قسمت ۵ – بی‌ادب تنهاست

Program Picture

مزرعه سبز

قسمت ۵ – بی‌ادب تنهاست
۰۱ دی ۱۴۰۱

در این قسمت از مجموعه داستان با محوریت ادب و نزاکت و مصادیق رعایت نشدن آن پردازش شده است. این که چگونه فرد عاری از ادب تنها مانده و به مرور از جانب دوستان طرد می‌شود.

***

بالاخره تابستون هم از راه رسید… تابستونی که برای حشراتِ مزرعه پر از میوه‌های آبدار و خوشمزه بود؛ اما امسال با سال‌های دیگه کمی فرق داشت. ملخ همه رو زیر درخت بزرگ جمع کرده بود تا خبر مهمی رو بهشون بده.

ملخ: اِهِم… دوستان… از همتون متشکرم که اومدین… دیروز پرستوی مهاجر برای بابا سوسکی خبر آورده که آدما یک وسیله جدید برای برداشت محصول به مزرعه آوردن. اون خیلی سریع لای بوته‌ها حرکت می‌کنه و با چنگالای بلند و تیزش ذرت‌ها و انگورها رو می‌چینه و به هر طرفی که بخواد می‌چرخه.

شب‌تاب: ای خدا… حالا چیکار کنیم؟

کفشدوزک: چطوره بریم اونور مزرعه زندگی کنیم؟ من فکر کنم اونور مزرعه برامون خطری نداشته باشه.

پروانه: یه چی میگی تو هم برا خودت… میگه هر جا بخواد می‌تونه بره… پس حتما اونور مزرعه هم میاد.

هزارپا: دیگه کارمون تمومه…

زنبور: عه… ززززبونت رو گاززز بگیر… اینطوری که نمیشه… حتما یه راهی هست.

ملخ: نگران باشین…هنوز راه نیفتاده… پرستو گفت چند روز وقت داریم… بهتره تو این مدت روی روش‌های جدید برای فرار…

کفش‌دوزک: پرستو هنوز توی مزرعه است؟ اگر هست من یک کاری دارم باهاش، می‌خوام یک سوالی بپرسم ازش.

ملخ: عه… فکر کنم هنوز هست… چی داشتم می‌گفتم؟… آها… ما می‌تونیم روی روش‌های جدید برای پنهان شدن و فرار کردن کار کنیم. اگه شما موافق باشین از امروز…

کفش‌دوزک: میگم کسی می‌دونه پرستو زمستونا کجا میره؟

زنبور: اگه گذاشتی بفهمیم چی میگه… یه دقیقه زززبون به دهن بگیر خوب.

ملخ: داشتم می‌گفتم… از امروز می‌تونیم با هم یک سری قرار بزاریم و تمرین کنیم. اونایی که می‌تونن بپرن و پرواز کنن که خیلی مشکلی ندارن، ولی باید در مواقع اضطراری به بقیه کمک کنن… کرم و مورچه و شب‌تاب و بابا سوسکی باید به کمک  پروانه و زنبور و کفش‌دوزک و من، از اون دستگاه دور بشن… بعد چند روز که کارش رو انجام بده، از شرش خلاص میشیم.

کفش‌دوزک:اما شب تاب که بال داره… خودش می‌تونه پرواز کنه و فرار کنه.

کرم کوچولو: آخه اون خیلی کوچولوئه… نمی‌تونه بلند پرواز کنه…

کفشدوزک: خوب این دیگه مشکل خودشه.

شب‌تاب: عه… چرا این‌جوری میگی کفش‌دوزک… اصلا… اصلا تو کمک من باش پروانه جون.

پروانه: باشه عزیزم خودم حواسم بهت هست… واقعا که کفشدوزک… ایشش…

مورچه: ممم… خوب… ما قراره مزاحم کی بشیم… البته خودمم می‌تونماا… ولی کار از محکم‌کاری عیب نمی‌کنه…

کفش‌دوزک: بابا سوسکی رو کی می‌خواد بلند کنه… با اون شکم گنده‌اش؟ من که فکر کنم اگه بابا سوسکی را بلند کنم له بشم.

هزارپا: من چیکار کنم… این همه پا رو، تو هوا چطوری جمع کنم؟ می‌تونم؟ نمی‌تونم!!!

صبح روز بعد حشره‌ها دوباره زیر درخت بزرگ جمع شدن تا با هم قرارهای  فرار رو تمرین کنن.

ملخ: به محض اینکه صدای اون دستگاه مزاحم بلند شد، حشره‌های کمکی باید حواسشون به درخواست کمک باشه و به سمت بوته‌ها بیان تا دوستاشون رو به جای امن ببرن… اگه آماده‌این الان تمرین می‌کنیم…

زنبور: بززززززن بریم.

مورچه: آماده‌ایم… آماده‌ایم.

شب‌تاب و پروانه: بله.

هزارپا: یعنی الان آماده‌ایم؟

حشره‌های کمک‌کننده کمی دورتر از دوستاشون ایستاده بودن تا با علامت ملخ به سمت اونا حرکت کنن، اما چیزی نگذشته بود که صدای شکایت و دلخوری ازون طرف بلند شد.

ملخ: ای بابا… کلی بهتون علامت دادم. صدا زدم… چرا اونور رو نگاه نمی‌کنین؟

زنبور: آخه ملخ جان… این کفش‌دوزک همه‌اش من رو هل میده. مگه تو نگفتی من اینجا واستم که زودتر هزارپا رو بلند کنم؟ هی… هی… من رو هل میده و جای من رو…

کفش‌دوزک: خوب من می‌خواستم اول واستم… چرا اون جلوتر وایمیسته؟

ملخ: مگه اول و آخر داره؟ قرار شد زنبور زودتر بره چون باید هزارپا رو بلند کنه… ما مگه راجع بهش صحبت نکردیم.

کفش‌دوزک: خوب مگه تقصیر منه؟ من می‌خوام اول باشم… همه‌اش تقصیر اون هزارپای دراز بی‌قواره است.

ملخ: مثلا قراره ما بهشون کمک کنیما… ببینم اصلا چرا همچین حرفی به دوستت می‌زنی؟

پروانه: تازه به منم میگه؛ پری قزیِ بال‌قرمزی…

کفشدوزک: ای بابا… مگه حرف بدی زدم…

زنبور: خوب دوست نداره اون طوری صداش کنی… ززززززز… ناراحت میشه.

کفشدوزک: تو ویز ویزت رو کن… من دارم با ملخ حرف می‌زنم.

ملخ: اصلا تو اول واستا کفش‌دوزک… ولی هزارپا رو خودت باید بلند کنی…

news letter image

ثبت نام در خبرنامه