم.
پدر: خب.
فاران: یکمم نتای موسیقی رو تمرین کردیم.
مادر: آفرین، چه کار خوبی. موسیقی به کجا رسید؟ آقای نوری خیلی ازتون راضی بودا.
پدر: یعنی یه روزی رو میبینم که هر دوتون تو یه سالن بزرگ با یه عالمه تماشاچی دارین پیانو میزنین منو مامانتونم نشستیم، همون ردیف جلو.
فاران: ای بابا… خب بگو دیگه.
باران: آخه چجوری بگم؟
مامان: چیو باران؟
پدر: چیو چجوری بگی بابا جون؟
باران: بابا راستش. ااا میدونی …
فاران: اصلا نمیخواد تو بگی، خودم میگم. من و باران دیگه نمیخوایم بریم کلاس پیانو، دیگه حوصلمون سر رفته.
مادر: حالا نگفتین دقیقا چی شده بچهها؟
باران: مامان راستش ما الان ۴ هفتهست میریم کلاس پیانو، پیش آقا نوری.
مادر: خب.
باران: خب که… هیچی که هیچی.
پدر: یعنی چی هیچی که هیچی.
فاران: یعنی آقا نوری هی میگه باید صبر کنین هنوز.
باران: میگه هنوز زوده تا اون آهنگایی رو که دوست دارین بزنین.
فاران: حوصلمون خیلی سر رفته بابا.
مادر: بچهها! ما هیچ موقع اصراری واسه یادگیری یه موسیقی یا هر چیزی به شما نمیکنیم. یادگیری این چیزا اول علاقه میخواد.
پدر: که شما دارین. من و مامانتون خوب میدونیم شما دو تا چقدر عاشق نقاشی و موسیقی هستین.
مادر: دوم صبر تمرین میخواد.
فاران: شما هم که حرف آقا نوری رو میزنین.
مادر: آره پسرم، اقای نوری معلم خیلی خوب و با تجربهایه. خوب میدونه داره چیکار میکنه.
پدر: یعنی ما بهش اطمینان داریم. اون صفتیام که بهتون گفته یعنی صبر و شکیبایی. بچهها!! نه فقط تو یاد گرفتن یه ساز یا یه هنر لازمه… تو کل زندگیتون باید صبر داشته باشین.
مادر: بچهها صبر هم یه صفت بزرگ و باارزشه. بابا حامد درست گفت. فقط واسه یاد گرفتن یه هنر نیست. تو تک تک لحظههای زندگیتون باید صبور باشین، مثلا تو کارتون، تو خانوادهتون، یا تو دوستیهاتون خیلی باید صبر داشته باشین.
فاران: یا مثلا تو خوندن کتاب.
پدر: آره دقیقا مثلا همین یه مورد اگه صبر نداشته باشین هیچ کتابی رو نمیتونین تا آخرش بخونین و تمومش کنین.
مادر: بچهها میدونین وقتی آدم صبور و شکیبا باشه چه اتفاقی براش میفته؟
فاران: حوصلش از هیچی سر نمیره.
باران: حتما همه کاراش رو هم تموم میکنه.
فاران: فکر کنم اون آدم، آدم شادیام باشه.
پدر: هم شاده هم امیدوار، آدمی که صبر داره موقعی که یکم کاراش سخت میشه زود ناامید نمیشه.
مادر: میدونه با تلاش خودش و کمک خدای مهربون همه چی درست میشه و بهترین نتیجه به دست میاد.
باران: من میدونم با یکم صبر و تمرین ما میتونیم اون آهنگایی رو که دوست داریم بالاخره بزنیم.
فاران: ااا چی شد پس؟ نظرت عوض شد؟
...