بخشش و گذشت
نمایش باران و فاران

بخشش و گذشت

دانلود

حجم مناسب دانلود را انتخاب کنید

اشتراک‌گذاری

در این قسمت باران و فاران در حال رنگ کردن گلدان‌های سفالی‌ای هستند که مادربزرگشون به اون‌ها هدیه داده که ناگهان باران باعث شکستن گلدان فاران می‌شود. *** باران: خیلی قشنگ می‌شه. فاران: من نقاشی رو هم خیلی دوس دارم ولی روی سفال رنگ کردن خیلی باحال‌تره. باران: دست مامان‌بزرگ درد نکنه. خیلی این سفالا و گلدونای گلی رو دوست دارم، کاش بدونیم از کجا برامون می‌گیره. فاران: آره، اگه بدونیم مامان‌بزرگ هر دفعه از کجا برامون می‌خره به بابا می‌گم برامون چندتا از این گلدونا بخره، می‌خوام برای آبتین و کارن هم هدیه ببرم. باران: چه فکر خوبی، منم می‌خوام برای دوستام از اینا سوغاتی ببرم. اون گواش زرده رو می‌دی؟ فاران: بیا. مواظب باش گواشا رو نریزی، این میز مامان‌بزرگ یکم پایه‌هاش شله. باران: نه، نترس، حواسم هست. اینم از خورشیدش، تو چی کشیدی؟ فاران: من می‌خوام روی گلدونم رو پر از گلای رنگی کنم. باران خیلی داری این میز رو تکون می‌دیا! باران: ای بابا، مگه من بچه‌م این‌قدر می‌گی. تو هم خودت دقت کن گواشا رو چپ نکنی. دستت می‌رسه اون قلمو کوچیکه‌ی پشتت رو به بدی من؟ فاران: کدوم؟ اونو می‌گی؟ نه، دستم نمی‌رسه، خودت برش دار. باران: باشه، خودم برمی‌دارم، از همین‌جا دستم می‌رسه. فاران: لطفاً بلند شو و برش دار، الان همه‌چیو چپ می‌کنی. باران: ای بابا، صبر کن یه دقیقه. فاران: داری میزو چپ می‌کنی، این میز پایه‌هاش سفت نیستا. باران: اِاِاِ فاران گلدونتو بگیر نیفته. فاران: چی‌کار می‌کنی؟ باران: ای وای گلدونت. فاران: گلدونم. گلدونمو شکوندی، حواست نیست دیگه. ببین چند بار بهت گفتم پایه‌های این میز شله. باران: ببخشید فاران! باور کن نمی‌خواستم این‌جوری بشه. فاران: چیو ببخشم، گلدونم شکست دیگه، این همه زحمت کشیده بودم، تازه هدیه مامان‌بزرگ هم بود. باران: می‌دونم، خودمم خیلی ناراحتم، می‌گی حالا چی‌کار کنم؟ فاران: هیچی، اصلاً هیچ کار نمی‌خواد بکنی. من می‌رم بیرون پیش مامان اینا. باران: فاران! خوب وایسا منم بیام، تنهایی چی‌کار کنم اینجا؟ پدر: به‌به! چه عجب ما بچه‌هامون رو دیدیم. مادر: سفالا رو رنگ کردین؟ فاران: مگه صدا رو نشنیدین؟ مادر: صدای چی رو نشنیدیم؟ نه عزیزم، تلویزیون روشن بود نشنیدیم. فاران: هیچی بابا ولش کنین اصلاً. پدر: شما دو تا چتون شده؟ مامان‌بزرگ: فاران جون، باران جون! مادر یه زحمتی می‌کشین از توی قفسه حیاط اون 2 تا شیشه ترشی‌ای که گذاشتم رو برام بیارین. فاران: خودم تنهایی میارم مامان‌بزرگ. مامان‌بزرگ: نه نه سنگینه مادر. با خواهرت دوتایی برین. باران: باشه مامان‌بزرگ. فاران: نه دیگه، گفتم که خودم می‌رم میارم، به کمک کسی نیاز ندارم. پدر: خوب پس! دیدین گفتم شما دو تا یه چیزیتون هست. مادر: چی شده بچه‌ها؟ تو اتاق اتفاقی افتاده؟ صدایی که فاران می‌گفت چی بوده؟ باران: مامان جون من نمی‌خواستم اصلاً این‌طوری بشه ولی دستم خورد دیگه، چی‌کار کنم؟ تازه معذرت‌خواهی هم کردم. مادر: یه ذره درست‌تر توضیح بدین ببینم چی شده آخه! فاران: هیچی! چند بار به باران گفتم این میز کوچیکه‌ی مامان‌بزرگ پایه‌ش شله. بهش گفتم دقت کنا، گلدونمو شکست، کلی زحمت کشیده بودم براش. باران: خوب من که گفتم نمی‌خواستم این‌جوری بشه، ببخشید دیگه. پدر: فاران جون، بابا می‌دونم هدیه مامان‌بزرگ رو دوس داشتی، حتماً کلی هم زحمت کشیده بودی. ولی خوب اتفاقه دیگه بابا جون، پیش میاد. مامان‌بزرگ: همه‌ش تقصیر منه، چند بار گفتم زنگ بزنم بیان این میز رو ببرن درست کنن، پسر مریم خانم، همسایه بغلیمون، نجاره. مادر: نه مامان جون، مهم‌تر از میز اینه که ما باید یکم بخشش و گذشت هم داشته باشیم. بچه‌ها بخشش و گذشت از اون صفات بزرگیه که به ما کمک می‌کنه قلب پاکی داشته باشیما. پدر: یادمه چند روز پیش یه داستان از گذشت و بخشش شنیدیم، فکر کنم خیلی خوبه که الان دوباره گوش بدیمش. مامان‌بزرگ: همون داستان خورشید خانم رو می‌گی مادر جون؟ باران: خورشید خانم نه مامان‌بزرگ، خاله خورشید. مامان‌بزرگ: آهان خاله خورشید. منم قصه‌هاشو دوست دارم. ... مامان‌بزرگ: بچه‌های گلم، یادتون نره، گذشت و بخشش زینت انسانه. فاران: یعنی چی زینت انسانه مامان‌بزرگ؟ مامان‌بزرگ: ببینید عزیزای مادر، چیزی که یه آدمو زیبا و دوست‌داشتنی می‌کنه اخلاق و رفتار اونه. پدر: مادر جون واقعاً چه خوب گفتین، بخشندگی یکی از اون صفتاییه که خیلی وقتا تو دنیای امروز ما جاش خالیه. مادر: ما باید تمرین کنیم، باید سعی کنیم گذشت داشته باشیم. مثل همه‌ی صفات خوب دیگه خیلی باید تلاش کنیم و همو ببخشیم. فاران جون می‌دونم گلدونت رو خیلی دوس داشتی ولی مهم‌تر از گلدون محبت بین تو و بارانه که خیلی باید مواظبش باشین، چون خیلی باارزشه. ...